پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۱:۵۹

مرگ گاهی ریحان می چیند ...

عباسعلی سپاهی یونسی

غلامرضا شکوهی

همین پارسال بود، مثل همین روزها که با استاد غلامرضا شکوهی، استاد سید رضا مؤید، محمود اکبر زاده، محمد نیک و دیگرانی، روانه قم شدیم و چه سفر خوبی بود. پرواز مشهد به تهران دیر پرید و ما نگران بودیم، سر وقت به شب شعر "ملکوت هشتم" - که باید با حضور استادان برگزار می شد- نرسیم.

به گزارش قدس آنلاین،  همین پارسال بود، مثل همین روزها که با استاد غلامرضا شکوهی، استاد سید رضا مؤید، محمود اکبر زاده، محمد نیک و دیگرانی، روانه قم شدیم و چه سفر خوبی بود.

پرواز مشهد به تهران دیر پرید و ما نگران بودیم، سر وقت به شب شعر "ملکوت هشتم" - که باید با حضور استادان برگزار می شد- نرسیم.

برای همین تهران تا قم را یک "ون" گرفتیم و از راننده اش خواستیم پایش را روی پدال گاز بگذارد.

راننده هم - دست بر قضا- اهل شعر و ادب از کار درآمد و شعر می خواند و حرف هایی می زد که به قول سهراب: «مثل یک تکه چمن روشن بود».  ...

در آن سفر، من و دو سه دوست دیگر که از جوانان جمع بودیم، کوشش می کردیم، هوای بزرگترها را داشته باشیم و - کمی بیشترک- مراقب احوال ِغلامرضا شکوهی نازنین بودیم و ساکش را می گرفتیم.

استاد برایمان در مسیر تهران به قم، شعر خواند و من دوربینم را روشن کردم تا آن لحظه ها را ثبت کنم.

حالا یک سال پس ازهمان روزهاست و یک تن از آن جمعِ ارجمند کم شده.  به قول سهراب: «مرگ گاهی ریحان می چیند».  ... هر چه باشد، مرگ هم ذوق و سلیقه دارد!

غلامرضا شکوهی، شاعر بود، شاعرِ شاعر؛  وقتی شاعرِ شاعر باشی سرودن برایت آسان است و روان و پاکیزه می نویسی:

بندی به پای دارم و باری گران به دوش/ در حیرتم که شهره به بی بند و باریم

... در وجود شاعر نازنین ما هنوز غزل های ناسروده فراوان بود اما دریغ و درد که مرگ امان نمی دهد.

شاید اگر امان می داد، غلامرضا شکوهی- با آن مهربانی بی دریغ- آن ها را می سرود تا ما با شنیدن اش به شور و وجد بیاییم، اما چه می شود کرد  ... که مرگ، گاهی ریحان می چیند!

منبع: روزنامه قدس

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.