پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۷ - ۱۲:۲۷

شناسنامه ها احضار شدند

رقیه توسلی

شناسنامه

داستان ذیل حکایت زندگی یک نظامی ست که فرزندانش در اقصی نقاط ایران متولد شدند.

به گزارش قدس آنلاین، شناسنامه ها روی هم تلنبار شده اند... آقاجان آنها را احضار کرده که اسمِ فرزندِ ارشدِ از قلم افتاده اش را برگرداند... به المثنی ای که کارش را درست انجام نداده.

شناسنامه ام را می رسانم و می خواهم خداحافظی کنم که عزیز اصرار دارد چای نخورده نروم.

اینطور می شود که من و «ملاحت خانوم» حالا روبروی پنج عدد جلدِ قرمزرنگ نشسته ایم و داریم تا تَه تغاری خانه را تورق می کنیم... از خرمشهر و آبادان تا فومن و اردبیل و تهران تشریف می بریم و نقشه را سیر و سیاحت می کنیم.

از محاسن داشتن پدر نظامی، یکی اش همین محل تولدهای متفاوت است... همین که هرکدام مان به خطه نجیبی از ایران منصوب ایم.

ملاحت خانوم با حالِ خوش می گوید: عجب گشت و گذاری کردیم، ایول... که عزیز با چای و پولکی می آید.

می پرسم: مادر خوشگلم، از اینکه سی و یک سال همسرِ یک نظامی بودی چه احساسی داری؟

که جدی جواب می دهد: اولاً که من همسر یک نظامی نبودم، خودم بعد از سی سال همراهی هرروزه، واقعاً یک نظامی ام.

دوماً آنقدر فرازونشیب و چشم انتظاری و مقاومت و تنهایی و خونِ دل خوردن و اشک و سربلندی دارد این شغل که احساس چند جمله ای در کار نیست. باید از چند جلد احساس حرف بزنیم.

سوماً عشق منجی ست. نوزده سال از این شهر به آن شهر، از شمال به جنوب و شرق و غرب رفتن فقط کار یک عاشق است... عاشق خانواده، عاشق وطن.

کیفور سر تکان می دهم و می گذارم خواهر - برادرها از استان های خودشان بپرسند و خودم چای و پولک خوران دست مادر را می چسبم و اصرار می کنم چند دقیقه من را ببرد به گیلان.

می برد... بشّاش می گوید: یک همسایه نازنین داشتم در فومن که چادرشب بافی را یادم داد. سرِ شما باردار بودم که برای نصف فامیل، چادرشب رنگی فرستادم. عشق به میرزاقاسمی آقاجان هم، از همان سه سال فومن نشینی می آید.

دل می کنم از حکایت شناسنامه ها و عزم رفتن دارم که ملاحت خانوم سقلمه می زند: نپرسیدی با این حجم مسافر بودن، حالا خودش را کجایی می داند؟

دستم روی دستگیره ی در است که این سوال را با مادرِ نظامیِ عاشقم مطرح می کنم. او به شناسنامه ها اشاره می کند و می گوید: بی شک همه جای ایران... وجب به وجبش... اما طعم زادگاه آدمی، چیز دیگری ست!

پی نوشت: حرف عزیز به شیرینی پولک می رود در خونم وقتی شانه به شانه ملاحت خانوم از خانه می زنم بیرون و به فومنِ همسایه فکر می کنم.

انتهای پیام /

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.