1ـ بست بالا: مقصد کجاست؟
دلت میلرزد و هر بار که سرت را بالا میگیری و «ضریح» مطهر امامرضا(ع) را نگاه میکنی؛ احساسی غریب، دلت را میخراشد... جمعیت، مدام کم و زیاد میشود و مانند دریایی از موجها، در حرکت است... در سالهای رفته، با همه وسیلههای رایج، به زیارت آمدهای: خودروی شخصی... اتوبوس... قطار.. و هواپیما... اما همیشه... در همین زمین دلپذیر، فرود آمدهای... مبادا... مبادا که پس از مرگ، آرامگاه «جان»ت، جایی دور از «آستان دوستانش» باشد! برگرفته از ترجمه جلد «دوازدهم» کتاب شریف «بحارالانوار»/ ترجمه موسی خسروی/ چاپ 1377/ صفحه 117ـ ابوالصلت هِرَوی گفته: امامرضا(ع) با نپذیرفتن «ولایتعهدی» به مأمون خلیفه عباسی فرمود: «از پدران ارجمندم به نقل از رسول خدا(ص) شنیدهام که من، پیش از تو و با زهر، از دنیا خواهم رفت... و در کنار هارون، مدفون خواهم شد... و فرشتگان آسمانی و زمینی بر من خواهند گریست»... (ناتمام) ـ با تلخیص و بازنویسی
2ـ سقاخانه: سفرنامه یه عمر (51)
از وقتی به «صحن آزادی» رسیده و کنار ایوون طلا ایستاده، فقط به همهکس و همهجا «نگاه» کرده... فقط: نگاه! هر دو جیبِ «وَرَمکرده» کُتش رو لمس کرده و جوری که انگار خواسته باشه نسخههای تاشده توی جیبها رو نشون «امامرضا(ع)» بده، مدام نسخهها رو بیرون کشیده و دوباره فرو کرده توی جیبهاش... جوری حواسش بجا نیست که حتی مثل همیشه نرفته تو کوک «چراغونی»های اطراف صحن... حتی آدمهای نشسته و ایستاده هم نتونستن نگاهش رو متمرکز کنن...
از روزی که «سردرد»هاش شروع شده و امونش رو بریدن... تا سه روز پیش (که درست پنجماه گذشته) فقط به یه چیز فکر نکرده... به چیزی که از سه روز پیش (و با معلوم شدنِ قطعی بیماریش)، مدام داره بهش فکر مِیکنه: به اینکه امسال... نباید... «نباید!»... روزه بگیره... «من؟... بعد از پونزده سال؟... روزه نگیرم؟... مگه میشه؟...»... میدونه که باید «راضی به رضای خدا» باشه... اما با امید... بلیت گرفته و اومده به «اینجا»... تا شاید به دعای امامرضا(ع) شِفاش رو بگیره از خدا و بپیونده به قافله روزهدارهای امسال...!
برگرفته از ترجمه جلد «اول» کتاب شریف «عیون اخبارالرضا(ع)»/ ترجمه علیاکبر غفاری و حمیدرضا مستفید/ چاپ 1380/ صفحه 597 ـ امامرضا(ع) از پدران بزرگوارش تا امیرمؤمنان علی(ع) روایت کرده و به نقلِ «مولا» از پیامبراکرم(ص)... که (پیش از رسیدن «ماه رمضان») در سخنانی برای گروه مردم، فرمود: «... پس در این ماه، با نیتهای درست... و قلبهای پاک از خدا بخواهید که شما را موفق به گرفتن روزه... و تلاوت قرآن کند... (ناتمام)» . ـ با تلخیص و بازنویسی
3ـ نقارهخانه: زائران و خادمان (51)
جمعیت مدام حرکت میکنه و گاهی از میون دست و پای آدمها، صدای فریاد کسی، هشدار میده که کسی زیر دست و پا مونده و باید کمکش کنن...
«جوون» دستی به لباسش میکشه تا ببینه «نشون» خدمتش سالمه یا افتاده...
همکاراش با چوبپَر و اشاره و هزار و یک جمله «محترمانه» دارن تلاش میکنن تا راه عبور اونهایی که میخوان برن بیرون، باز بشه...
از بلندگوهای حرم، صدای «مراسم» شنیده میشه...
اما «اینجا» هنوز آدمهایی دیده میشن که سراسیمه... یا «خوابیده بعد از افطار» و «دیررسیده»، دنبال راهی برای ورود به «صحن آزادی»ن... برای همین هم جمعیت در هم پیچیدن... جوون، رو میکنه به مرد میونسال و بلندقدی که کتاب دعایی رو دستش گرفته... چهره مرد، آشناست... جوون، بارها چهره مرد بلندقد رو از «تلویزیون» دیده که برای مردم جایی «مداحی» میکرده...
جوون، رو میکنه به مرد و بعد از کلی عذرخواهی میگه: «میشه خواهش کنم یه بخش از دعای این شبها رو با جمعیت همخونی کنین... میخوام فرصتی بشه تا با خُدّام همکارم، راه رو باز کنیم»... مرد بلندقد، لبخندی میزنه و میگه: «حتماً... چشم... اگه قابل باشیم، خادم آقاییم... اینجا هم یه جای خدمته دیگه»....
4ـ بست پایین: دوگانههای طبع شوق
*** ریا
در روز مُقَرَّرم... «تو» را دارم و... بس / از توشه «باور»م... تو را دارم و بس
در دام «ریا» اسیر شد اعمالم... / در لحظه آخرم، «تو» را دارم و بس!
*** افطار
در حسرت بخشش خدا گریه کنیم / با حنجرههای«رَبَّنا...» گریه کنیم
هنگام سحر، «رضا... رضا» بر لب ماست.../ افطار به یاد «کربلا» گریه کنیم. ادامه دارد
۱۷ خرداد ۱۳۹۵ - ۰۹:۲۲
کد مطلب: ۳۸۸۹۰۳
سیدمحمد سادات اخوی
زمان مطالعه: ۱ دقیقه



نظر شما