یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۱:۲۵

از ساری تا آستارا (۱)

چشم اندازی به طنّازی خزر

مازندران

ساری- گوگل مپ می گوید یک سفر ساحلی هیجان انگیز از ساری تا آستارا در انتظارمان است.. و دریای خزر چشم انداز رویایی پنجره اتومبیل مان خواهد بود...از مازندران تا گیلان...

قدس آنلاین - گروه استانها- رقیه توسلی: تابستان را دستکم نگیریم... دومین ماه طلایی اش را... کوچه باغ ها و مزارع و آبشار را از دست ندهیم... اقوام ایرانی، سال هاست مسافران را سرمه ی چشم می دانند، نور دیده می دانند...

اگر مردادماه، چمدان های چرخداری نیست که از کمد بیرون بیایند و سیر و سلوک آغاز کنند، پس چیست؟ اگر ملاقات با کوه و دریا و تجربه تله کابین جنگلی و چشیدن بشقابی کته  ناردون و میرزا قاسمی نیست، پس چیست؟

پس لباس تنهایی و خستگی و بیماری را روی چوب رختِ اتاق آویزان کنیم؛ که فصل ها منتظر نمی مانند. و آدمیزاد زود پیر می شود!

لطفاً عینک های آفتابی مان را در خانه جا بگذاریم. که گیلان یک جفت چشم بیدار و همراه می خواهد. مسافری را که، آفریننده دست و دلبازش را تسبیح کند. وجب به وجب.

همسفر با ساحل

گوگل مپ می گوید یک سفر ساحلی هیجان انگیز از ساری تا آستارا در انتظارمان است.. و دریای خزر چشم انداز رویایی پنجره اتومبیل مان خواهد بود...از مازندران تا گیلان...

پس بنزین می زنیم و زیرلبی آیه الکرسی می خوانیم و به راه می افتیم. آخر این جادو و اکسیر سفر چیست که از شهر خارج نشده به یکباره از بندِ فکر و خیال اضافی آزاد می شویم.

آسمان، خاکستری و از زیر ابرها، روزن روزن نور می پاشد بیرون که به چابکسر می رسیم.

خانه ها در آغوش سبز طبیعت آرامیده اند که رامسر را پشت سر می گذاریم و بعد از چهارساعت به استان مهربان گیلان پا می گذاریم.

سلام به سرزمین پررنگ و شورانگیز میرزا کوچک خان... به دیار پربرکت چای و روستا و گلدان های شمعدانی...

هر جا که پا می گذاریم به خاطر بارش باران و رطوبت بالا، بر درختان این سرزمین، خزه و جلبک خودنمایی می کند.

«ایسپارو»، پرآب و پُرمیهمان

یکدست سبز... یکدست رودخانه... یکدست هیجان... کنار سفیدرود، عقاب می بینیم و مُشت مُشت لک لک سفید که با هم پرواز می کنند؛ از خشکی تا لبِ آب، از آب تا آسمان...

پلک هایمان می سوزد از مدام دیدن و نخوابیدن. اما نباید آنها را ببندیم، گیلان شورِ نوشتن دارد. هدر می رود لحظات مان اگر این زیبایی های بکر را هرچه بیشتر در چشم هایمان نریزیم و پیچ و تاب برنداریم.

این سبزینه سرا از ما مسافران دیگری می سازد. پایمان به بهشتی باز شده که بی تردید سرود رسمی اش، شاعرانگی ست.

سفید رود، «اِسپه رود» یا «ایسپارو»، دومین رود بلند ایران و بزرگترین رود شمال است و عرضِ گیلان را می پیماید.

این رودخانه از لحاظ مهاجرت و زاد و ولد آبزیان، بخصوص ماهیان خاویاری و استخوانی از رودخانه های منحصربه فرد در حوزه دریای خزر است.

چقدر این چند روزه فهمیده ایم سفیدرود، پرآب و پُرمیهمان است...

در کنار یکی از شاخه های اِسپه رود نشسته ایم... پرندگان و ماهیگیرها در بلندای رودخانه ایستاده اند. و همه جا لنسرها منتظرند و مدام طعمه هایشان را در آب، تکان تکان می دهند.

آفتاب شرجی می ریزد روی سر و صورت مان و کف دستی آبِ رودخانه، بشاش مان می کند. به نام خداوند آب و آسمان و آفتاب... چه هستی پرباری دارد گیلان...

دورهمی های پُر لهجه

اینجا عجیب گردهمایی میز و نیمکت، زیر سایه درختان می چسبد... چند استکان چای مرغوب و معطر از باغات همین حوالی... مثلا چند کشتزار آنطرف تر... حرف زدن با محلی های خوش سخن و لهجه هم... اصلا اینجا غوطه ور شدن در دست سازهای حصیری، عالمی دارد...

شاید به همین دلیل قهوه خانه ها در این استان، طرفدار دارد... و بساط چای گیلانی و دورهمی دوستانه گرم است... بساط غذاهای محلی و نیمکت های باهم بودن... انگار مردان گیلانی هیچ وقت تنها نیستند...

بی اندازه میهمان نواز است این سرزمین... «تِ بِلا می سر» قربان صدقه گیلانی هاست... بادیگاردهای بوته و درخت، گاه تا وسط جاده پیش می آیند تا یادآوری کنند، این زیباآباد کجاست!؟ و صدای ممتد جیرجیرک ها که حرف اول را می زند...

به وفور گیله مرد می بینیم و اسب... گیله مرد می بینیم و گله ی بوقلمون... به وفور در هر کانال و رودخانه، آدم ها به آب زده اند و تعداد نشسته ها در کرانه کم اند... کمِ کم...

چرای گاوها را هم از قلم نیندازم که سرزمین پُر آب و علف، اهلی ترین حیوانات خلقت را به خود راه می دهد... بی غلو...

داربست های برزنتی متعددی زیر آسمان شرجی این تکه از شمال برپاست.... عطر کباب فضا را فتح کرده و «زرگل» و «خاتون» و «خزر» با هم بازی می کنند... سه دختربچه قد و نیم قد که کمک کار پدرشان اند و دورِ زغال دانی و کنار بلال ها برای خودشان می چرخند...

و برای ماشین های سفری و صدای جیغ و هورا و تابستان و تبریزی های قدبلند، دست تکان می دهند.

داد و ستد های گیلکی

از طنازها و دلبرهای این خطه تا یادم نرفته بگویم... از فلفل شیرین، سیر، زیتون، ماهی دودی، کدوتنبل، عسل... از آبیاری بارانی... از داد و ستد محلی و ترازو و وزنه هایی که مدام تغییر کیلو می دهند... از شورِ خرید سرباغی، از فروشندگانی که پول الکترونیک نمی خواهند و چک پول را بیشتر دوست می دارند.

عسل با موم را بگویم که ۳۵ هزار تومان، و بی موم ۵ هزار تومان ارزان تر است. زنبور دارِ کلاه به سر دلسوز را که می گوید: جلوتر نیایید، زنبورها، زبانِ ما را بلد نیستند. نیش می زنند.

راستی اینجا کندودارها خیلی دورِ کندوهایشان می چرخند. در این مسیر حتماً از دسترنج زنبورهای کارگر بچشید. شهدِ کوهی، شفا می بخشد.

از جاده های خرّم و پرجلوه و اروپایی شاه ده رود...از پیرمردان کلاه به سر کشاورز...از دوچرخه سوارانی که ساقه برنج بر لب در مسیرهای رویایی رکاب می زنند...

به هر سو می نگریم مترسک ها، شالیزار را قُرق کرده اند. کشاورزهای مجازی گیلان، بلوزهای چهارخانه رقصان بر تن دارند.

هنگ مرزی آستارا / پاسگاه کشفی

و برجک های مرزی و سیم خاردارهایی که می گویند حالا آذربایجانی روبروی ماست که روزی روزگاری از آنِ پارسیان بود اما در تاریخ دست به دست شد.

عهدنامه گلستان که مُعرّف حضورتان هست. فتحعلی شاه قاجار و معاهده نگین دول ایران و روسیه... بگذریم... در حال حاضر که سیم خاردارها پُرحرف و معذب و رنجوراند... از روبروی هنگ مرزی آستارا و پاسگاه کشفی و برجک شماره ۱۰ می گذریم...

لب مرز، کاج کاشت است... نقطه صفر مرزی را که نمی شود ننوشت... سقف های شیروانی و سفالی را... دسته روی غازها را که نمی شود ننوشت... چادرشب های رنگی منحصربه فرد را...

چه آب و خاک و آسمانی... پنجه در پنجه ی زیبایی سرکشانه ای به پیش می رویم... بساط دستفروش ها هر چند صد متر برپاست... در طول مرز می رانیم زیر سایه پرچم به اهتزار درآمده میهن سرافرازمان... نمی شود به گیلان آمد و از سربازان فداکار نگفت... از نیک مردانی که امنیت، سوغات مان می دهند...

به مهد زیبایی های گیلان - حیران - خوش آمدید. مونوپادهایتان را بردارید، فندق جنگلی بجوید و از خدا عکس بگیرید. از جلال و جبروت. از فرّ و شکوهی که حیران می داند و حیران رفته ها و دلباخته ها.

برای رفتن به گردنه از آقچای می گذریم. طبیعت و گاوها اینجا از قاب نگاه بیرون می زنند و شمارگان شان. آمار از ثبت انبوهی علفزارها و دشت های این مسیر کم می آورد.

لواشک آبدار و آش ترش را بخر و ببر... این را ما نمی گوییم، حیرانی ها می فرمایند.

به قربان گویش گیلک و کشدار همسایه مان... به قربان اسالم و گردنه حیران و دیلمان و سیاهکل و آستانه... به قربان سرسبزی و اکسیژن و روستاهای ییلاقی و نان شکری ساده... به قربان مردمان بی ریایی که خندان، خاخور و بِرار صدایمان می زنند...

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.