وداع با آقای شهید ایران

قدس انلاین_مصطفی لعل شاطری: امام ابوالحسن علی النقی الهادی، پیشوای دهم شیعیان، در نیمه ذیحجه ی سال 212 ﻫ.ق در محلی به نام صریا در اطراف مدینه از مادری پاک و نجیب به نام سمانه که کنیزی بافضیلت و باتقوی بوده، دیده به جهان گشود.

از صد نگهبان شمشیر به دست تا خبر مرگ متوکل!
زمان مطالعه: ۱ دقیقه

به گزارش سرویس فرهنگی قدس انلاین امام هادی (ع) در سال 220 ﻫ.ق پس از شهادت پدر گرامیشان، بر مسند امامت نشستند و با این که حدود 8 سال سن داشتند به راهنمایی کامل شیعیان می پرداختند به نحوی که مدت 33 سال از عمر پربرکت خویش را در این راه سپری نمودند. آنان که امام هادی (ع) را دیده بودند، روایت کرده اند: آن بزرگوار دارای قامتی متوسط، سیمایی سپید آمیخته به سرخی، چشمانی درشت، ابروهایی کشیده و چهره ای شاداب و دلگشا بوده و در زیبایی مانند نداشته اند.
زندگانی امام هادی (ع) با حکومت هفت خلیفه عباسی همراه بود و این امر اختناق شدیدی را برای آن حضرت بوجود آورد، به نحوی که متوکل عباسی امام را از مدینه منوره به سامرا، که در آن هنگام مرکز حکومت عباسیان بود، راهی نمود و حضرت به اجبار تا پایان عمر در آن سرزمین اقامت داشتند. (گنجینه مقدس: 265)
حضرت علی النقی در طول عمر پربار خویش گاه برای به خاک مالیدن بینی ستمگرانی چون متوکل و گاه برای نجات مظلومانی و گاه فراهم آوردن زمینه های هدایت فرد یا افرادی، به اذن الهی کرامات و معجزاتی از ایشان ساطع می گردید به نحوی که حسین تربتی، این محقق کوشا گوشه ای از آن ها را چنین بیان می دارد.

صد نگهبان شمشیر به دست
از ابوسعید سهل بن زیاد نقل شده است که ما در خانه «ابوالعباس فضل بن احمد بن ادریس» بودیم و صحبت از امام هادی (ع) به میان آمد. ابوالعباس از پدرش نقل کرد که روزی نزد متوکل رسیدم، او را خشمگین و مضطرب دیدم. او به وزیرش «فتح بن خاقان» با خشم و غضب می گفت: این چه سخنانی است که در مورد این مرد می گویی و مرا از اجرای تصمیم باز می داری؟
فتح می گفت: یا امیرالمؤمنین! سخن چین ها دروغ گفته اند. و بدین ترتیب تلاش می کرد متوکل را آرام سازد، ولی او آرام نمی گرفت و هر لحظه خشم و غضبش بیشتر می شد تا آنجا که گفت: به خدا سوگند! او را می کشم. او مرتب مردم را [علیه من] می شورانَد و می خواهد فتنه ای برپا سازد و چشم طمع به دولت من دارد.
آن گاه دستور داد چهار نفر جلاد آماده شوند و به چهار نفر از غلامان خود دستور داد هنگامی که «علی بن محمد (ص)» وارد شد، بر او بتازید و با شمشیرهای خود او را قطعه قطعه کنید. ناگاه متوجه امام هادی (ع) شدم که مأموران، با وضع نامناسبی ایشان را به حضور متوکل آوردند. ناگهان چهار غلامی که مأمور به قتل حضرت بودند، به سجده افتادند و دستور متوکل را اجرا نکردند، و خود متوکل نیز از تخت به زیر آمده، عرض کرد: یابن رسول الله! چرا نابهنگام تشریف آورده اید؟ و مرتب دست ها و صورت حضرت را می بوسید! حضرت فرمود: من به اختیار خود نیامده ام، بلکه به دعوت تو آمده ام و پیک تو مرا احضار نموده است.
آن گاه متوکل به فتح بن خاقان و دیگران خطاب کرد: مولای من و خودتان را بدرقه کنید!
بعد از آنکه حضرت برگشتند، متوکل رو کرد به جلادها که چرا دستور مرا [درباره علی بن محمد (ع)] اجرا نکردید؟ جواب دادند: آن گاه که او را وارد ساختید، ناگهان مشاهده کردیم که بیش از یکصد نفر شمشیر به دست دور او را گرفته اند! از دیدن آنان آن قدر وحشت کردیم که نتوانستیم مأموریت را انجام دهیم. (اثبات الهداة، ج3: 379)

نیروهای مسلّح امام هادی (ع)
روزی متوکل عباسی برای تهدید و ارعاب امام هادی (ع) او را احضار کرده و دستور داد هر یک از سپاهیانش کیسه (و توبره) خود را پر از خاک قرمز کنند و در جای خاصی بریزند.
تعداد سپاه او که نود هزار نفر بود، خاک های کیسه های شان را روی هم ریختند و تلّ بزرگی از خاک را ایجاد کردند. متوکل با امام هادی (ع) روی آن خاک ها قرار گرفتند و سربازان و لشکریان او در حالی که به سلاح روز مسلح بودند، از برابر آنان رژه رفتند.
خلیفه ستمگر عباسی از این طریق می خواست آن حضرت را مرعوب سازد و از قیام علیه خود بازدارد. حضرت برای خنثی نمودن این نقشه، به متوکل رو کرد و فرمود: «آیا می خواهی سربازان و لشکریان مرا ببینی؟»
متوکل که احتمال نمی داد حضرتش سرباز و سلاح داشته باشد، یکوقت متوجه شد که میان زمین و آسمان پر از ملائکه مسلح شده، و همگی در برابر آن حضرت آماده اطاعت می باشند.
آن ستمگراز دیدن آن همه نیروی رزمی، به وحشت افتاد و از ترس غش کرد. چون به هوش آمد، حضرت فرمود: «نحن لانُناقشُکُم فی الدُّنیا نحن مُشتَغِلُونَ بِاَمر الآخِرةِ فلاعلیکَ شیءٌ مِمّا تَظُنُّ؛ در دنیا با شما مناقشه نمی کنیم [چرا که] ما مشغول امر آخرت هستیم. پس آنچه گمان می کنی، درست نیست.» (بحارالانوار، ج50: 155)

بلعیده شدن شعبده باز هندی!
متوکل از هر راهی تلاش داشت امام هادی (ع) را تحقیر کند و شخصیت و عظمت ایشان را درهم شکند، از جمله، روزی فردی را به سراغ شعبده باز و جادوگر بی نظیری فرستاد که اهل هندوستان و از دشمنان اهل بیت (ع) به شمار می آمد. متوکل به او هزار دینار طلا داد که حضرت هادی (ع) را تحقیر و شرمنده کند. او نیز قبول کرد و در مجلس مهمانی خلیفه در کنار حضرت هادی (ع) نشست و در قرص نانی عمل سحر انجام داد؛ به گونه ای که وقتی حضرت هادی (ع) دست مبارک خود را به طرف آن نان دراز کرد؛ نان به هوا پرید و حاضران خندیدن و حضرت را به خیال خامشان تحقیر کردند.
در کنار شعبده باز هندی بالشی قرار داشت که روی آن تصویر شیر بود. امامِ کائنات و صاحب ولایت تکوینی، دست مبارکش را بر آن تصویر نهاد و فرمود: این فاسق را بگیر! [با عنایت الهی و کرامت امام هادی (ع)] آن تصویر به شیر درنده تبدیل شد و در جا ساحر هندی را پاره کرد و بلعید و شرکت کنندگان در مجلس مبهوت و متحیر ماندند. متوکل از آن امام بزرگوار درخواست کرد که دستور دهد آن شیر، ساحر هندی را برگرداند.
حضرت فرمود: «او را دیگر نخواهی دید. آیا تو دشمنان خدا را بر دوستان او مسلط می کنی!» این جمله را فرمودند و مجلس متوکل را ترک گفتند. (بحارالانوار، ج5: 146)

از تو پسری شیعه به دنیا می آید
گونه ای دیگر از کرامات امام هادی (ع) خبر از آینده افراد بود به نحوی که «هبة الله بن ابی منصور» نقل می کند که مردی بود به نام «یوسف بن یعقوب» اهل فلسطین، روستای «کفرتوثا» که بین او و پدرم رفاقت و دوستی بود روزی به دیدار پدرم به «موصل» آمد و چنین گفت: متوکل مرا به «سامره» احضار نموده و من برای نجات از شرّ او یکصد دینار طلا برای امام هادی (ع) نذر کرده ام. پدرم نیز کار و نذر او را تحسین کرد. آن گاه به سوی سامرا حرکت کرد.
یوسف که مردی نصرانی (مسیحی) بود، با خود گفت: اول پول نذری را به علی بن محمد الهادی (ع) رسانم، آن گاه نزد متوکل روم. اما مشکلش این بود که آدرس منزل حضرت را نمی دانست و از سراغ گرفتن نشانی خانه آن حضرت نیز می ترسید؛ چون احساس می کرد اگر متوکل از این امر باخبر شود، او را بیشتر آزار می دهد. ناگهان بر دلش گذشت که مرکب خود را آزاد گذارد، شاید به خانه ی آن حضرت دست یابد.
مرکب او همین طور در کوچه های سامرا می رفت تا سرانجام در کنار خانه ای ایستاد. هر کاری کرد حیوان حرکت کند، از جایش تکان نخورد! در این میان، جوانی سیاه پوست از داخل خانه خارج شده، خطاب به او گفت: تو یوسف بن یعقوب هستی؟ او با تعجب به غلام نگاه کرد و گفت: بلی!
آن گاه غلام به درون خانه برگشت. یوسف می گوید: من با خود گفتم که دو نشانه به دست آمد: یکی اینکه مرکب، مرا به خانه این مرد خدا راهنمایی کرد و دیگر اینکه در این شهر غربت آن غلام با نام مرا صدا زد.
در همین فکر بودم که غلام دوباره در را باز کرد و گفت: یکصد دینار را در کاغذی در آستینت قرار داده ای؟ با تعجب گفتم: بلی! با خود گفتم: این هم نشانه سوم. پول را به آن جوان داده، با اجازه امام هادی (ع) وارد خانه شدم و راز آمدنم را به سامرا و خدمت آن حضرت بیان کردم و اضافه کردم که مولای من! تمام نشانه ها برای من ثابت گردیده و حجت بر من تمام شده و حقیقت آشکار گشته است.
حضرت هادی (ع) فرمود: «ای یوسف! [با این حال] تو مسلمان نمی شوی! ولی از تو پسری به دنیا می آید که او از شیعیان ما می باشد! و این را بدان که ولایت و دوستی ما به شما سودی می رساند... تو از متوکل نگران مباش، او دیگر نمی تواند به تو ضرری برساند...»
یوسف نزد متوکل رفت و بدون کوچک ترین آسیبی از نزد متوکل برگشت، و طبق خبر حضرت هادی (ع) بدون ایمان از دنیا رفت، ولی خداوند پسری به او داد که از دوستان اهل بیت (ع) بود، و همیشه افتخار می کرد که مولایم امام هادی (ع) از تولد و آمدن من خبر و بشارت داده است. (کشف الغمه، ج2: 392؛ بحارالانوار، ج50: 144)

خبر از مرگ متوکل
ابوالقاسم بغدادی نقل می کند که متوکل عباسی دستور داد حضرت امام هادی (ع) در روز تشریفاتی «یوم السلام» همراه با مردم شرکت نمایند اما وزیرش «فتح بن خاقان» مخالف این تصمیم بود، ولی متوکل ستمگر گفت: این کار حتماً باید انجام گیرد!
سرانجام امام علی النقی (ع) مجبور شد با پای پیاده در راهپیمایی شرکت کند، در حالی که متوکل و وزیرش سوار اسب بودند. حضرت در گرمای سوزان عرق ریزان در حالی که انگشتش مجروح شده بود، حرکت می کرد. راوی می گوید: با اینکه شیعه نبودم، [بر حال او رقت کردم و] گفتم: از پسر عمویت متوکل غمگین و ناراحت نباش! امام هادی (ع) به آیه 65 سوره هود که می فرماید: (تَمَتّعوا فی دارِکُم ثلاثةَ ایامٍ ذلک وعدٌ غیر مکذوبٍ)؛ «[حضرت صالح به آن ها گفت: مهلت شما تمام شد!] سه روز در خانه تان بهره مند گردید. این وعده ای است که دروغ نخواهد بود.» اشاره کرده و آنگاه فرمود:
«من در پیشگاه الهی از ناقه حضرت صالح کم ارزش تر نیستم و شما تا سه روز در این دنیا بگذرانید، وعده خدا را حتمی خواهید یافت.»
می گوید: در همسایگی من، معلمِ شیعه ای بود که من گاهی با او شوخی می کردم. به او گفتم: امام شما چنین می گفت و مثل اینکه ناراحت بود. آن معلم عارف با شنیدن سخنان من گفت: اگر امام هادی (ع) چنین سخنانی فرموده باشد، متوکل تا سه روز دیگر می میرد و یا اینکه به قتل می رسد. تو اگر اموالی در خانه او داری، احتیاط کرده، آن ها را بیرون ببر!
راوی که حاجب متوکل بود می گوید: من از شنیدن سخنان او ناراحت شدم و حتی سخنان ناروا به او گفتم و بلافاصله از او جدا شدم؛ ولی بعد، مقداری فکر کردم، دیدم سخنان نا به جا نگفته است، مناسب است احتیاط کنم و اموال خود را از خانه متوکل بیرون ببرم. اگر سخنان معلم راست بود، ضرری نمی کنم و اگر هم حقیقت نداشت، زحمت چندانی متحمل نشده ام. اموالم را برون بردم. روز سوم «منتصر» پسر متوکل به پدرش حمله کرد، او و کابینه او را به جهنم واصل نمود. و من به برکت امام هادی (ع) جان سالم به در بردم و اموالم نیز سالم ماند. آن گاه خدمت امام هادی (ع) شرفیاب شدم و به ولایت و امامت او اعتقاد پیدا کردم. (جلاءالعیون، ج3: 122؛ الخرائج، ج1: 402)

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • ناصر IR ۰۷:۵۶ - ۱۳۹۲/۰۸/۰۳
    9 0
    فداي چهارده معصوم كه به اذن خدا قادر به انجام هر كاري درهرزمان ومكاني هستند.
  • farhad IR ۱۹:۴۳ - ۱۳۹۲/۰۸/۰۴
    4 0
    mamnon