پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷ - ۱۵:۴۵

روستاگردی در شهر

بازار محلی

از تنوع در زندگی نباید چشم پوشی کرد... گاه باید با نوستالژی درونت کیف کنی! سبد حصیری بگیری دستت و بروی بازار هفتگی! و از مغازه شهری و واسطه ها دور شوی و سلام بدهی به بساط ساده و صمیمی کشاورز.

قدس آنلاین - گروه استانها - رقیه توسلی: تصمیم فوق العاده ای می گیرم. یکشنبه بازار تابستانه را خیلی وقت است سیاحت نکرده ام. پُر از ذوق ام و لبخند از صورتم نمی افتد.

یکی خیارها و گوجه های ریز باغش را آورده، یکی سیرداغ و مرباهای فصل را و بعدی می گوید: زردآلوهای باغم را ببر که دیگر نیازی نیست از مغازه، شکر بخری!

طول بازار پُرشده از سبزی و میوه و مرغ و خروس... مردم کباب و آش می خورند اینجا، زیر سایه بان هایی که آشپزهای فروشنده عَلَم کرده اند.

نمی دانم آمده ام تماشا یا خرید... از بس حدّ نشاط بالاست، یادم می رود برای چه شال و کلاه کرده ام به اینجا!

جلوتر پای بساط خوش آب و رنگِ سیب و فلفل دلمه ای می ایستم و از قیمت، سوال می کنم... حالم عوض می شود با شنیدن جواب... ایول، دقیقاً نصف قیمت سوپرمیوه ی خودمان! و جلوتر از فروشنده خوش خلق بعدی که پاسخ او هم معرکه است... وای که چقدر انصاف روستایی ها، امیدوارکننده است!

در بی ریاترین و حال خوب کن ترین بازار می گردم و خرید می کنم که آهنگ تلفن ام بلند می شود!

از معامله و دادوستد ارزان و متفاوتی که در آن هستم می گویم و خواهرجان را در جریان ماجرا می گذارم. خوشش می آید و خواهش دارد او را هم بی نصیب نگذارم.

گوشه بازار، کاسه های دست ساز خوش تراشی پیدا می کنم و پیرمرد کوچکی که احوالپرسی اش مهربان است.

پرتقال ها چشمک می زنند و کدوهای محلی و آلبالوهایی که پیداست همین حالا از شاخه جدا شده اند.

وای که هرچه بگویم از ملوسی جوجه های غاز و اردک کم گفته ام. از شور خاصی که فقط دیدن یک سبد بزرگ تخم مرغ محلی می تواند در جانت راه بیندازد.

بااجازه از صحنه های دلپذیرو منحصربفرد، چند عکس می اندازم و برای خواهری، جاری جان، آفرینش، سارا و همکاران ارسال می کنم تا آنها هم از این سرخوشی ها سهمی داشته باشند.

دیگران نوشت:

خواهری: راضی نیستم اگر ارزان ها را تمام و کمال با خودم نصف نکنی! بیا زبل خان، منتظرم.

جاری جان: عکس هایت خیلی چسبید. اتمسفرش را گرفتم ولی فکر کنم دوتایی بیشتر خوش بگذرد!

آفرینش: عمه خوبم، آیا برانگیختن حسادت دیگران، کار شایسته ایست؟

سارا: من یک قرن می شود که نرفتم خرید...

همکار: رسوا شدی رفیق... پس مرخصی هایت را می روی روستاگردی... رو نکرده بودی! ممنون از عکس های هنری ات.

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.