پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۷ - ۱۵:۳۷

کلیه ها هم بازار دارند

فروش کلیه

روزمره پیش رو؛ چهل تکه است. چهل تکه عشق.

قدس آنلاین - گروه استانها - رقیه توسلی:

تکه اول: بیشتر زمانِ عیادت، به سکوت می گذرد... از آن سکوت های تلخ مُعلّق... از آن ها که شوک دارد... نگاه همکارمان، کلکسیونی از جملات خاموش است!

تکه دوم: نیم ساعتی می شود که از بخش آمده ایم به حیاط بیمارستان... نشسته ایم زیر درختی که سایه اش، کفاف پنج نفر را نمی دهد... در لحظات خفه کننده تیرماه... باز هم بی حرف... حتماً می دانید که در بخش بیماران کلیوی، آمپولِ بُغض، تزریق می شود! نشسته ایم یا بغض مان آرام بگیرد یا بترکد.

تکه سوم: پیوندِ ناموفق و دیالیز پوریای چهار ساله، خبرِ زهرداری بود... حالا نه نای دردودل کردن داریم، نه توان بیرون رفتن از بیمارستان وقتی قلب دوستمان آنجا روی تخت، زیر مُشتی دستگاه و لوله و سِرم، مانده است.

تکه چهارم: اصلاً عجیب نیست که چشمانِ گودرفته حرف بزنند... به زبان سلیس فارسی... مثل نگاه رنجور همکارمان که بی شکایت از شب عاشقان بیدل می گوید!

تکه پنجم: دقیق می شوم. دردهای بزرگ گاهی یک پاره خط بیشتر نیستند. عبارتی نوشته شده در تکه کاغذی روی دیوار... دردهای بزرگ گاهی شماره هم دارند... مثل فروش فوری کلیه با قیمت توافقی و تلفن تماس.

تکه ششم: کیست دیگر که نداند کلیه ها هم بازار دارند... دلال دارند... پای اهداکنندگان و گیرندگانی آنجا وسط است که چشم انتظار عافیت و اسکناس اند!

تکه هفتم: خانوم شال قرمزی از راه می رسد... همجوارمان می ایستد و عصبانی به آدمِ آنور خط می گوید: خودتان می دانید از اول هم این رقم نبود. بی وجدان، من غمِ کلیه دارم! علاقه ای ندارم به شمردن چوب لای چرخ گذاشتن های شما... گفته بودید چون مشتری نقد ایم، اولویت داریم.

مُعذب بلند می شویم و می ایستیم اینبار کنار مادرِ مریمی که یازده سال بیشتر ندارد و تا به خودمان بیاییم می بینیم آمپولِ بغض، کار خودش را کرده است! و دریای اشک شده ایم.

تکه هشتم: با آقای همسر در راه خانه ایم... باز سکوت، سکوتِ دیوانه ی پُر کلمه، خودش را انداخته وسط... نرخ گروه های خونی دور سرم می چرخند، یک جفت چشم کبودِ شب بیدار و تخت های شفاخانه ای که پوریا را در آغوش دارد. مریم را. شیدا را. محمدرضا و حمید را.

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.