شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ - ۱۶:۴۸

یادداشت:

دشتِ ملخ خورده ی مزرعه دار!

تلنگر

ساری- شاید حق با او باشد...! شاید حق با من...!

قدس آنلاین - گروه استانها - رقیه توسلی: آمده است اداره و از زلزله و سیاست و اقتصاد و روانشناسی که نوبتش را دارد، موجز حرف می زنیم.

وقتی می خواهد برود نظرم را سرپایی درباره مشکلش می پرسد.

او می گوید خودویرانگی نیست ترک تحصیل آکادمیک؛ من می گویم هست!

او می گوید صریح لهجه بودن، خصلت جوانان امروزی ست؛ من می گویم مؤدبانه و موقرانه نیست!

می گوید از این شاخه به آن شاخه شدن، معصیت نیست. گاهی بار تجربه دارد؛ من می گویم جبران ناپذیر می شود از کف دادن برخی فرصت ها!

می گوید رگ و ریشه و بیخ و بُن دارد. دَمِ پرتگاهی هم که بشود بالاخره سرش به سنگ می خورد؛ می گویم اما پسر پیامبر غرق شد و سرش به سنگ نخورد!

می گوید نباید از مدارا غافل بود؛ می گویم متر و مکان دارد مدارا. نه وقتی مطمئنی - صبر - آنجا معیوب است و چاره ی کار نیست.

می گوید ما به عنوان والدین ناگزیریم یک جاهایی بگوییم بی خیال؛ سر تکان می دهم و این بار به خودم می گویم، نه... چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز، پایان را!

ده دقیقه بعد، او می رود. نوبتِ ویزیت اش، ساعت یازده است در طبقه پایین محل کارمان...

پیام می آید به موبایل ام... دَمِ خواهرجان و دَمِ ملاحت خانوم – گرم – که اجازه می دهند کِیف و ذوق روز بارانی را با هم شریک شویم...

دَمِ ملاحت خانومی که صورتش را می چسباند به خنکای پنجره و شمرده و مهربان می گوید: فکر می کنم یا سختگیری یا بلد نیستی تَه دلِ آدم ها را خالی نکنی! بلد نیستی نسیم باشی به دشتِ ملخ خورده ی مزرعه دار! بلد نیستی به مادری که دارد تقلای اصلاح فرزندش را می کند، چشمک بزنی و دعاهای خوب بکنی!

ابرهای دی ماهِ پشت پنجره، سنگ تمام گذاشته اند... تلنگرهایش را ملامت خانوم زده و رفته است... ادب شده ام... تربیت شده ام... آموختم، می شود باران باشم روی اشک ها، زخم ها، سیاهی ها، آتش ها.

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.