دولت امریکا که شدیداً از این ماجرا به وحشت افتاده بود و حیثیت و اقتدارش زیر سؤال رفته بود، شاه را مجبور به ترک امریکا نمود. فریده دیبا- مادرزن شاه- می گوید:
اواخر ماه نوامبر بود که از وزارت خارجه امریکا شخصی به بیمارستان آمد و به ما توصیه کرد بی درنگ خاک امریکا را ترک گوییم. شاه به آرمائو مأموریت داد با رئیس جمهور «لوپز پورتیلو» تماس گیرد. آرمائو رفت و چند ساعت بعد آمد و آب پاکی را روی دست همه ما ریخت و گفت: مکزیک حاضر به پذیرش مجدد ما نیست و رئیس جمهور لوپز با قول مردانه و رسمی که داده بود گفته است نمی تواند شاه را بپذیرد! ما نمی دانستیم چه باید بکنیم!
آرمائو گفت: «دولت امریکا خودش پناهگاه جدید برایمان در نظر گرفته و شاید ما را به کشوری در دریای کارائیب و یا امریکای مرکزی خواهند فرستاد.
فرح از من خواست در امریکا نزد بچه ها بمانم و از این لحظه از آن ها جدا شوم. ماندن من در امریکا منع قانونی نداشت و اگرچه دوری از دخترم خیلی سخت بود اما برای آنکه نزد نوه های عزیزم باشم این پیشنهاد را پذیرفتم؛ به خصوص که در آن موقع لیلا فقط ۹ سال داشت و من در موقع دوری مادرش می توانستم جای خالی دخترم «فرح» را برای او پر کنم.
شاه را روی صندلی چرخدار سوار اتومبیل کردند و به اتفاق همراهانش به فرودگاه نه چندان مشهور «لاگاردیا» بردند و از آنجا به پایگاه «لک لند» بردند. شاه در پایگاه «لک لند» در یک بیمارستان مخصوص بیماران روانی ارتش بستری شد، اتاقی هم به دخترم و همراهانش دادند که چند پرده کهنه و موکت رنگ و رو رفته و نیمکت های شکسته داشت. فرماندهی این پایگاه یک امیر خشن امریکایی و از فرماندهان جنگ ویتنام به نام ژنرال «آکر» بود که پیوسته از فرح می خواست تا همبازی تنیس او باشد[!] وزارت خارجه، شاه و همراهانش را در پایگاه «لک لند» مجزا کرده بود تا بتواند مأمنی برای آن ها بیابد. آرمائو اطلاع داد که تلاش ها و تماس های زیاد در جریان است تا یکی از کشورهای پاراگوئه، گواتمالا، ایسلند و یاپاناما شاه را بپذیرند.
در هر صورت، سرنوشت شاه کاملاً مورد بحث بود. هام جردن و لوید کاتلر توانستند با عمر توریخوس برای دادن پناهندگی به شاه در پاناما، به توافق برسند. با اطلاع از مطلب هنگام صرف صبحانه و بحث در امور خارجه، در روز جمعه، چهاردهم دسامبر، من پرسیدم توریخوس چقدر از شاه خواهد گرفت، اما جوابی که گرفتم این بود که وقتی از توریخوس راجع به مخارج سؤال شد، او گفت: «من اگر کسی را به شام دعوت کنم. از قیمت نوشابه حرف نمی زنم.» من (برژینسکی) در دفتر خاطراتم نوشتم: «می ترسم وقتی که شاه را در چنگ داشته باشد. زنده زنده پوستش را بکند.»
هیچ کس یک شاه بی کشور را دوست ندارد!
بالاخره با تشدید اقدامات ملت ایران، دولت امریکا تصمیم به اخراج محترمانه شاه از کشورش گرفت. جریان ترک امریکا و اجبار به رفتن پاناما را خود شاه نگون بخت چنین توصیح می دهد:
درباره ترک امریکا با دستگاه کارتر دعوایی نداشتم، ولی چند جا را بیشتر نمی توانستم انتخاب کنم. اضافه بر تردیدی که برای بازگشت به مصر داشتم، ایالات متحده هم به این انتخاب راغب نبود و از آن می ترسید که حضور من در آنجا به روابط پرزیدنت سادات با کشورهای عرب لطمه بزند که البته حوادث بعدی بی جا بودن این ترس را نشان داد. رفتن به پاناما و همچنین بازگشت به باهاما نیز امکان داشت. هیچکدام جالب به نظر نمی آمدند. به دفع الوقت پرداختیم؛ از اتریش و سوئیس خواستیم که ما را بپذیرند، هر دو جواب منفی دادند، گو اینکه روابطم با برونوکرایسکی صدراعظم اتریش همیشه خیلی خوب بود و در سوئیس هم از سال ها پیش خانه ای داشتیم. درباره آفریقای جنوبی و بریتانیا هم بحث کردیم. کمی پس از ترک ایران به من خبر دادند که مارگارت تاچر به ما اطمینان داده است که در صورت پیروزی در انتخابات قریب الوقوع انگلیس به ما پناهندگی سیاسی خواهد داد، ولی پس از آنکه او نخست وزیر شد، به ما گفتند که برای ایشان برازنده نیست به ما اجازه ورود بدهد. بعد هم این موضع هرگز تغییر نکرد. بدبختانه کاخ سفید راه حلی پیش روی ما گذاشت که از قضا قبلاً هم آن را در اختیار داشتیم و آن عبارت بود از دعوتی به پاناما.
منابع:
۱- دیبا، فریده. دخترم فرح، ترجمه الهه رئیس فیروز، تهران: به آفرین، ۱۳۸۶.
۲- پهلوی، محمدرضا. پاسخ به تاریخ، ترجمه حسین ابوترابیان، تهران: مترجم، ۱۳۷۱.
۳- برژینسکی. سقوط شاه، جان گروگان ها و منافع ملی، ترجمه منوچهر یزدانیار.
* خارکوهی، غلامرضا. روزهای پرمشقت یک دیکتاتور، نشریه پانزده خرداد، ۱۳۸۸.
نویسنده: مصطفی لعل شاطری



نظر شما