چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶ - ۰۹:۳۴

چگونه به آرزوهای واقعی‌مان برسیم

غول چراغ جادو را پیدا کن!

غول چراغ جادو

اولین گام برای رسیدن به آرزو این است که آرزو کنیم. خیلی سخت بود؟! منظورم این است که باید بدانیم فازمان چی است؟ چیزهایی که آرزو می¬کنیم، همان چیزهایی باشد که لازمشان داریم. نشود کلی وقت بگذاریم و بعد که با زحمت و هزینه و هن‌هن‌کنان رسیدیم بالای قله، بفهمیم هدف، کوه کناری بوده است! یعنی: هدف¬گذاری درست!

محمدعلی عمرانی/ 

  • آهای بچه‌جون! داری چکار می­کنی باز؟

فریادهای خاله‌کوکب بود!

  • هیچی. دارم این خرت و پرت­ها رو می­گردم ببینم چیز به‌دردبخوری پیدا می­کنم یا نه.

یک پنجه‌بوکسِ از رنگ و رو رفته متعلق به دوران جوانیِ دایی‌جواد، یک عدد کتاب «رابینسون کروزوئه» متعلق به خاله‌محبوب و یک قوریِ چینیِ بندزده. این‌ها تمام کشفیاتم بود، تا قبل از اینکه گوشم لای دست­های بزرگ خاله‌کوکب گیر کند و به سمت حیاط کشیده شوم! با کلی خواهش اجازه داد یک نگاهی به همین­هایی که سوا کرده بودم، بیندازم. خاک گرفته بود. قوری را آرام از زمین بلند کردم. با گوشه­ پیژامه­ام شروع کردم به گرفتن خاکش.

- یعنی چه؟ به تو ادب یاد نداده­اند؟

دلم هُری ریخت پایین.

- خجالت نمی­کشی؟ یک پارچه­ حریری، لااقل یک پارچه ابریشمی، بی­فرهنگ! با پیژامه پاک می­کنند آخر؟

آب دهانم را قورت دادم: شما؟

- به جای پُرحرفی، در قوری را بردار. چاق شده‌ام. از لوله رد نمی­شوم!

در را که برداشتم، یک غول نخراشیده و نتراشیده با یک لُنگِ قرمز که بسته بود دور کمرش، از قوری زد بیرون: خب. حالا یک آرزو پیش من داری. چی می­خوای؟

- یک خونه­ دوبلکس.

- اگر دستم می­رسید، خودم توی قوری زندگی نمی­کردم! عقل هم خوب چیزی ا­ست ‌ها! یک آرزوی دیگر بکن.

بله. در همین راستا و به صورت کاملاً یهویی تصمیم گرفتیم نگاهی بیندازیم، ببینیم آرزو چی هست اصلاً! توی جیب جا می­شود؟ و چه ترفندهایی را باید پیاده کنیم تا برسیم به آرزوهایمان.

آرزو چی هست اصلاً؟

این سؤال را پسری سال­ها پیش، همان زمانی که آسمان هنوز آبی بود، از پدرش پرسید. داشتند می­رفتند شهر. راه از بین مزارع رد می­شد. کمی دورتر، کشاورزی مشغول کار بود، عرق می­ریخت و بیل می­زد.

پدر معروف بود که مستجاب‌الدعوة است یعنی کسی که دعایش اجابت می‌شود. رو کرد به آسمان: خدایا آرزو را از این کشاورز بگیر.

کشاورز بیلش را انداخت کناری و روی زمین نشست. پسر هاج و واج مانده بود: یعنی چی؟ چه ربطی دارد آخر؟

پدر دوباره دعا کرد: خدایا آرزو را به او برگردان. مرد کشاورز بیلش را برداشت، شروع کرد به کار، با جدیت.

پدر رو کرد به پسرش: حالا فهمیدی آرزو چیست؟ همان چیزی است که اگر نباشد، هیچ باغبانی نهالی نمی­کار و هیچ مادری فرزندش را شیر نمی­دهد. می­دانی؟ آرزو همان چیزی است که وقتی کنارت باشد، برایت آسان می­شود گذشتن از خطرها.

فازت چیه؟
اولین گام برای رسیدن به آرزو این است که آرزو کنیم. خیلی سخت بود؟! منظورم این است که باید بدانیم فازمان چی است؟ چیزهایی که آرزو می­کنیم، همان چیزهایی باشد که لازمشان داریم. نشود کلی وقت بگذاریم و بعد که با زحمت و هزینه و هن‌هن‌کنان رسیدیم بالای قله، بفهمیم هدف، کوه کناری بوده است! یعنی: هدف­گذاری درست!

یک چیزی بگو که بشود!
بعد غول چراغ جادو گفت:

- یک آرزوی دیگر بکن.

- می­خواهم زن­ها را کاملاً بشناسم.

- یادم رفت بگویم. هر آرزوی غیرممکنی که بکنی، یک توسری می­خوری. (شترق) خب. آرزوی بعدی؟!

خلاصه و مفید! یک چیزی را آرزو کنیم که بشود! ویلای اختصاصی در جزایر قناری، سفر به مریخ، میلیادرشدن در یک روز، توانایی عبور از دیوار!

یک‌جوری می­زنمش که...!

یک حکایت
کارش چوپانی بود. از چوپانی گلة کدخدا برمی­گشت، یک دبه شیر می­دوشید و می­برد در خانه­ی صاحب­کارش. زن کدخدا هم در یک کاسه، اندازه کف دست، روغن زرد می­ریخت و می­داد دستش، به جای انعام.

همه­ روغن­زردهای چند ماهِ گذشته را ریخته بود توی یک کوزه. کوزة پر را گذاشت کنارِ دستش، تکیه داد به چوب‌دستی و رفت توی فکر: این کوزه را می­فروشم و با پولش یک گوسفند می­خرم. گوسفند شیر می­دهد. شیرش را می­فروشم و پس از مدتی، چند تا گوسفند دیگر می­خرم. گوسفندها زاد و ولد می­کنند، می­شوند یک گله. زمان که بگذرد، می­شوم بزرگ‌ترین گله­دارِ روستا. بعد می­روم خواستگاریِ دخترِ کدخدا. ازدواج می­کنیم. ۲ تا پسر برایم به دنیا می­آورد. پسرها بزرگ می­شوند، توی کوچه با دوستانشان بازی می­کنند و به مکتب می­روند. و اگر شلوغ کردند، خیلی بیجا می­کنند، مگر پدرشان مرده است؟ با همین چوب یک‌جوری می­زنمشان که... و محکم زد روی کوزه! هیچی دیگر. کوزه شکست و روغن ریخت روی فرش.

در این راستا حواست باید جمع باشد، به آرزوهای دور و دراز و خیال‌پردازی گرفتار نشوی! نشود که غرق در فکر و خیال شوی و رفتن در مسیر را فراموش کنی.

این یا اون؟!
کدام یکی بهتر است؟ کارهایت را در کدامشان راحت­تر انجام می­دهی؟ یک اتاق شلوغ و درهم (مثل اتاق خودت!) یا یک اتاق مرتب و منظم که حتی مادر آدم هم از دیدنش کیف می­کند؟ خب معلوم است، دومی. مغز حضرتعالی چه گناهی کرده است مگر؟ باید کلی وقت بگذارد و بین این همه چیزهای مربوط و نامربوط، بگردد تا آن اصل کاری را پیدا کند؟

تمرکز، خودش یکی از راه­های رسیدن به آرزوست. یک عزیزی سال­ها پیش می­گفت: هر کسی به چیزهای کم‌اهمیت بپردازد، آرزوی مهمش را از دست می­دهد.

حلوا میل داری؟
یک مقدار یواش­تر! گرگ که دنبالت نکرده است.

شبیه راه‌رفتن می­ماند، حرکت در مسیرِ زندگی(خسته نباشی!). اما با قدم‌زدن توی کوچه یک فرق خیلی کوچک دارد. شبیه راه‌رفتن روی یک طناب باریک است و تنها قدم­هایی به مقصد می­رسند که شمرده و حساب‌شده برداشته می‌شوند. عجله بکنی، خورده­ای زمین.

از قدیم گفته­اند، گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی. برای همین است که یک فرد نازنین سال­ها پیش گفته است: انسانِ شکیبا سرانجام به آرزویش دست می­یابد.

یادت باشد سنجیده‌قدم‌برداشتن مهم است. صبر البته یک معنی دیگر هم دارد؛ تحمل سختی­ها.

رسیدن به آرزو، صددرصد تضمینی!

فکرش را بکن. یکی هست، خیلی بزرگ‌تر از تو، قوی. بعد، این «یکی» هوایت را دارد و همه جا مراقبت هست. تو را نمی­دانم ولی فکر می­کنم آدم این­جوری راحت­تر می­رسد به مقصدش، وقتی بداند یکی هست که هوایش را دارد. چند سال پیش یک آدم بزرگ می گفت: اگر به خدا امید ببندید، به آرزوهایتان می­رسید.

ضرر ندارد!
نمی‌ شود، نه. اصلاً راه ندارد، چانه هم نزن!

کلِ جمعه را مشغول خوشگذرانی بوده است. دست هم به سیاه و سفید نزده، دریغ از یک کلمه درس. آرزوهای قشنگی هم دارد: نمره­ ۲۰ در امتحانِ فردا! لذا تا یادم نرفته، یادآوری کنم: ترجیحاً بعد از آرزوکردن، اگر برای رسیدن به آن یک مقداری هم به خودتان زحمت بدهید، بد نیست ها. نترسید. برای پوستتان ضرر ندارد!

بدون تو، هرگز!
از قدیم کنار هم بوده­اند. جدایشان که می­کنی، جالب­ نمی­شوند. حس خوبشان را از دست می­دهند انگار. یکی را صدا می­زنند «نیّت» و به آن یکی دیگر می­گویند «عمل».

یکی بود، سال­ها پیش، یک آدمِ عزیز که می­گفت: می­خواهی به آرزویت برسی؟ می­گفت: هر کسی عملش را زیبا کند، به آرزویش می­رسد.

یک فازِ عجیب!
جوان بود هنوز، تازه کنکور داده بود. نتیجه‌اش هم خوب هم شده بود؛ رتبه­ یک پزشکی. یک آدمِ عجیب. جنگ که شد، همه­اش را ول کرد. رفت بین بیابان­ها که اسلحه بگیرد توی دستش و بجنگد. که دفاع کرده باشد از کشورش.

به نظرت این آدم، می­دانست آرزو یعنی چی؟ آرزو نداشت پزشک بشود، مطب بزند؟ داشتنِ یک زندگیِ آرام و پر از شادی؟ فاز این فرد چی بود دقیقاً که این همه را ول کرد و رفت بین گلوله و آتش؟

می­خواستم بگویم آرزو داریم تا آرزو. آرزوها شبیه لباس هستند. جنس­هایشان فرق می­کنند با هم. بعضی­هایشان مواد قاطی دارند. تنت را اذیت می­کنند، هرقدر هم که رنگی و خوشگل باشند. اما بعضی از آرزوها، در عین سادگی جنسشان از حریر است، پر از لطافت و نرمی.

وسطِ این بازار، همین دنیای خودمان را می­گویم، کسی سرش کلاه نرفته است که جنس­ها را خوب بشناسد، برود آن مرغوب و اصلش را پیدا کند. باید باهوش باشد! مثل شهید زین­الدین...

یک عزیزی بود، چند سال پیش. می­گفت: «به جای این­ها یک چیز دیگر هم می­شد، یک چیزی که تکلیفمان را روشن کند؛ اینکه آرزو خوب است اما اگر دست‌یافتنی باشد و به کار آخرت ما هم بیاید. پس این‌طور نوشت: امام علی علیه‌السلام به ما تلنگر می‌زند که: ای مردم ، بیشتر از همه، از ۲ چیز بر شما می‌ترسم: پیروی از هوس و آرزوی دراز».

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.