این منطقه، شهدای مظلوم بسیاری دارد. ضد انقلاب ها در یک ماه رمضان 80 نفر از بچههای ما را ترور کردند. رزمندگان ما زیر برف سه متر، جنگیدند. عملیاتهای بسیاری در کردستان انجام شد، اما روی آن تبلیغات نمیشد، چون قرار نبود که از درگیریهای غرب کشور، خبری شود. در کردستان خیلی شهید دادیم، شهدای بسیار مظلوم.»
این بخشی از سخنان «جواد نظام پور» است، مسؤول ادوات لشکر ویژه شهدا که فرماندهی گردانی به نام «ذوالفقار» در این لشکر را برعهده داشت. از او درباره شهید «محمود کاوه» پرسیدم. فرمانده جوانی که طلسم شب کردستان را شکست و امنیت را به این منطقه و مردم آن برگرداند.
قصه آشناییتان با شهید کاوه را تعریف میکنید؟
- سال 60 در شهر بانه نیروی بسیجی بودم. 100 روز مأموریت من در بانه به درازا کشید. جادههای منتهی به سردشت دست ضدانقلاب بود، با یک پادگان بزرگ نظامی در آن شهر که در محاصره کامل دشمن بود. این شهر از سال 58 تا 60 در محاصره ضدانقلاب بود و هیچ راه ارتباطی نداشت، مگر با بالگردهای هوانیروز که آذوقه و مایحتاج مردم را میرساند. نیروی بسیجی در سردشت داشتیم که 6 ماه در منطقه مانده بود و ترخیص نمیشد چون راهی نبود. جادههایی از پیرانشهر، مهاباد و بانه به سردشت وجود داشت که جنگلهای انبوه آلواتان میان آن بود و راه دسترسی را بسیار دشوار میکرد. ارتش، گردان زرهی خود را با حدود 500 نفر از بانه به سمت سردشت وارد عمل کرد که در 40- 50 کیلومتری مسیر، ضدانقلاب از جلو و پشت راه را بست و نیروهای ما محاصره شدند که ضربه بسیار بدی به ارتش خورد. همزمان که حفاظت شهر بانه در دست ما بود روزی دیدم چند ماشین تویوتا به همراه سلاحهای جنگی وارد شهر شدند و به سمت پادگان سپاه رفتند. چند ماه پیش از این ماجرا، کاوه را به عنوان فرمانده عملیات شهر سقز میشناختیم که عملکرد بسیار خوبی داشت و ضدانقلاب را به وحشت انداخته بود. فرمانده سپاه کردستان در آن زمان شهید ناصر کاظمی بود و از کاوه خواسته بود جاده بانه به سردشت را باز کند، چون جاده بسیار مهمی برای ما بود. من آن زمان مسؤول تیربار کالیبر 50 بودم.
پس کاملاً در تیررس دشمن بودید؟
- در کردستان همیشه در تیررس بودیم، چون دوست و دشمن را نمیشناختیم. تا زمانی که قدرت داشت روبهروی ما میجنگید و زمانی که ضعیف میشد در لباس مردم میخزید؛ در حالی که ما به دنبال آرامش برای مردم کردستان بودیم.
کاوه به عنوان فرمانده عملیات شهر سقز با شماری نیرو وارد شهر بانه شد. من مسؤولیت پشتیبانی خودروی فرماندهی را داشتم. آن زمان کاوه جوان 20 سالهای بود که هنوز تازه جوانه موی صورتش زده بود. من دوسال بزرگتر از او بودم. این فرمانده جوان در اتاق فرماندهان بزرگ رفت و آمد داشت و طراحی عملیات را به دست میگرفت. او بیشتر عملیاتها را در شب انجام میداد. برخی ارتفاعات را در شب تصرف کردیم. البته ضد انقلاب مینهای خطرناکی در جاده گذاشته بود که در روز باید آنها را از بین میبردیم. حدود 20 روز طول کشید که با 7-8 عملیات پی در پی، به دشمن امان ندادیم و جاده را تصرف کردیم.
چرا این جاده اینقدر مهم بود؟
- چون تنها راه ارتباطی بانه به سردشت بود. دو سال ضد انقلاب روی این جاده مانور میداد. وقتی وارد سردشت شدیم مردم این شهر از شدت خوشحالی سر از پا نمیشناختند. مردم در فقر و سختی زندگی میکردند. آن زمان بنزین لیتری یک تومان بود و سپاه برای خودروهای خودش، بنزین قاچاق از عراق را لیتری 700 تومان میخرید. گشایش این جاده رخداد بسیار بزرگی برای جمهوری اسلامی در آن زمان بود. پایه ریزی عملیاتهای بازگشایی جاده هم با کاوه بود و همین امر موجب شد ضدانقلاب از او بیشتر بترسد.
پس از این رخداد، سپاه به این فکر افتاد که نیروی ویژهای را با هدف پاکسازی جادهها به نام «تیپ ویژه شهدا» تشکیل دهد که بعدها به لشکر تبدیل شد. من در سردشت با کاوه آشنا شدم و بچه محل هم درآمدیم. هر دو از محله «ضد» در مشهد بودیم. از زمانی که تیپ ویژه شهدا تشکیل شد من همراه کاوه بودم. کارمان را از سنندج آغاز کردیم و عملیاتهای پاکسازی ما از سقز شروع شد.
نخستین اقدامهای تیپ ویژه شهدا چه بود؟
- آزاد سازی سد زرینه رود که در 45 کیلومتری شهر بوکان قرار داشت. پس از آن تصمیم گرفتیم جاده های منتهی به سردشت - جاده پیرانشهر و مهاباد را باز کنیم.
عملیات پیرانشهر به سردشت، جاده 140 کیلومتری از داخل جنگل انبوه آلواتان میگذشت. این جاده در دست ضدانقلاب قرار داشت و پیام داده بود اینجا دژ ماست و کسی نمیتواند وارد آن شود. امکانات مردم را گرفته و شرایط را برایشان سخت کرده بود.
نخستین مرحله در اتاق جنگ که در قرارگاه حمزه شهر ارومیه با حضور شهیدان کاظمی و بروجردی برگزار شد من هم به صورت اتفاقی آنجا بودم. هدف اصلی، باز شدن جاده 140 متری بود. برف از عملیاتها جلوگیری میکرد و در زمستان کار بسیار دشوار بود. باید از فرصت تابستان استفاده میکردیم. فرماندهان نظرات خودشان را دادند که در این سه ماه ممکن است 15 کیلومتر از جاده را باز کنیم. کاوه بلند شد و پس از خواندن آیه «رب شرح لی صدری...» نخستین حرفی که زد این بود؛ «به امید خدا این 15 کیلومتر را در یک مرحله باز می کنیم.» این حرف برای فرماندهان نظامی سخت بود. کاوه طرح عملیات را ارایه داد. قرار شد عملیات را انجام دهیم و هرجا را گرفتیم ارتش مستقر شود و نگهداری کند. در همه عملیاتها، کاوه پیشرو بود. در عملیات سد بوکان باید 45 کیلومتر را در یک شب پیاده روی میکردیم. از غروب تا طلوع آفتاب با کوله پشتی و سلاح تمام مسیر را دویدیم و کسی که جلوی صف قرار داشت، کاوه بود. اگر کاوه نبود همه ما بریده بودیم، برخی نمیتوانستند بدوند، کاوه با قنداق تفنگ به کمر بچهها میزد و میگفت باید بیایید تا ضد انقلاب را غافلگیر کنیم. برخی بچهها میان راه روی زمین میافتادند و میگفتند کاوه جان! ما را بکش! ولی او همه را مجبور میکرد که بلند شوند و بدوند. همه راه را فقط دویدیم، حتی نمازمان را نخواندیم تا وقت را از دست ندهیم. طلوع آفتاب بالای سد بوکان رسیدیم. وقتی روی سر ضد انقلاب رسیدیم که خواب بودند. اگر دیرتر رسیده بودیم و دشمن متوجه حضور ما میشد، سد را منفجر میکرد و یک شهر زیر آب میرفت. زمانی که رسیدیم بالای سرشان، سماورشان را تازه روشن کرده بودند و آنها هم با پارس سگها متوجه حضور ما شدند.
پس از عملیات سد بوکان چه عملیاتهایی انجام شد؟
- پس از آن، وارد جاده پیرانشهر به سردشت شدیم و عملیاتهای پی در پی آغاز شد. در نخستین عملیات فرمانده ویژه شهدا، شهید ناصر کاظمی شهید شد و برای مرحله دوم عملیات شهید «گنجی زاده»، فرمانده ویژه شهدا شد که ایشان هم به شهادت رسید.
از آن پس، «کاوه»، فرماندهی عملیات و تیپ ویژه شهدا را بر عهده گرفت. سه ماه طول کشید که جاده 140 کیلومتری باز شد.
بنا شد جاده مهاباد به سردشت را هم باز کنیم. کاوه میگفت باید از توپخانه استفاده کنیم. سپاه توپخانه نداشت و ارتش باید پشتیبانی میکرد و میگفت که در جنگهای چریکی، پشتیبانی توپخانه نداریم.
در ارتفاع اصلی جنگل آلواتان امکان اجرای عملیات نداشتیم، چون عبور از آن جنگل انبوه بسیار دشوار بود. ضد انقلاب 1500 نیرو را در ارتفاع اصلی آلواتان جمع کرده بود و این مسیر به زندان دولتو منتهی میشد که نزدیک به 200 اسیر در این زندان داشتیم.
پیشتر نیروهای بارزانی با 800 نیروی خود از ما پول می گرفتند و به ما کمک می کردند، اما در این عملیات خیانت کردند و ما را لو دادند.
چطور به چنین نیروهای خارجی میشد اطمینان کرد؟
- همان زمان وقتی کاوه گفت، اینها مزدورهای آمریکا هستند، شهید بروجردی گفت، کاوه نمیدانی که چه پولی به اینها دادهایم.در هر حال پس از خیانت آنها فقط توانستیم بچههای خودمان را از منطقه بیرون بیاوریم. محدودیت نیرو و دشواری مسیر اجازه ادامه عملیات را به ما نمیداد. جنگل بسیار انبوه بود.
یعنی عملیات متوقف شد؟
- با رفت و آمدهای بسیار و این توجیه که عملیات چقدر مهم است و نجات جان نیروهای خودی و مردم، اولویت دارد مجوز سوزاندن جنگل را گرفتیم. گالنهای بنزین و نفت را پای درختان خالی کردیم و آتش زدیم، همه منتظر بودیم درختان آتش بگیرد، اما آتش در کمتر از یک دقیقه خاموش شد چون جنگل مرطوب بود.
کاوه نقشه عملیات را گرفت و به تنهایی روی نقشه کار کرد، موقع طراحی عملیات اجازه نمیداد کسی به او نزدیک شود، در کارش خیلی جدی بود.
او از ارتش توپخانه گرفت. ارتش همه گلوله هایش را پای کار آورد و جیره چند ماههاش را برای یک شب خرج کرد. هدف، گرفتن ارتفاع اصلی آلواتان بود. نیروها هم به درستی توجیه شده بودند و باید در مسیر اصلی عملیات حرکت میکردند، حتی با وجود مسیر دشوار جنگلی. نیروهای ما زیر آتش ارتش جلو رفتند و مسیر را یافتند. به ارتفاع که رسیدیم، بیشتر از هزار تا نیروی ضد انقلاب در ارتفاع بودند. آنها اگر ارتفاع آلواتان را از دست میدادند جاده را هم از دست داده بودند. آن شب با یک شهید، ارتفاع آلواتان را به دست آوردیم. غنیمت بسیاری در این عملیات به ما رسید. ضد انقلاب اصلاً فکرش را نمیکرد که چنین عملیاتی اجرا شود. ضد انقلاب، مینهای ضدتانک را در زمین جاسازی کرده بود که با انفجار آنها، شهدای بسیاری دادیم. مینهای دست ساز زیادی را جاسازی کرده بود که خنثی سازی آنها بسیار خطرناک بود و احتمال انفجار داشت. به یاد دارم کاوه همه بچهها را عقب میزد، ضامن نارنجک را میکشید و میگذاشت روی مین و خودش را پشت تپهها پنهان میکرد در حالی که سنگهای بزرگ به سرو صورتش اصابت میکرد. در یک روز هفت مین ضد تانک را به همین شیوه منهدم کرد چون خنثی سازی آن جان بچهها را میگرفت.
از ویژگیهای بارز کاوه بگویید؟
- کاوه همیشه پای کار بود و همراه بچهها. به یاد دارم مجروح شده بود، ولی با عصا در عملیات میآمد. قرارگاه بالای ارتفاع بود و با ماشین نمیشد رفت، کاوه هم با عصا نمیتوانست بالا برود. سوار جیپ فرماندهی شده بود و ارتفاعی با شیب تند را بالا میرفت. ناگهان خودرو به پشت برگشت، راننده خودش را به بیرون پرت کرد. جیپ را به سختی نگه داشتیم و کاوه غرق خون شده بود، اما هیچ وقت دست بردار نبود. در خط مقدم همیشه همراه نیروها بود و پشت خط نمیماند، حتی با جراحتهایی که داشت تا وقتی که به شهادت رسید.




نظر شما