به گزارش قدس انلاین با گذری کوتاه در میان شاهان قجری بی شک به این نتیجه می رسیم که سیر و سیاحت و به عبارتی خوش گذرانی در نزد دو پادشاه این خاندان یعنی ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه بیش از همه نمود پیدا کرده است.
شاید یکی از فواید این گشت و گذارها آشنایی با دست آوردهای روز بود که گاهی با استقبال و گاهی با منفور شناختن آن، با آن برخورد می کردند و شاید یکی از بارزترین این دست آوردها استفاده از اتومبیل بود، به نحوی که ناصرالدین شاه (شاه صاحبقران) با آن مخالف ولی فرزندش مظفرالدین شاه تشنه ی این وسیله ی جالب بود، به نحوی که سید مسعود نوربخش در این باره می نویسد:
پس از ترور ناصرالدین شاه، فرزند چهل و چهار ساله اش «مظفرالدین میرزا» در تاریخ 25 ذیحجه سال 1313 هجری (اردیبهشت ماه 1275 خورشیدی) بر تخت نشست. از وقایع مهم و قابل ذکری که در دوره سلطنت او در ارتباط با «سیر و سیاحت» در ایران روی داد ورود نخستین اتومبیل به ایران بود. تفصیل واقعه بدین قرار بود که مظفرالدین شاه در نخستین سفر خود به اروپا در سال 1317 هجری (1279 خورشیدی) در شهر بروکل پایتخت بلژیک یک دستگاه «اتومبیل کالسکه ای» خریداری کردند و این اتومبیل از راه دریا و از طریق بندر انزلی به ایران وارد شد.
مراسم ورود نخستین اتومبیل به تهران
به هنگام ورود کشتی حامل اتومبیل، دسته موزیک شروع به نواختن کرد. اولین اتومبیل طبق یک طرح و برنامه مفصل روانه تهران شد. این اتومبیل با ذغال سنگ کار می کرد و برای راندن آن و تعلیم رانندگی به ایرانیان یک راننده بلژیکی نیز استخدام شده بود.
ورود اتومبیل به ایران با سر و صدا و جنجال فراوان همراه بود. مردم از دیدن وسیله ای که خود به خود راه می رفت و حیوانی آن را به دنبال نمی کشید به شدت حیرت زده شده بودند. کنجکاوی و هیجان سراسر ایران را فرا گرفته بود و داستان این موجود حیرت آور به سرعت دهان به دهان گشت و به هرجا رسید و شاید این نشانه نقشی بود که اتومبیل می بایست بعدها در کشور ما به عهده گیرد. در شهر قزوین با مظفرالدین شاه همراه می شویم و او را در سفر با اتومبیل به تهران همراهی می کنیم او مینویسد:
«... امروز خیال کردیم اتومبیلی که از فرنگستان خریده و قبل از وقت از همانجا سفارش کرده بودیم که از راه دریا بیاورند در قزوین حاضر باشد، که در ورود خودمان سوار شویم. وقتی وارد قزوین شدیم از شمس الملک تحقیق کردیم عرض کرد اتومبیل با مکانیک چی آن باید جلو سوار شده راه ببرد، حاضر است. از عمارت که بیرون آمدیم سوار کالسکه شده قدری راه رفتیم تا از خیابان بزرگ قزوین و عمارات شهر گذشته، از دروازه بیرون آمدیم. در خارج شهر، اتومبیل حاضر بود. آنجا از کالسکه پیاده شده به اتومبیل سوار شدیم. وزیر دربار را خواستیم، آمد توی اتومبیل پیش ما ایستاد و مکانیک چی اتومبیل را راه انداخت. اول قدری تند رفت، سوار و جمعیتی که ملتزم رکاب بودند با کالسکه ها واماندند فرمودیم آهسته تر برود. حرکت آن را به همان درجه که کالسکه ما همه روز می رفت قرارداد تا رسیدیم به چاپارخانه.
روز پنجشنبه بیست و هشتم رجب، امروز از اینجا به ینگی امام رفتیم. صبح باز سوار اتومبیل شده حرکت کردیم، جناب اشرف صدراعظم در رکاب بودند. قدری با ایشان فرمایشات شد و عقب ماندند که با کالسکه بیایند.
... مکانیک چی اتومبیل را از پل به طرف قریه کن می راند تا جایی که راه دو تا می شود، یکی مستقیماً به طرف تهران می رود و راهی دیگر به قریه کن. و این همان راهی است که وقت رفتن هم از آنجا گذشته ایم. از این راه کن چون اتومبیل به قاعده نمی رفت، پیاه شده سوار کالسکه شدیم».
سرانجام راننده بلژیکی با زحمت و مرارت فراوان اتومبیل را به تهران رساند. مظفرالدین شاه در تهران گاهی به اتومبیل سوار شده و در اطراف ارگ سلطنتی گردش می کرد.
سفری ناتمام با اتومبیل
در سال 1320 هجری قمری (1281 خورشیدی) وقتی مظفرالدین شاه به فکر سفر دوم به فرنگ افتاد دستور داد اتومبیل را برای مسافرت تا انزلی آماده کنند. در سفرنامه دوم مظفرالدین شاه به فرنگ که توسط حاج «فخرالملک اردلان» به رشته تحریر درآمده است چنین می خوانیم:
«سوار اتومبیل شدیم و از توی باغ بیرون آمدیم. از در تازه ای که وزیر دربار رو به قبله ساخته آمدیم بیرون و راندیم از برای شاه آباد. در شاه آباد ناهار خوردیم. عین الدوله بود. بعد از ناهار سوار شدیم و آمدیم از برای کرج. رسیدیم به کرج، قدری استراحت کردیم...
... بعد سوار اتومبیل شدیم و راندیم. همین طور آمدیم تا رسیدیم به «سیف آباد» از آنجا گذشتیم و رسیدیم به منزل. ناهار خوردیم و قدری استراحت کردیم...
... فردا صبح پس از زدن تعدادی سار و گنجشک سوار اتومبیل شدیم و آمدیم. قدری که آمدیم اسب خواستیم و سوار شدیم. چند تا گنجشک با طپانچه زدیم و خوب زدیم. همین طور سواره آمدیم تا رسیدیم زیر ده «هیو» آنجا سوار اتومبیل شدیم و راندیم. از آنجا که اردو نمایان شد و رسیدیم به اردو، به قدر تهران تا دوشان تپه بود. در بیست و هشت دقیقه با اتومبیل این یک فرسخ راه را آمدیم و رسیدیم به منزل مهمانخانه قشلاق... ناهاری خوردیم. به قدر دو ساعتی خوابیدیم... با گلوله ده پانزده گنجشک و سار زدیم. یک گنجشک سیاه هم دیده شد. چیز غریبی بود. بعد آقا سید حسین آمد روضه خواند... شام خوردیم... خوابیدیم.
... همین طور صحبت کنان آمدیم. بعد سوار اتومبیل شدیم و خیلی تند رانده به منزل وارد شدیم. ناهار خوردیم و استراحت کردیم...
... بعد آمدیم، باز سوار کالسکه شدیم و آمدیم. اتومبیل که پشت سر ما می آمد پیچش شکست و بخارش در رفت و ماند، دو تا اسب آوردند و اتومبیل را با دو اسب کشیدند و بردند منزل».
به این ترتیب مظفرالدین شاه به قزوین نرسیده از ادامه سفر با اتومبیل باز ماند و با کالسکه به سفر ادامه داد.
قبل از بازگشت مظفرالدین شاه از سفر دوم به ایران اتومبیل را تعمیر کردند و شاه سه شنبه هجدهم رجب 1320 هجری (مهرماه 1281 خورشیدی) در شهر قزوین دیگر بار بر آن سوار شد و عازم تهران گردید.
با آن که اختراع لکوموتیو و حرکت اولین قطار مسافری در سال های دهه سوم قرن نوزدهم میلادی دگرگونی بزرگی در امر مسافرت در اروپا پدید آورد و به عمر سفرهای محدود و طولانی و پرهزینه پایان داد، و به عبارتی «توریسم یا جهانگردی» که از عوامل آشنایی و شناخت بیشتر اجتماعات مختلف در جهان وسیع امروز است، به عنوان یک پدیده مثبت اجتماعی و اقتصادی در کلیه جوامع اروپا مورد توجه قرار گرفت، با این وجود تا اوایل قرن چهاردهم خورشیدی (دهه دوم قرن بیستم میلادی) تحول عمده ای در تسهیلات و امکانات مسافرت در کشور ما صورت نپذیرفت.
راه های ارتباطی که نخستین پایه در توسعه جهانگردی به شمار می رود، به همان روال گذشته بود. جا به جایی کالا و مسافر به وسیله اسب و استر و شتر و گاری و درشکه و دلیجان انجام می شد و از وسایل نقلیه موتوری در حمل و نقل عمومی نشانه ای به چشم نمی خورد.
هر چند پس از ورود نخستین اتومبیل به ایران، آخرین شاهان قاجار و رجال و اعیان اتومبیل هایی به ایران آورده بودند، اما تعداد آن ها به یکصد و پنجاه دستگاه بالغ نمی شد.
یکی از نخستین کسانی که در ایران صاحب اتومبیل شد حاج امین الضرب بود. محمد علی شاه هم چند اتومبیل خریداری کرد، عبدالحسین میرزا فرمانفرا نیز در شمار رجالی بود که در همان اوایل صاحب اتومبیل بود. حادثه ای هم سبب شد نام یک اتومبیل در تاریخ ادب ایران باقی بماند و آن هم تصادف گاو با اتومبیل حسن وثوق «وثوق الدوله» بود.
موج صادرات اتومبیل به ایران
از آغاز قرن چهاردهم آرام آرام راه های کاروان رو به جاده های شوسه تبدیل شد و در پی آن موج ورود اتومبیل به ایران شدت گرفت. جعفر شهری درباره نوع این اتومبیل ها در شرح مفیدی چنین نوشته است :
«... اولین اتومبیل هایی که به ایران وارد شد سواری های فورد کروکی کلاچی کلاسیم توپر بودند که تا ساعتی چهل کیلومتر حرکت می کردند و چون گیربکس و جعبه دنده ای برای کم و زیاد کردن زور موتور نداشتند مانند همان گاری های سلف- که جانشینشان شده بودند- در سربالایی وامی ماندند و باید با هُل دادن کمکشان کنند و چون ترمزشان که «شیش» نامیده می شد، اهرمی بود و هنوز ترمز روغنی و کمپرسی و امثال آن ابداع نشده بود، در سرازیری ها هم برای این که کنترلش از دستشان خارج نشود و قادر به جلوگیری از آن باشند مسافران را پیاده می کردند تا سبک شود.
باری ها هم جز چند تا کامیون اسقاط و لاستیک توپری که از ممالک همجوار مانند شام و عراق وارد شده بودند- نبودند و چون نرخ کرایه در اینجا بالا بود در تهران برای کرایه کشی باقی مانده بودند تا کم کم که گاریخانه دارها و کالسکه دارها متوجه ارزش آن ها شدند و کمپانی ها هم تعدادی از این کامیون ها وارد کردند و متداول شد و غالباً از نوع کامیون هایی بودند که به آن ها «زنجیری» می گفتند.
به این دلیل به آن ها زنجیری می گفتند که فاقد دیفرانسیال بودند و چرخ های عقبشان به وسیله زنجیر و خودرویی که به چرخ تعبیه شده بود- شبیه بعضی موتور سه چرخه های زنجیری امروز- کار می کرد و کامیون هایی بودند سفت و سخت و نامتناسب با چرخ های توپر (غیربادی) که هنگام حرکت همه ساختمان ها و اماکن اطراف خود را می لرزاندند...».
با بهبود وضع راه ها نخستین وسایل حمل و نقل عمومی جهت حمل بار و مسافر در راه های کشور به حرکت درآمدند. «رزاق اف» نامی یک وانت را به صورت «مینی بوس» درآورد و بین تهران و شمیران به کار انداخت. هزینه حمل مسافر با این وسیله شش ریال و کرایه گرانی بود. با این درآمد «رزاق اف» در طی چند ماه دو سه مینی بوس و یک اتوبوس سیمی هم خرید و نخستین شرکت حمل و نقل زمینی را در ایران ایجاد کرد. جالب توجه این که نخستین راننده این شرکت آن قدر تصادف کرد و مسئله ساخت که مردم با ذوق تهران ترانه ای به مضمون زیر برای او ساختند:
«آه که این اتول موبیل-
آفت قتاله بود-
در این سفر چاه بود-
چاله بود-
ترا به جان کل صفر-
نکنی خطر- نزنی به در-
از این خیال درگذر!».
اتوبوس های سیمی یا مرغدان!؟
تعداد اتوبوس های سیمی کم کم افزایش یافت. جعفر شهری درباره شکل این اتوبوس ها و چگونگی حمل مسافر توسط آن ها مینویسد :
«بین سواری ها و کامیون ها هم اتومبیل هایی شبیه وانت وارد شد که به آن ها «لاری» می گفتند، این اتومبیل ها دور سیمی بودند و به کار حمل مسافر می آمدند، در این حالت کفشان تا پنج شش خروار بار می زدند و روی بارها را دو زانو، مثل شاگرد مکتبی، مسافر می نشاندند، نشاندنی که مثل هیزم به هَمِشان می فشردند و تا یبست و پنج، سی نفر را جا می دادند و عقبشان پنج شش نفر را پشت به اطاق و رو به خارج- به صورتی که پاهایشان در بیرون لاری آویخته بود- می نشاندند و برای این که نیفتند جلو شکمشان طناب می کشیدند و به مسافران داخل «تالاری» و به دسته اخیر «طنابی» می گفتند و مسافرت به نحوی بود که موقع پیاده شدن، زن شوهرش را نمی شناخت و برادر برای برادر ناشناس شده شده بود. چون جاده ها سنگلاخ و خاکی و بدون آسفالت بود و فنرهای اتومبیل بدون «کمک» بودند، مسافرین تا هفته ها باید دارو و درمان و استراحت و کوفت و روفت کنند».
روزنامه اطلاعات نیز در خبر ممنوعیت حمل مسافر با این اتوبوس ها نوشته است:
«اتومبیل های دراز سیمی را که «مرغدان» نام گرفته بودند مخصوص حمل مال التجاره بود. اما دارندگان این اتومبیل ها در تهران سوء استفاده نموده با آن به حمل و نقل مسافر پرداختند و چندی بعد این موضوع قدغن شد و فقط اجازه یافتند با آن مال التجاره و اثاثه مسافرین را حمل کنند.
در جاده خراسان این طور نبود. از این اتومبیل ها زیاد دیده می شد که مسافر حمل و نقل می کرد. قسمت داخلی آن صندلی نداشت و مسافرین مجبور بودند در سطح اتومبیل بنشینند و اغلب به قدری مسافر در آن جای می دادند که با یک تکان مختصر همه روی هم می ریختند.
گاهی اوقات هم شاگرد رانندگان پس از بارگیری در طرفین اطاق مسافرین را جای داده و برای آن که هنگام حرکت و در دست اندازها مسافرین روی هم نریزند و به زمین نیفتند کت آن ها را با طناب به جدار اتومبیل محکم می بستند و آن بدبخت ها را با این شکل فجیع چهار میخ و تحت شکنجه و مجازات به مقصد می رساندند».
چراغ خطرهای دردسرساز!
مسافرت با این اتوبوس ها تنها به خستگی و کوفتگی ختم نمی شد و چه بسیار حوادث ناگوار نیز آفریده شد. جعفر شهری شرح یکی از این حوادث را بدین گونه ثبت کرده است :
«همراه پدرم به سلطان آباد (اراک) می رفتیم که در قهوه خانه ابراهیم آباد شش فرسخی شهر، نعش ها و مجروحان زیادی را دیدیم که زن هایی در کنارشان فریاد می کردند و ضجه می زدند، معلوم شد که یکی از «مسافران طنابی» اتومبیل، در تاریکی شب نور سرخ رنگی از چراغ خطرهای عقب اتومبیل که همراه گرد و غبار جاده به صورت شعله درآمده بود نظرش را جلب می کند و به تصور این که آتش است و اتومبیل دچار حریق شده است فریاد می زند و خود را از طناب جدا می کند و به بیرون می اندازد و مسافران دیگر هم به او تأسی می کنند و خود را به پایین می اندازند، مگر زن ها که جرأتشان یاری نمی کند و این ها نعش هایی بود که پس از توقف اتومبیل و معلوم شدن قضیه توسط امنیه ها (ژاندارم ها) جمع آوری و به قهوه خانه آورده شده بود».



نظر شما