شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ - ۱۱:۴۰

سلام! آقای مهربانی‎ها

آقای مهربانی

خرم آباد- همیشه دلم برای دیدنت تنگ می‎شود به وسعت تمام آسمان حتی وقتی کنارت هستم.

قدس آنلاین- گروه استان ها- صغری سپهوند: همیشه دلم برای دیدنت تنگ میشود به وسعت تمام آسمان حتی وقتی کنارت هستم.

از روبهرو که میبینمت دلم هوری پایین میریزد و در رنگ طلایی گنبدت تو غرق میشوم.

کبوترها و نقاره‌خانه و چشمهای پر از بغض دیگر هیچکدام برایم بی‌معنا نیست وقتی نگاه پر از اشتیاق دیدنت را به پنجره فولادت گره میزنم.

آقای مهربانیها! درد دل دوست و آشنا را در دلم به عاریت آوردهام تا کنار ضریحت بگذارم و بگویم و بغض کنم.

آقاجان! مادرم لحظهی آمدنم برایت کلی حرف داشت که باید تنها به خودت بگویم، حتی نگاه خیس پدرم هم برایت سلام فرستاد.

آقای مهربانی‏ها! چقدر دلم برایت تنگ‌شده بود و لحظهای که مرا خواندی در پوست خودم نمیگنجیدم از لحظهی آخری که زیارتت کردم هشت سال میگذرد و من همیشه از شهرم دست‌به‌سینه برایت سلام میفرستادم. امروز پس از هشت سال من را به خانهات دعوت کردی تا باورم شود که هرگز مرا از خودت و خانهات نراندهای.

اشکهایم از گونه‌ام سرازیر می‌شود تند، تند بدون اینکه از کسی خجالت بکشم دارم برایت حرف میزنم بلند، بلند.

چقدر اینجا شلوغ است، چقدر آدمها به هم نزدیک میشوند اینجا، ولی من تنها، بین این‌همه آدم گنبدت را میبینم و کبوتری که بالای سرم میچرخد.

دستم را روی سینهام میگذارم تا اذن دخول دهی، آقا اذن دخول بده که میدانم تنها چیزی که مرا به اینجا کشانده است دیدار شماست لبهایم ناخودآگاه میخوانند: أَللَّهُمَّ إِنّی وَقَفْتُ عَلی بابٍ مِنْ أَبْوابِ بُیُوتِ نَبِیِّکَ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ‏ وَالِهِ...

و مرا راه میدهی با اشکهایی که امانم را بریدهاند و دلی که دیگر تاب نمیآورد این‌همه دل‌تنگی و دوری را.

آقای مهربانیها! دستانم را در مقابلت دراز میکنم میان دستانم انبوهی از غصهها را آوردهام که کنارت جا بگذارم میدانم تمام غصههایم را خریداری و دلم را خودت جلا میدهی.

دیشب تا صبح راه دور و دراز شهرم تا اینجا را فقط با خیال شنیدن صدای نقارهخانه‌ات کوتاه کردم و خواندن دو رکعت نماز زیارتت تا باورم شود کنار ضریحت ایستادهام.

سالها بود حسرت نماز زیارتت در دلم مانده بود و امروز تلافی کردم تمام دل‌تنگی‌هایم را.

آقای خوبم! چگونه بگویم بهانهای که برای آمدنم مرا راهی مشهدت کرد تنها دلیلش خودت بودی و بس و تمام‌کارها بهانهای بود تا دل‌تنگی من برایتان به پایان برسد. امشب تا صبح کنار پنجره فولادت خواهم نشست و برایت حرف خواهم زد به‌اندازه‌ی هشت سال به‌اندازه تمام روزهایی که برای دیدنت شمردمشان و روزهایی که آرزوی گفتن این جمله بر دلم ماند: السلام علیک یا مولای یا علیبنموسیالرضا علیک آلاف التحیه والثنا... .

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.