داستان زندگی

  • خیلی دور ....خیلی نزدیک

    خیلی دور ....خیلی نزدیک

    فرامرز عامل بردبار - هر صبح که شروع ی دوباره است ، بار دیگر چهره معصوم کودک در خوابت را مشاهده کرده و با مادر پیر و بیمار خود که از روی تخت برایت دستش را بالا میبرد و همسری که با یک لبخند بدرقه ات میکند خداحافظی میکنی و از خانه خارج میشوی ، هر روز و روزهای دیگر در بیرون از خانه شاهد اتفاقات و داستانهای فراوانی هستی که در ذهنت تصاویری باقی خواهند گذاشت که خیلی از آنها رنگ میبازند و شاید هم در خاطرت محو شوند اما هستند اتفاقات و تصاویری که در عین رنگ باختن باز هم در آرشیو مغزت باقی می مانند و قطعا دوام و ماندگاری هر تصویر در خاطر هر کس متفاوت و بستگی به دغدغه های فکری او دارد . اما چه خوب بود که بعضی تصاویر دوام و ماندگاری آن برای همه یکسان و دغدغه های همه می بود و اینطور نبود که برای خیلی ها خیلی دور و برای خیلی ها خیلی نزدیک باشد .