سه‌شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۰:۵۰

خدا هر پنج تایتان را به راه راست هدایت کند

رقیه توسلی

دلار

میزگرد مخوف اعتراف تا صندلی هایی که پنج تایی نشسته بودیم دورش. سکه و دلار و حقوق و مقامِ آگاه و من!

 از خواب می پرم و می بینم بی نهایت دلم می خواهد حال و هوای غریبم را تعریف کنم... پس تعریف می کنم... سیر تا پیازش را دم صبحی می ریزم پای گوش آقای همسر.

از میزگرد مخوف اعتراف تا صندلی هایی که پنج تایی نشسته بودیم دورش. سکه و دلار و حقوق و مقامِ آگاه و من!

متکلم وحده وار می روم جلو. اینکه اولین جمله را سکه چاقِ دماغ سربالا به زبان آورد و گفت: بی بروبرگرد نوزادِ پیر شده ام از بس که چند ماهه امر کرده اند قد بکشم. طلا نیستم دیگر، یک تکه سُربِ داغِ داغِ داغ ام. شاهد گداختگی ام هم، این دلار بی نوا. التفات بفرمایید که چطور سوخته آنوقت که بی هوا، تنه ای به من زد.

دلار هم در تایید سکه، از صندلی اش بلند می شود و سمت سوخته اش را نشان جمع می دهد و می گوید: فکر کنم آه جماعت، دامنم را گرفت. بد سوزاندم و بد سوختم. و با نیشخندی خارجکی، «مای گادش» را غلیظ و پُرلهجه می پاشد در فضا.

بعد، حقوق سرفه ای کوتاه می زند تا بیاید قاطی بحث و دقایقی را پای معرفی خودش به فنا بدهد. از بس که لاغر و شبح گونه و خسته و لرزان است و به دست راستش، سِرُم چند کیلویی دارد!

به تقلا می فهمم که می گوید: فقط از CCU آمده ام پای این میزگرد که حلالیت بطلبم از جمیع کسانی که در حق شان خوبی نکرده ام و چزندمشان. که کم، سراغ شان را گرفتم و زیاد، با پولدارها حشر و نشر کردم. و پلک هایش را می بندد.

من که دیگر عنان از کف داده ام، می پرم وسط که همین...!؟ شما نمی دانید که به روز و روزگار ما چه آورده اید؟

جنابِ دلارِ بی مرام! کاش می دانستی جِز گرفتی و جِز زدی و هنوز هم در کار جزغاله کردن و سوزاندنی.

سرکارِ سکه! شما هم کاش دور از خودخواهی، گوشه چشمی می انداختی به اختلال و پیری صددرصدی ما فقیر بیچاره ها!

و شما حقوقِ بزرگوار! آنقدر نیامدی نیامدی تا زمانی قدم رنجه کنی پیش مان که نشود یک جمله حرف حساب بشنوی! ماشاءالله به غیرتت!

که سکه و دلار و حقوق، سَر برمی گردانند سمتِ مقام آگاه و ایضاً، منِ عصبانی هم.

مقام آگاه با تریپ مخصوص نگاهمان می کند و می گوید که: شوخی می کنید یا واقعاً نمی دانید که من بدلِ مقام آگاهم! فقط آمده ام که میزگردتان روی زمین نماند. آنها دارند کُنتراتی مشکلات اقتصادی را فیصله می دهند. پیش خودتان فکر کردید، بیکارند بیایند دورهمی! و با غضبی پررنگ تر از ما چهار حاضر، می گوید: کات.

بیدارنوشت: آقای همسر بعد از شنیدن ماوقع، چانه اش را می خاراند و زمزمه می کند: به به، چه خواب لاکچری...! خدا هر پنج تایتان را به راه راست هدایت کند... منتها حیف که آدرس بیمارستان حقوق جان را نگرفتی.

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.