سه‌شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷ - ۱۵:۵۰

چراغ سمت راست را برق بیندازیم

کارواش

درجه دما، آمپر چسبانده بود و هوا به قولِ عزیز، داغ می زد.

قدس آنلاین - گروه استانها - رقیه توسلی: او داشت به مهندس پشت تلفن، مختصات ۲ عدد چاه باغ شان را می داد و من، پیامکی تعداد صفحات ترجمه نشده را ارسال می کردم برای همکار تازه مادر شده!

درجه دما، آمپر چسبانده بود و هوا به قولِ عزیز، داغ می زد.

خانوم کناری یک لحظه از بندِ تلفن رها می شود و من هم... نگاهمان درهم که گره می خورد، صدایی بلند می شود: ای جان...! درود بر خرخوان غیبی... احوالات؟

مغزم هنگ می کند و هرچه به سلول ها فشار می آورم رنگی از آشنایی پیدا نمی کنم... که نشانی دبیرستان را می دهد... ردیف دوم.

دوزاری ام دیر می افتد... اما می افتد... درس نخوان ترین دانش آموز کلاس را نباید فراموش می کردم که کردم... بی خیال ترین مان را!

پکیج زندگی اش را کمتر از ۱۵ دقیقه می ریزد مقابلم و فقط می پرسد: آمده ای به خانواده سرکشی کنی، ها ؟ می دانم منظورش چیست. با لبخند جواب می دهم: هر کشوری من را قورت بدهد، بالا می آورد!

که نُچ نُچ کنان می گوید: طفلکی پس هنوز نپریدی!؟

بعد از مختصر زمانی گپ و گفت، بااحترامِ مضاعف می آیند دنبالش که بفرمایید رخش تان آماده ست.

نگاه می کنم به مُدلینگی که با آن دبیرستانی قُلدرِ خوش خُلقی که می شناختم، بی شباهت است، با آن زیبای شش دانگ.

صاحب BMW مشکی فوق استایل، حالا بانویی شده خیلی آرام و فَشِن... که اَنعام تُپل می دهد به بچه ها و از همشاگردی قدیمی اش می خواهد به نماندن فکر کند... به لذت زندگی در جایی سبزتر... جایی که مثلاً می شود «آنجلینا جولی» را دید... یا با «کیت بلانشت» عکس دونفره انداخت.

از کارواش که می زند بیرون، من می مانم و خاطراتی که رفرش شدند و جملات درهم و برهمی که مغزم را جویدند.

درهم و برهم ۱: به عقیده او مهاجرت نکرده ها، مُفت می میرند.

۲- یعنی که چه، به چندرغاز ترجمه و نوشتن رضایت بدهد یک درسخوان غیبی!؟ به آب باریکه ای که جای دلسردی ست.

۳- مایه تیله ی مُدل ها، چرب است! از فازِ - عشق و درویشی و ملالت - بزن بیرون.

۴- که ایشان طی سال ها تجربه خارج از وطن، دستش آمده اصولاً ایرانی ها بلندپرواز نیستند. نیروی محرکه ندارند.

با «بسم الله» سوار ماشینِ شسته می شوم، پسرک کم سن و سال هنوز دارد چراغ سمت راست را برق می اندازد.

از توی آینه، او و خودم را می پایم و زیرلبی می گویم: شاید بخاطر وفور جراحی، اسکنر ذهنم صورتش را گم کرد. و بازیگوشانه ادامه می دهم: باز جای شکرش باقی ست که نفهمید هشت ماهی ست - همکلاسی طفلکی اش - آب باریکه هم ندارد!

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.