جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷ - ۱۳:۱۲

این یک "پشت صحنه" است

رقیه توسلی

نویسنده

به این نتیجه می رسم اصلاً چرا از پشت صحنه یک ستون روزنامه ننویسم. بالاخره باید برای یکبار هم که شده دست بکار شد و قصه تولد یک مطلب را نوشت. چرا آنروز، امروز نباشد؟

به گزارش گروه قدس  آنلاین، سروقت لپ تاپ که می روم زنگ خانه می خورد. پشت آیفون، تصویر ناآشنایی می گوید جوشکار است.

برمی گردم سَرِ نوشتن. دارم فکر می کنم یادداشت را از دل کدام سوژه بیرون بکشم که عزیز از آشپزخانه صدایم می زند. اصرار دارد کدوی آبپز بخورم برای سرمای سمجی که رهایم نمی کند و پارچی هم آب بریزم توی شکم سماور تا چای دَم کند.

دارم «به نام خدا» بالای صفحه را تایپ می کنم و جایی مابین سوژه ها می پلکم که خانوم کارگر چنان وحشتناک نردبان را روی سرامیک می کشاند که سه متر از جایم می جهم.

عذرخواهی می کند اما چرت پاره و سرفه امانم نمی دهند. پا می شوم یک قاشق «دیفن هیدرامین» قرقره می کنم و آبی به صورتم می زنم.

جمله دوم را که می نویسم از سوژه انتخابی پشیمان می شوم و می چسبم به دکمه back. بلاتکلیف ام که تلفن زنگ می خورد.

آقای همسر است با یک خبر بد. به اطلاعم می رساند تعمیرگاه است و علافِ قطعه تعویضی. اینکه نمی دانم چه قیمتی دیوانه ای دارد بازار لوازم یدکی. انگار با فرمولی جادویی، سه برابر کرده اند رقم اش را.

مکالمه مان که تمام می شود به این نتیجه می رسم اصلاً چرا از پشت صحنه یک ستون روزنامه ننویسم. بالاخره باید برای یکبار هم که شده دست بکار شد و قصه تولد یک مطلب را نوشت. چرا آنروز، امروز نباشد؟

کف دست می گذارم روی پیشانی پُردردم. درحالیکه چشمم به پنجره هائیست که برهنه شده اند. به نوری که افتاده روی اثاث خانه.

و گوشم به صدای ماشین رختشویی که دارد پرده ها را می چرخاند، به دستگاه جوشی که تقلا می زند دروازه نیمه کاره را سرپا کند و به آواز قندهایی که دسته جمعی روانه قندان می شوند.

بعد از سرفه های متصل، تازه تازه یادم می افتد که ای دل غافل برای غذا هم کاری نکرده ام و اگر نجنبم - نان و پیاز شاه عباسی - قوتِ فردا ناهارمان است.

و گیج تر اینکه نمی دانم چه می شود که هوس قهوه پیدایش می شود. آنقدر قوی و غلیظ که بویش هم انگار می پیچد توی اتاق.

گوگل را بالا می آورم و به دنبال تاریخچه کلمه ای می گردم. اوضاع خنده دارم، فان تر هم می شود وقتی می فهمم بسته اینترنتم تمام شده.

یادداشت پُرناز و غمزه را دارم به پایان می رسانم که زنگ در می خورد. «خانوم علیزاده» دکمه را می زند و با فریاد به عزیز خبر می دهد «مائده خانوم» و بچه هایند... خواهری را می گوید.

زیرلبی و رو به افق چند دعا می کنم: کاش آنفولانزا بمیرد... خانوم علیزاده سمعک بخرد... یک روز چشم باز کنم و ببینم اینترنت رایگان است... و کاش «گلی» و «آبان» بیایند کودک درون سرما نخورده ام را بیدار کنند تا تمام یادداشت های ننوشته، ناهارهای نپخته، صفحات ترجمه نشده، داروهای اثری نکرده و قیمت های پایین نیامده از یادم بروند.

انتهای پیام /

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.