همه‌ی خبرهای امروز
  • هدهد ۱۳۹۶-۰۴-۲۴ ۱۲:۳۷

    تکه‌ای از ماه / داستان

    صندلی پدر بزرگ

    وقتی چشممان به آن صحنه افتاد، همگی برای چند لحظه پلک هم نزدیم. با نوری که داشت چشمانم را کور می‌کرد، از خواب بیدار شدم. از اتاق بیرون رفتم و نگاهی به راهرو انداختم. مثل همیشه سوت و کور... از پله‌ها پایین رفتم و به صحنه همیشگیِ جلوی راه‌پله خیره شدم.

  • هدهد ۱۳۹۶-۰۴-۱۹ ۱۳:۲۶

    تکه‌ای از ماه / داستان

    عکس، باد، صحرا

    عکاس زیر پرده سیاه رنگ رفت و گفت: - آماده ۱ ، ۲ ، ۳ با آنکه می‌خواست از درخت روبه‌رویش عکس بگیرد، اما این جمله را گفت، چون جمله‌ همیشگی او بودند. دکمه را فشار داد و صدای تق دکمه در فضا طنین انداخت.

  • هدهد ۱۳۹۶-۰۴-۱۴ ۱۲:۴۳

    داستان

    شبیه دریا

    زهره اکبرآبادی

    آقا مهدی! چی شد مادر این قولی که به من دادی؟ نگاه آقا مهدی به صفحه تلویزیون بود و گوشش به گوینده خبر که آخرین اطلاعات عملیات جدید رزمنده‌ها در منطقه را اعلام می‌کرد. صدای مادر او را به خود آورد. سر برگرداند.

  • عاشورای رضوی ۱۳۹۶-۰۳-۲۹ ۲۲:۴۸

    روایتی از عاشورای رضوی / داستان

    بوی کبوتر

    طوقی یکی‌یکدانه کفتر جلدش را زیر پیراهنش پنهان می‌کند و دکمه‌های پیراهن را از هول تابه‌تا می‌بندد. صدای پای تیمور را که توی پاگرد می‌شنود، تندی سه چهار پلة آخری را جَست می‌زند و خودش را می‌رساند به دالان خانه که صدای بی‌بی از پشت یقه‌اش را می‌چسبد: - کجا با این عجله محمدحسین؟!

  • گلابی ۱۳۹۶-۰۳-۲۸ ۱۷:۲۱

    تکه‌ای از ماه / داستان

    باغ گلابی

    هنوز آفتاب پایین ننشسته بود که رسیدیم باغ آقا سکندر. بابا همیشه همین‌طور بود؛ دوست نداشت زیر منت کسی باشد، حتی زیر منت آقا سکندر. آقا سکندر یک باغ گلابی داشت که هر پنج‌شنبه، جمعه عروس دامادها می‌آمدند آن‌جا برای چیدن گلابی. ننه با خاله معصوم و خاله رباب پچ‌پچ داشتند و پشت‌سر آقا سکندر حرف می‌زدند. هروقت هم به آن‌ها می‌گفتم «غیبت نکنید»، خاله رباب آب دهانش را قورت می‌داد و آهسته و شمرده می‌گفت: «نه! ما داریم با هم حرف می‌زنیم.»