جمعه ۸ دی ۱۳۹۶ - ۱۶:۵۱

دو ساعت مانده به ظهر...

ماهی

ساری- امروز دوست دارم روایتم عطرِ غذا و زندگی بدهد که فی الفور چهره ی مادرجان را می بینم در دو ساعتی که مانده به ظهر.

قدس آنلاین - گروه استانها - رقیه توسلی: با دست هایی پاکیزه و با بسم الله الرحمن الرحیمی که می پاشد در آشپزخانه... می بینم چه جور - مجنون وار - هرروز و هرروز و هرروز مهربان است...

پیمانه های برنج اش را پاک می کند و می شوید. بعد می رود سراغ ماهی هایی که از شب قبل، گذاشته در پخچال تا یخ باز کند.

در کاسه ای کوچک، نمک و زردچوبه و فلفلی درهم می کند و باطمأنینه می کشد بر قطعات ماهی. می بینم روی اجاق، روغنی را که منتظر است تا گوشت های دریایی را به جِلز و وِلز بیندازد.

گاهی وقت ها فکر می کنم مادرم چند جفت دست بیشتر از ما دارد و قلبی که جز دوست داشتن، بلد نیست!

بعد سبزی معطّر از فریزر بیرون می آورد و می گذارد در بشقابی تا از سرما بیفتد و چند عدد پیاز پوست می گیرد برای شکم پری. و دوباره می رود سراغ ماهیتابه و پشت و رو کردن ها درحالیکه دارد احوال بچه هایش را تلفنی می پرسد و قطره های روغن روی دست هایش جولان می دهند.

چشم می گردانم. روی اُپن، سبدِ خیار و کاهو و گوجه چشمک می زند. بعد از دقایقی تابه خالی می شود از ماهی و پُر می شود از پیاز خلالی. نوبتی هم که باشد ساعت می گوید نوبتِ روشن کردن قابلمه برنج است و دَم دادن سبزی پلوی معرکه! سبزی پلوی باقالی دار!

بعد سالاد، بعد آوردن دبّه های ترشی که هر کدام را خواهر و برادری دوست می دارند. بعد پُرکردن سماور از آب و چای دم دادن. درحالیکه ظرف های نشسته غذا هنوز در سینک چشمک می زنند و میوه های از بازار آمده با شیطنت عرض سلام دارند به صاحبخانه.

آنوقت صدای اذان که بلند می شود می بینم شعله ی تمام پخت و پزها پایین می رود و «ماهِ خانه» از رختِ کدبانو به در می آید و می رود پیِ بندگی.

آنوقت من می مانم روبروی گوهری به نام مادر! روبروی بزرگوارِ نجیبی که می داند چه جور خستگی هایش را پنهان کند! چه جور رهبر خانه ای باشد که بی مهربانی اش، خرابات است! چه جور در عشق، غرق باشد و زنده ترین چشم ها را از ما دریغ نکند! و چه جور هر ظهر، کدبانو باشد، مادر باشد، همسر باشد، دلداده باشد.

اعتراف: هر جا که باشم - ظهرها - یادِ شما در من هیاهو می کند. همه ی صبح ها و تمامِ شب ها...

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.