سه‌شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۲ - ۰۲:۵۸

حکیمی که دوربین عکاس باشی ناصرالدین شاه را تایید کرد!

قدس انلاین_مصطفی لعل شاطری: حاج ملاهادی سبزواری بی شک بزرگترین حکیم یکی دو قرن گذشته محسوب می گردد که در فلسفه یَد طولایی داشته بنحوی که او را می توان جانشین مناسبی برای ملاصدرا محسوب نمود و علاوه بر این، این فیلسوف یگانه در مکارم اخلاق و صفات نیکو دارای درجه ی ممتازی بوده است، چنانچه همین شخصیت ویژه ی او سبب رشد و ترقی وی گردید.

به گزارش سرویس فرهنگی قدس انلاین حاج ملاهادی سبزواری در سال 1212 ﻫ.ق در شهر سبزوار متولد گردید و در حدود ده سالگی پدرش حاج میرزا مهدی، طبیب و ملاک صاحب مکنت سبزواری در مراجعت از سفر حج در شیراز درگذشت. وی از کودکی به تحصیل علم و ادب اشتیاق نشان داد و پس از درگذشت پدرش به مشهد عزیمت نمود و فقه و اصول و سایر علوم را آموخت.
حاج ملاهادی هنگامی که به سن 20 سالگی رسید به شهر اصفهان هجرت نمود تا به تکمیل علوم خود بپردازد. وی مدت هفت سال در اصفهان ماند و در این مدت به قدری برای تحصیل می کوشید که در شبانه روز بیش از چهار ساعت استراحت نمی کرد و سایر اوقات او صرف مطالعه و یا مباحثه با طلاب می گردید و برای این که با نَفس خود جهاد نماید، هنگام اقامت در اصفهان در اطاقی خالی از فرش سکونت داشت.

مطابق نوشته ی خود حاج ملاهادی، پنج سال اول را در اصفهان در محضر آخوند ملا اسمعیل اصفهانی حکمت آموخت و پس از درگذشت ملا اسمعیل و پس از آن در محضر ملاعلی نوری به تلمذ پرداخت. پس از اصفهان به خراسان بازگشت و پنج سال در مشهد به تدریس حکمت و اندکی فقه و تفسیر مشغول گردید.
حاج ملاهادی در اواخر سلطنت فتحعلی شاه به سفر حج رفت، این سفر دو سه سال طول کشید، در بازگشت از حج از بندرعباس بطور گمنام راهی کرمان شد یعنی بدون این که کسی او را بشناسد وارد مدرسه «خاندان قلی بیک» در کرمان شد، از متولی، حجره خواست، از وی پرسیدند آیا طلبه هستید؟ در پاسخ گفت: نه!
متولی گفت حجره به طلبه می دهیم، بجز دانش پژوهان را در اینجا راهی نیست! حاج ملاهادی خدمتگزار و دربان مدرسه را راضی کرد تا در گوشه ای از حجره وی زندگانی کند به شرط آن که در کار طلاب با او کمک کند. حکیم سبزواری گاهگاهی به بحث و درس ها گوش می داد، می دید بعضی طلبه ها اشعار منظومه وی را درست معنی نمی کنند و از معانی دقیق فلسفی و منطقی بیت ها دور می شوند ولی او در بحث وارد نمی شد و خود را به نادانی می زد. تقریباً در مدت ده ماه در آن مدرسه فرمانبر طلبه ها و زیردست خدمتگزار بود، پس از هشت ماه که در مدرسه کار کرد دربان و خدمتگزار مدرسه کرمان دخترش را به زنی به وی سپرد.
پس از ازدواج به سبزوار مراجعت نمود و به تدریس و تحقیق و تألیف پرداخت و به زودی شهرت او در ایران پیچید و از هر طرف طلاب برای کسب معرفت به طرف سبزوار می رفتند که در محضر درس او حضور به هم می رسانند. وی هر روز دو جلسه درس می داد و هر جلسه دو ساعت طول می کشید و موضوع دروس گاهی رساله های ملاصدرا و گاهی نظریات خود او بود و سایر ساعات شبانه روز را وقف عبادت و مطالعه می نمود.

دوره تحصیل در محضر حاجی ملاهادی سبزواری هفت سال بود و همین که طلاب مدت هفت سال در جلسات درس او حاضر می شدند، حاجی ملاهادی آن ها را در فلسفه فارغ التحصیل می دانست و نوبت عده دیگری از محصلین بود که در جلسات درس او حضور به هم رسانند، حاج ملاهادی شاگردان بسیار داشت و اگرچه بعضی از آن ها در وسط راه ماندند و نتوانستند تحصیلات خود را تمام کنند، ولی جمعاً هزار نفر محصل در محضر او فارغ التحصیل گردیدند. طالبین علم نه فقط از غالب بلاد ایران، بلکه از هندوستان و ممالک عربی و عثمانی نیز به حوزه درس او می شتافته اند و او سال های متمادی یعنی قریب چهل سال با دقت و انضباط و وقت شناسی و صحت عملی که، کانت فیلسوف آلمانی را به خاطر می آورد، در وقت معین در مدرسه خویش به افاضه مشغول بوده است.

حاجی هر کسی را به شاگردی خود نمی پذیرفت و کسانی که می خواستند نزد او تحصیل کنند باید معلومات مقدماتی را طی کرده باشند یعنی می بایست مطالب ذیل را خوانده و فهمیده باشند:
1. صرف و نحو عربی 2. منطق یا رساله های آن 3. ریاضیات 4. فقه 5. علم الکلام. کسانی که از عهده امتحان این دروس برمی آمدند برای تحصیل در محضر ملاهادی سبزواری پذیرفته می شدند و سپس شروع به تحصیل فلسفه و حکمت الهی می کردند.

خوراک و پوشاک فیلسوف سبزواری
صنیع الدوله در جلد سوم مطلع الشمس از زبان آقا اسماعیل، فرزند حکیم و همسر کرمانی حکیم می نویسد: «حکیم ثلث آخر هر شب را بیدار می شد و تا اول طلوع آفتاب در تاریکی عبادت می کرد و آنگاه دو پیاله چای غلیظ و پررنگ با قند می نوشید و هر روز پس از چهار ساعت تدریس و حلّ اشکالات شاگردان به خانه برمی گشت و نهار میل فرموده استراحت می کرد. نهار وی بیشتر یک پول نان بود که زائد بر یک سیر از آن را نمی خورد و یک کاسه دوغ کمرنگ، میل می نمود. و هرگز در عصر، چای نمی نوشید و شب پس از سه ساعت عبادت در تاریکی، به صرف شام می پرداخت و شام ایشان به علت نداشتن دندان، یک بشقاب چلو خورشت بدون گوشت و روغن بود. قبل از شام و بعد از آن کمی در حیاط راه می رفت و بعد در زیر زمین اختصاصی خود در بستری ناهموار و متکایی از پشم یا پنبه، زیر سر می گذاشت و می خوابید.
لباس وی یک عبای سیاه مازندرانی بود و یک قبای قدک سبز رنگ که از بس آن را شسته بودند، از ناحیه آرنج پاره شده و چند وصله بر آن زده شده بود. در زمستان قبای برک شکری رنگ و شلوار آن و عمامه ای که برجی نام داشت پوشیده و در تابستان بر روی شب کلاه، کرباس سفید پنبه دار می بست و در زمستان به جای کلاه کرباسی، کلاه پوست طاسی دو رو بر سر می نهاد.»

ملاقات ناصرالدین شاه و عکس گرفتن از حکیم
بنا به نقل منابع تاریخی گویا روزی ناصرالدین شاه در سه هزار متری سبزوار بنام «کوشک» وارد می شود و گروهی از علما به همراه میرزا ابراهیم شریعتمدار و برخی از تجار و مالکان به حضور او می رسند، و چون شاه، فیلسوف بزرگ سبزواری را در بین آنان نمی بیند، اشتیاق زائد الوصفی برای دیدن حکیم اظهار می دارد. صدر اعظم شاه برای آوردن فیلسوف به منزل وی می رود و می گوید: «امروز همه علما و اشراف سبزوار به حضور شاه رسیده اند که تازه وارد و میهمان است، به جز حضرتعالی.» حکیم می فرماید: «بنده، پیرمرد و منزوی هستم و مدت هاست که جز مدرسه به جایی نرفته ام و به علاوه سبزوار، سر راه مشهد است، اگر بنا باشد هر شاه و وزیر و حاکم ایالتی از اینجا بگذرد و من به دیدن او بروم، باید کارها را رها کرده و همیشه به دیدار این و آن بروم، بنابراین متعهدم که به جایی نروم و از احدی دیدن نکنم.» آنگاه چون حکیم می فهمد که بالاجبار باید رفت، به کالسکه حاضر، سوار نمی شود و با چند تن از شاگردان خود به ملاقات شاه می رود.
روز بعد که شاه به دیدن حکیم به خانه وی رهسپار می گردد شاه از تعداد اولاد حکیم می پرسد و او جواب می دهد چندین فرزند دارم و...آنگاه آقا رضا عکاس باشی بر حسب امر شاه، عکسی از حکیم می گیرد و چون حکیم عکس خود و نحوه عکاسی را از زبان عکاس می شنود، می گوید: «در استدلال علوم مناظر و مرایا، اسبابی نیکو است.»

فوت حکیم
مورخان تاریخ تولد این فیلسوف وارسته را به حروف ابجد غریب (1212 ﻫ.ق) برآورد نمودند و با همان شیوه عمر وی را مطابق با کلمه ی حکیم (78 سال) محاسبه کرده اند به نحوی که وی پس از سال ها تلاش و کوشش در روز بیست و هشتم ذیحجه 1289 ﻫ.ق سه ساعت به غروب آفتاب مانده، مرغ روحش از قفس تن به آشیان قدس پرکشید و جسد پاک او را در بیرون دروازه سبزوار، معروف به دروازه نیشابور که بر سر راه زوار است به خاک سپردند و میرزا یوسف موستفی الممالک مقبره ای جهت آرامگاه وی بنا نمود.

آثار حاج ملاهادی
از این حکیم نامدار آثاری فراوانی به یادگار مانده است که از جمله آن ها می توان به آثار زیر اشاره نمود:
1- نظم منظومه حکمت در 1049 بیت.
2- شرح منظومه غررالفوائد.
3- لئالی المنتظمه در منطق که 439 بیت است.
4- شرح منظومه حکمت.
5- شرح اسرار مثنوی.
6- شرح الابحاث المفیده که شرح کتاب «ابحاث المفیده فی تحصیل العقیده» علامه حلی است.
7- شرح النبراس فی فقه الخواص.
8- شرح اسماء الحسنی (شرح دعای جوشن کبیر).
9- شرح دعای صباح.
10- هادی المضلین فی اصول الدین.
11- اسرار الحکم.
12- المحاکمات و المقاومات.
13- رحیق در علم بدیع.
14- راح و قراح در علم عروض و قوافی.
15- زندگی نامه حکیم به قلم خودش.
16- هدایه الطالبین.
17- رسائل حکیم سبزواری.
18- تعلیقات بر اسفار ملاصدرا.
19- حواشی بر شواهد الربوبیه.
20- حواشی بر مبدأ و معاد ملاصدرا.
21- حواشی بر مفاتیح الغیب ملاصدرا.
22- حواشی بر شرح الاسما خود.
23- حواشی بر بهجه المرضیه.
24- دیوان اشعار.
25- حاشیه بر حواشی جمالیه بر حاشیه خفری.
26- تعلیقات بر شرح ارجوزه بنراس.

اشعاری منحصر به فرد
حاج ملاهادی سبزواری علاوه بر تبحر در علوم فلسفی در بیان اشعار و ابیاتی بی مانند یَد طولایی داشت به نحوی که تخلص شعری وی «اسرار» بوده است که شاید ذکر تعدادی از آن ها از دیوان وی خالی از لطف نباشد.
سینه بشوی از علوم زاده سینا                 نور و سنائی طلب ز وادی سینا
یار عیان است بی نقاب در اعیان               لیک در اعین کجاست دیده بینا
ساغر مبنا ز دست پیر مغان گیر                 چند خوری غم بریز گنبد مینا
طعنه بویس قرن زنی و قرینست                 دیو و ددت قرن ها و ساء قرینا
نیست روا ما قرین ظلمت دیجور                 روی تو عالم فروغ ماه جبینا
پرتو مهر از فلک بخاک گر افتد                    خود چه شود عیسیا سپهر مکینا
                          یک نفس ای خاک راه دوست خدا را
                             بر سر اسرار زار خاک نشین آ

شورش عشق تو در هیچ سری نیست که نیست       منظر روی تو زیب نظری نیست که نیست
نیست یک مرغ دلی کش نفکندی بقفس                  تیر بیداد تو تا پر بپری نیست که نیست
نه همین از غم او سینه ما صد چاک است                داغ او لاله صفت بر جگری نیست که نیست
موسئی نیست که دعوی اناالحق شنود                  ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست
چشم ماه دیده خفاش بود ورنه ترا                          پرتو حسن بدیوار و دری نیست که نیست
                                   گوش اسرار شنو نیست و گرنه اسرار
                                  برش از عالم معنی خبری نیست که نیست

ما ز میخانه عشقیم گدایانی چند                   باده نوشان و خموشان و خروشانی چند
ایکه در حضرت او یافته ای بار ببر                     عرضه بندگی بی سر و سامانی چند
کای شه کشور حسن و مَلک مُلک وجود          منتظر بر سر راهند غلامانی چند
عشق صلح کل و باقی همه جنگست و جدل    عاشقان جمع و فرق جمع پریشانی چند
سخن عشق یکی بود ولی آوردند                   این سخن ها بمیان زمره نادانی چند
آنکه جوید حرمش گو بسر کوی دل آی              نیست حاجت که کند قطع بیابانی چند
زاهد از باده فروشان بگذر دین مفروش             خورده بینهاست درین حلقه و رندانی چند
نه در اختر حرکت بود و نه در قطب سکون         گر نبودی بزمین خاک نشینانی چند
                         ایکه مغرور بجاه دو سه روزی بر ما
                        رو گشایش طلب از همت مردانی چند

منابع:
1- حکیمی، محمود. هزار و یک حکایت تاریخی، تهران: قلم، ج3.
2- قاضیها، فاطمه. حاج ملاهادی سبزواری از نگاه و قلم ناصرالدین شاه، نشریه گنجینه اسناد، 1380.
3- سجادی، محمد. زندگی نامه و آثار حاج ملاهادی سبزواری، نشریه فروغ اندیشه، 1383.
4- شرح حال مرحوم حاج ملاهادی سبزواری به قلم خود ایشان.

 

نظرات

  • محمد رفيعي شريف آباد ۱۳۹۲/۰۸/۱۶ - ۰۰:۲۶
    4 0
    حاج ملاهادي در اواخر سلطنت فتحعلي شاه به سفر حج رفت، اين سفر دو سه سال طول کشيد، در بازگشت از حج از بندرعباس بطور گمنام راهي کرمان شد يعني بدون اين که کسي او را بشناسد وارد مدرسه «خاندان قلي بيک» در کرمان شد، از متولي، حجره خواست، از وي پرسيدند آيا طلبه هستيد؟ در پاسخ گفت: نه! متولي گفت حجره به طلبه مي دهيم، بجز دانش پژوهان را در اينجا راهي نيست! حاج ملاهادي خدمتگزار و دربان مدرسه را راضي کرد تا در گوشه اي از حجره وي زندگاني کند به شرط آن که در کار طلاب با او کمک کند. حکيم سبزواري گاهگاهي به بحث و درس ها گوش مي داد، مي ديد بعضي طلبه ها اشعار منظومه وي را درست معني نمي کنند و از معاني دقيق فلسفي و منطقي بيت ها دور مي شوند ولي او در بحث وارد نمي شد و خود را به ناداني مي زد. تقريباً در مدت ده ماه در آن مدرسه فرمانبر طلبه ها و زيردست خدمتگزار بود، پس از هشت ماه که در مدرسه کار کرد دربان و خدمتگزار مدرسه کرمان دخترش را به زني به وي سپرد.

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.