شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۱:۳۳

گزارش از شخص

آخرین آزاده... آخرِ آزادگی

تربت زاده

حسین لشکری

وسوسه کننده بود...! آن هم در شرایطی که «حسین لشکری» می دانست حتی صلیب سرخ هم از اسارتش خبر ندارد. همه اسیران دو کشور مبادله شده بودند و ظاهراً دیگر اسیری نمانده بود

به گزارش قدس آنلاین،  وسوسه کننده بود...! آن هم در شرایطی که «حسین لشکری» می دانست حتی صلیب سرخ هم از اسارتش خبر ندارد. همه اسیران دو کشور مبادله شده بودند و ظاهراً دیگر اسیری نمانده بود... در چنین شرایطی سلمان – افسر عراقی – گفت : «حسین... فکرش را بکن...۱۵ سال است اینجایی... از زن و بچه خبر نداری، فکر می کنی همسرت به پای تو نشسته؟ خب با یک دختر عراقی خوب ازدواج می کنی و همینجا می مانی... درجه بالایی هم به تو می دهند تا در ارتش عراق خدمت کنی... صدام حسین پشت سرت هست... حمایتت می کند...آنوقت کی جرئت دارد به تو چپ نگاه کند... تو فقط «بله» را بگو ...بقیه اش با من»! بعد از ۱۵ سال اسارت ... بعد از آزادی همه اسیران جنگی ... بعد از اینکه همه روزنه های امید به رویش بسته شده بود، این پیشنهاد وسوسه کننده بود ... خیلی هم وسوسه کننده بود ...

یکی مثل دیگران

بخش اول  و دوم زندگی و سپس خلبان شدنش چندان تفاوتی با دیگر خلبانان ندارد. سال ۱۳۳۳، تولد در روستای «ضیا آباد» قزوین، درس خواندن در زادگاهش، رفتن به شهر قزوین، پایان تحصیلات دبیرستان و بعد هم خدمت سربازی و لشکر ۷۷ خراسان. البته این مرحله، یک تفاوت کوچک با دیگر هم خدمتی هایش داشت و اینکه در رزمایش مشترک نیروی زمینی و هوایی با چند خلبان آشنا و سپس رفیق شد. همین آشنایی سبب شد پس از پایان سربازی سراغ دانشکده خلبانی و نیروی هوایی برود. مراحل بعد هم اعزام به دوره تکمیلی خلبانی در آمریکا، بازگشت به ایران با درجه ستوان دومی و اینکه خلبان شکاری اف-۵ شد.

۸ هزار پایی

صدام اعلام رسمی نمی کرد، اما مدتی بود جنگ با ایران را آغاز کرده بود. ۲۷ شهریور سال ۵۹، چند هواپیمای ایرانی در پاسخ به گلوله باران روستاهای مرزی ایران، اول صبحی رفته و سری به آسمان عراق زده بودند. قرار شد دو فروند هواپیمای دیگر هم بروند و حال توپخانه های عراق را بگیرند. خلبان یکی شان «حسین لشکری» بود. پیشنهاد کرد با ارتفاع پایین وارد خاک عراق شوند، هدف را رد کنند، دور بزنند و در بازگشت دخلِ توپخانه عراقی ها را بیاورند. فرمانده عملیات نپذیرفت و گفت : در ارتفاع ۸ هزار پایی با سرعت ۹۰۰ کیلومتر در ساعت به هدف حمله می کنیم.

اسارت اول

پرواز هواپیماهای قبلی، شاخک پدافند هوایی عراق را حساس کرده بود. به نزدیک هدف که رسیدند گلوله ها ی ضد هوایی هم رسیدند...برای شیرجه رفتن آماده شد...زاویه مخصوص...هدفگیری و آماده برای پرتاب راکت شده بود که هواپیما تکان سختی خورد...چراغهای هشدار موتور چشمک می زدند...هرطور بود هواپیما را کنرل کرد...روی هدف راکتها را ریخت و جهنم بپا شد... چترش که باز شد می دانست درست توی دل عراقی ها فرود می آید... این را دیده بانهای ایرانی هم دیده بودند اما اینکه زنده به زمین رسید ...زنده اسیر شد یا نه را کسی نمی دانست.

آن ۱۰ سال بی خبری

۱۰ سال... ۱۰ سال تمام کسی نمی دانست «حسین» کجاست؟ زنده است یا نیست؟ این را همسرش گفته بود. به همه جا سرزده بود و همه جور پیگیری کرده بود اما بیشتر از اینکه: «هواپیمایش توی خاک عراق سقوط کرده... دیده اند که با چتر بیرون پریده و ...» را کسی نمی دانست. خبر قطعی اسارتش را سال ۶۹ برخی از آزادگان که مدتی با او هم بند بودند، آوردند. اما خبر شکنجه ها، سلولهای انفرادی، بازجویی های تمام نشدنی، گرسنگی و تشنگی کشیدنها و... و. همه سختی هایی که به جانبازی ۷۰ درصدش منجر شد را ۱۸ سال بعد باید خود «حسین» می آمد و کم کم تعریف می کرد.

اسارت دوم

۱۸ سال! ۱۸ سالی که محال است بدانیم «حسین» چه کشید. ۱۰ سال بی خبری و پس از آن ۸ سال خبرهای ضد و نقیض ...بیم و امیدی که همسر و تنها فرزندش پشت سرگذاشتند. آن وقت قرار است «گزارش از شخص» همه این سالها، همه انتظارها، همه اینها را در ۸۰۰ کلمه بگذارد پیش روی شما! به نظر شما امکانپذیر است؟ ابتدای سال ۷۴، عراقی ها نامش را به صلیب سرخ دادند و نخستین نامه و عکسهایش به خانه رسید تا همسرش ببیند، از مرد بلند بالا و استوار، پدر و همسر خوش تیپ، حالا مردی مانده بود که سپیدی موها و خمیدگی قامتش روایتگر ۱۴ سال ایستادگی و شجاعت بود. اسارت دوم آغاز شده بود و تا ۴ سال بعد هم ادامه یافت.

نگران نباش!

مرداد ماه ۱۳۸۸، نیمه های شب بود که حالش بد شد تا برای خدا می داند بار چندم شهید شود... اینها را همسرش گفته است : «صورتشان کبود شده بود و اصلاً نمی‌توانستند صحبت کنند ولی به من نگاه‌های عمیقی می‌کردند... می‌یدم هر لحظه که این نفس تنگ‌تر می‌شود، نگاهش بیشتر به من دوخته می‌شود... آن قدر نگاهشان قشنگ و زیبا بود که محال است تا پایان عمرم فراموش کنم... می‌دید من گریه می‌کنم و با نگاهش می‌گفت نگران نباش».

Normal ۰ false false false EN-US X-NONE FA

منبع: روزنامه قدس