دختر که البته خیلی هم جوان به نظر نمیرسید و اندک اندک دهه سوم زندگیاش را هم به پایان میرساند، پشت فرمان خودرویش نشسته بود، کلافه از این گرما، از این رانندگیها و غرق در افکار خودش، باز هم چراغ قرمز و باز هم باید دقایقی را پشت چراغ قرمز منتظر میماند.
شیشههای ماشین را بالا کشیده و کولر گرفته بود، اصلاً به اطراف نگاه نمیکرد، غرق در افکار خودش بود، زندگیاش و مسایلی که داشت. صدای بوقهای ممتد خودرویی او را بخود آورد. اول نگاهی به آیینه انداخت صدا از خودروهای پشت سرش نبود، چشمش را از آیینه به سمت اطراف چرخاند، تا اینکه نگاهش به نگاه مردی گره خورد که در یک خودروی شیک پشت چراغ قرمز متوقف شده بود.
مردی خوش چهره، خوش لباس که سوار بر یک خودروی گرانقیمت بود، او هم شیشه را تا آخر بالا کشیده بود و از پشت شیشه با ایما و اشاره به دختر اشاره کرد که آنسوی چهارراه بعد از چراغ قرمز توقف کند.
دختر هم با تکان دادن سرش اعلام کرد که متوجه درخواست او شده است.
دختر با خودش فکر کرد که این مرد چه کاری با او میتواند داشته باشد، اول در دفترچه ذهنش تصویر مرد را جستوجو کرد، شاید از دوستان یا آشنایان باشد، اما به جایی نرسید، خودرواش را در مغزش حلاجی کرد، اما در میان تمام کسانی که میشناخت کسی چنین خودرویی ندارد. گمان کرد شاید اتفاقی برای خودروی او یا مرد افتاده، شاید جایی به خودروی او زده و متوجه نشده و حالا مرد میخواهد خسارت بگیرد و در همان چند لحظه باقی مانده از چراغ قرمز، هزاران هزار
گمانه زنی دیگر به مغزش خطور کرد و همه آنها باعث شد تا حس کنجکاویاش صدها برابر تحریک شود و آنسوی چهارراه توقف کند.
به محض توقف، مرد از خودروی خود پیاده شد، حالا بهتر میشد براندازش کرد، مردی حدود 45 ساله، با قدی بلند و چهار شانه، چهرهای جوگندمی و صورتی اصلاح شده که کت و شلواری مارکدار بر تن داشت، با طمأنینه قدم برمیداشت و به سمت خودروی دختر آمد.
دختر هم در همین حین شیشه خودروی خود را پایین داد تا بتواند صدای مرد میانسال را بهتر بشنود. مرد با ادب اول سلام کرد و بخاطر توقف از دختر معذرت خواست، سپس خودش را به مانند یک جنتلمن تمام عیار معرفی کرد، گفت که مهندس و صاحب یک شرکت ساختمانی است. او ضمن عذرخواهی فراوان از دختر پرسید که مجرد است یا خیر؟ دختر هم که انگار مسحور سخنان او شده گفت که مجرد است. مرد که اندکی خم شده بود تا با دختر سخن بگوید، یک لحظه کمر راست کرد، دستانش را به سوی آسمان برد و با صدایی که دختر هم بشنود خدا را سپاس گفت.
او دوباره و در حالی که هر لحظه بر تعجب و شگفتی دختر افزوده میشد، سرش را به سمت پنجره ماشین آورد و گفت که وقتی پشت چراغ قرمز متوقف بودند، یک لحظه چهره دختر را میبیند، او متوجه میشود که دختر رؤیاهای خود را یافته است، چرا که او هنوز مجرد است و تاکنون به هیچ دختری دل نباخته اما با دیدن این دختر، یک دل نه صد دل عاشقش شده و تمام نگرانیاش این بود که مبادا ازدواج کرده باشد.
دختر چنان مات و مبهوت کلام مرد شده بود که توان بیان کلامی نداشت. مرد از دختر خواست که شماره تلفنش را بدهد تا او هماهنگی لازم را برای خواستگاری انجام دهد، مرد پس از دریافت شماره تلفن، کارت ویزیت خود را به دختر داد، کارت ویزیتی که او را مدیرعامل یک شرکت بزرگ ساختمانی معرفی میکرد، سپس با همان متانت و ادب از اینکه وقت دختر را گرفته عذرخواهی کرد و بدرود گفت.
دختر از همان لحظه به فکر فرو رفت، او قبلاً هم خواستگارهایی داشته ولی هیچکدام به اندازه این مرد در فکر او نفوذ نکرده بودند. او به همه گفته بود که مرد رؤیاهایش، خواستگارش و مردی که با او زیر یک سقف خواهد رفت باید مردی متفاوت باشد، اکنون احساس میکرد که تمام آن تفاوتها را در این مرد میانسال دیده است. هر چند که به نظر میرسید که مرد حداقل 15 سال یا حتی بیشتر از او بزرگتر باشد، اما خوب یک مرد با پرستیژ میانسال بسیار بهتر از جوانی بیادب، بیشخصیت و حتی بدون شغل و درآمد است. البته برای دختری که رفاه مناسب داشت، اصلاً پول مطرح نبود و در این ایام به پول فکر هم نکرد، اما ادب، متانت، خوشرویی و کلام سحرانگیزش، چیزی نبود که بشود از آن بسادگی گذشت.
اولین تماس مرد میانسال با دختر روز بعد، هنگام غروب آفتاب صورت گرفت، مرد میانسال با همان کلام سحرانگیزش دختر را به دیدن غروب دعوت کرد و بعد از خود و زندگیاش گفت، او از سالهای تنهاییاش گفت و اینکه هرگز گمان نمیکرده در پشت چراغ قرمز شاهزاده رؤیاهایش را پیدا کند. او سپس از دختر میخواهد که در یک کافی شاپ همدیگر را ملاقات کنند چرا که در گفتوگوی رودررو تأثیر سخن بسیار بیشتر است.
دختر که مسخ کلام او شده بود، بیاراده و بلافاصله آماده شد و دقایقی بعد در کافی شاپ بود، مرد میانسال، با لباس به مراتب شیکتر، چهرهای زیباتر و عطری
دل انگیزتر در کافی شاپ منتظرش بود، دختر مقابلش نشست و چشم در چشمهای مرد میانسال دوخت. دوباره همان سلام و عرض ادب و...
دقایقی بعد دو فنجان قهوه و چند قطعه کیک روی میزشان بود و ساعتی بعد مرد میانسال از دختر خواست برای بهره بردن از هوای پاک به مناطق ییلاقی بروند و شام را با هم آنجا صرف کنند.
موافقت دختر و دقایقی بعد که سوار بر خودروی مرد میانسال در راه بودند. دختر احساس میکرد به تمام آرزوهایش دست یافته است، همه آنچه که دختران همسن و سال او در رؤیا هم نمیبینند او در کف دست دارد، مردی که میتوانست باعث افتخار او شود و او را به اوج برساند و زندگی که قطعاً حسرت همگان را برخواهد انگیخت.
او حتی میدانست که دشمنانش در خانواده سن و سال مرد را وسط خواهند کشید و طعنه و کنایه خواهند زد، اما امیدوار بود که آینده رؤیایی او دهان آنها را هم ببندد.
ساعتی بعد آن دو در ویلایی دنج و خلوت در منطقه ییلاقی بودند، برعکس شهر اینجا هوا به سردی میزد، مرد دختر را به داخل ویلا دعوت کرد، جایی که از نزدیکترین روشنایی چراغ صدها و هزاران متر فاصله داشت. روی میز پذیرایی انواع و اقسام اطعمه و اشربه چیده شده بود، انگار که مرد میدانست امشب میهمان دارد و وسایل پذیرایی را از قبل مهیا کرده بود. مرد میانسال شمعهای روی میز را روشن کرد و از دختر خواست طرف دیگر میز بنشیند؛ چه شام رؤیایی بود.
مرد میانسال سپس در دو ظرف، مشروبات الکلی سرو کرد که دختر گفت حاضر به خوردن نیست و مرد هم حرفی نزد، اما گفت که زیبایی این شب رمانتیک با خوردن این نوشیدنی دوچندان میشود.
دختر اما باز هم مخالفت کرد، ساعتی بعد مرد دختر را که حس و حال خوبی نداشت به اتاقی دیگر برد، دختر گمان نمیکرد که مرد چهره دیگری هم داشته باشد، چهرهای خشن و غیرقابل انعطاف، اولین سیلی که به صورت دختر اصابت کرد، سحر کلام مرد از سرش پرید، فهمید که با پای خود وارد دامی شده که گریزی از آن نیست، اما او کسی نبود که تسلیم شود، پس مقاومت کرد، فریاد کشید و... .
دخترک آن شب با حالت نیمه بیهوش مقابل خانهشان از خودروی مرد به بیرون پرتاب شد، خود کرده را تدبیر نبود، ظاهرش را جمع و جور کرد و به خانه رفت، اما کابوس اتفاق آن شب هرگز رهایش نکرد، گوشه گیر شده بود و با هیچ کس حرف نمیزد، او دیگر به هیچ کس اطمینان نداشت و آینده تاریکی مقابلش میدید.
این داستان مشابه اتفاقی است که در شهر مشهد رخ داد و طی آن دختر جوانی که فریب چرب زبانی مردی میانسال را خورده است از پلیس تقاضای کمک کرد.
به گزارش پایگاه خبری پلیس، فرمانده انتظامی مشهد با اعلام این خبر گفت: دختر جوانی که با تنظیم دادخواستی به کلانتری 34 بانوان مشهد مراجعه کرده بود در تحقیقات اولیه پرونده اظهار داشت به خاطر این که حیثیتش لکهدار شده و احساس افسردگی شدیدی به او دست داده اعلام شکایت کرده و به قانون پناه آورده است.
سرهنگ محمد بوستانی افزود: این دختر جوان که مدرک تحصیلیاش لیسانس است در اعترافهای خود بیان داشت همیشه در فکر ازدواجی رؤیایی با مردی بوده که متفاوت از بقیه مردها باشد.
وی اظهار داشت: دختر جوان چندی قبل پشت چراغ قرمز در یکی از خیابانهای مشهد، متوجه حرکات و اشارههای مردی که راننده خودروی دیگری بود میشود و این مرد از او میخواهد بعد از چراغ قرمز توقف کند.
سرهنگ بوستانی خاطرنشان کرد: دختر جوان بعد از چهارراه توقف کرده و مرد شیاد سر صحبت را باز میکند. او وقتی متوجه شد طعمهاش مجرد است بدون مقدمه از این دختر خانم اجازه میخواهد همراه خانواده به خواستگاریاش برود. وی ادامه داد: بنابر اظهارات شاکی پرونده، او که شیفته قیافه شیک و برخورد محترمانه مرد شده از طریق تلفنی و بدون هیچ شناختی با این فرد ارتباط برقرار میکند. فرمانده انتظامی مشهد تصریح کرد: دومین قرار ملاقات در یک کافی شاپ گذاشته شده و پس از آن به بهانه گفتوگوی بیشتر، مرد شیاد، دختر جوان را به مناطق ییلاقی اطراف شهر برده و در آنجا با توسل به زور و تهدید طعمه خود را مورد آزار و اذیت قرار میدهد.
سرهنگ بوستانی با اشاره به این مطلب که در پی شکایت دختر جوان تحقیقات افسران پلیس زن برای شناسایی و دستگیری متهم پرونده که احتمال میرود با این ترفند افراد دیگری را نیز فریب داده باشد گفت: ازدواج امری عقلانی و احساسی است و دختر خانمهای جوان در برابر پیشنهاد افرادی که در فضای مجازی یا به صورت رو در رو به عنوان خواستگار و با بهانه ازدواج به آنها نزدیک میشوند باید هوشیار بوده و قبل از هر تصمیمی، خانواده خود را در جریان موضوع قرار دهند. وی تأکید کرد: پنهان کاری و سوءاستفاده از اعتماد والدین سبب میشود افرادی به این صورت دچار آسیب شده و حتی در مواردی نیز مزاحمتهای دیگری برای این افراد فریب خورده به وجود آید.




نظر شما