تحولات منطقه

قدس انلاین_مصطفی لعل شاطری: یکی از عملکردهای نفرت انگیز محمدرضا پهلوی، تلاش در جهت عوام فریبی، در ابعاد گوناگون بود. این تشبثات که گواه عجز، فقدکارایی، نتیجه ی ضعف و فقد وجهه ی مردمی اوست، از آن جهت که نشانه کوچک انگاشتن ملت و تصور نادرست و اهانت آمیز فریب پذیری در جامعه بود، بطور طبیعی انزجار عمومی را علیه شاه دست نشانده برمی انگیخت. بر این اساس ذیلاً نمونه هائی از تشبثات ابلهانه شاه را مورد بررسی قرار می دهیم که عبارت بود از: ادعای نظرکردگی!

ازخوردن داروی شفابخش ضدتب درخواب تا دیدن عیسی مسیح درکاخ گلستان
زمان مطالعه: ۱ دقیقه

ادعای نظرکردگی!
در جوامع عقب نگهداشته شده، حکومت های ضعیف و فاقد کارائی، غالباً به شیوه هایی عوام فریبانه دست می زنند، تا ضعف ها و اشتباهات خود را تحت الشعاع قرار دهند. یکی از آن شیوه ها، مساله خواب نما شدن، دیدار با قدیسین و به تعبیر ما «نظرکردگی » است.
در ممالک اسلامی و به خصوص کشوری که فرهنگ اسلام پیامبر (ص) توسط مبلغین به گوش مردم می رسد، فرهنگی که شاهان را غاصب، ظالم و جائر می شناسد و تمام پیشوایان دین را شهید راه مبارزه با آن ها تلقی می نماید، مستمسک شدن به چنین شیوه هایی نه تنها مفید نیست که بسیار خطرناک هم هست. بنظر می رسد عوامل آمریکایی در ایران که مامور فراهم کردن مقدمات تالیف کتاب هایی به نام محمدرضا پهلوی، تحت عناوین «ماموریت برای وطنم» و «انقلاب سفید» یا «بسوی تمدن بزرگ» بوده اند، بدون توجه به حاکمیت چنین فرهنگی بر ایران ،گور بدبختی شاه را کندند .
محمدرضا در کتاب ماموریت برای وطنم این گونه نقل می کند:
«کمی بعد از تاجگذاری پدرم، دچار حصبه شدم و چند هفته با مرگ دست به گریبان بودم و این بیماری موجب ملال و رنج شدید پدر مهربانم شده بود. در طی این بیماری سخت پا به دایره ی عوالم روحانی خاص گذاشتم که تا امروز آن را افشا نکرده ام.
در یکی از شب های جوانی کسالتم، مولای متقیان علی (ع) را بخواب دیدم در حالی که شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و در کنار من نشسته بود، در دست مبارکش جامی بود و به من امر کرد که مایعی را که در جام بود، بنوشم. من نیز اطاعت کردم و فردای آن روز تبم قطع شد و حالم به سرعت رو به بهبود رفت. در آن موقع با آن که بیش از هفت سال نداشتم، با خود می اندیشیدم که بین آن رویا و بهبود سریع من ممکن است ارتباط نباشد. ولی در همان سال، دو واقعه دیگر برای من رخ داد که در حیات معنوی من تاثیری بسیار عمیق بر جا نهاد .
در دوران کودکی تقریباً هر تابستان همراه خانواده خود به امامزاده داود، که یکی از نقاط منزه و خوش آب و هوا ی دامنه البرز است، می رفتیم. برای رسیدن به آن محل، ناچار بودیم که راه پرپیچ و خم و سراشیب را پیاده و یا با اسب طی کنیم. در یکی از این سفرها که من جلو زین اسب یکی از خویشاوندان خود که سمت افسری داشت نشسته بودم، ناگهان پای اسب لغزیده و هر دو از اسب به زیر افتادیم. من که سبکتر بودم، با سر به شدت روی سنگ سخت و ناهمواری پرت شدم و از حال رفتم. هنگامیکه به خود آمدم، همراهان من از اینکه هیچگونه صدمه ای ندیده بودم، فوق العاده تعجب می کردند. ناچار برای آن ها فاش کردم که در حین فروافتادن از اسب، حضرت ابوالفضل (ع) فرزند برومند علی (ع) ظاهر شده و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت. وقتیکه این حادثه روی داد پدرم حضور نداشت. ولی هنگامیکه ماجرا را برای او نقل کردم، حکایت مرا جدی نگرفت و من نیز با توجه به روحیه وی نخواستم با او به جدل برخیزم ولی هنوز خود هرگز کوچکترین تردیدی در واقعیت امر و رؤیت حضرت عباس بن علی (ع) نداشتم. سومین واقعه ای که توجه مرا به عالم معنوی بیش از پیش جلب نمود، روزی روی داد که با مربی خود در کاخ سلطنتی سعدآباد در کوچه ای که با سنگ مفروش بود، قدم می زدم. در آن هنگام نا گهان مردی را با چهره ی ملکوتی دیدم بر گرد عارضش هاله ای از نور مانند صورتیکه نقاشان غرب از عیسی بن مریم می سازند، نمایان بود. در آن حین به من الهام شد که با خاتم ائمه اطهار (ع) حضرت امام قائم رو برو هستم. مواجهه من با امام آخر زمان چند لحظه بیشتر به طول نیانجامید که از نظر ناپدید شد و مرا در بهت و حیرت گذاشت. در آن موقع مشتاقانه از مربی خود سؤال کردم: او را دیدی؟ مربی متحیرانه جواب داد: «چه کسی را دیدم؟ اینجا که کسی نیست!» اما من اینقدر به اصالت و حقیقت آنچه که دیده بودم اطمینان داشتم که جواب مربی سالخورده ی من ،کوچکترین تاثیری در اعتقاد من نداشت و... پس از این واقعه، با وجود اینکه به بیماری های سخت از قبیل سیاه سرفه، دیفتری و چند مرض شدید دیگر مبتلا شدم، هرگز مکاشفه دیگری برای من پیش نیامد. چنانکه در هشت سالگی مبتلا به بیماری جان فرسای مالاریا شدم و با نبودن وسایل مداوای امروزی، از این بیماری به سختی نجات یافتم ولی در طی هیچ یک از این بیماری ها، رویایی مانند آنچه نقل کردم، نداشتم... »
شاه آنقدر از اعتقادات مردم به دور بود که نمی دانست، هرگاه بیماری با مکاشفه و اعجاز شفا یابد، بهبودی بیمار، در همان لحظه ی توجه، صورت می گیرد و نه به تدریج! علاج تدریجی با درمان طبی است و نه اعجاز!
دیکتاتوری شاه مانع از آن بود که پیرامونیان وی، اینگونه مسائل پیش پا افتاده را به گوش او برسانند. شاه پس از انتشار کتاب مزبور طی یک سخنرانی مفتضحانه در قم، همان ماجرای سقوط از اسب را تکرار کرد. در همان ایام شکوفایی دیکتاتوری وی، یکی از مجلات وابسته به دستگاه (مجله فکاهی توفیق) در اوج سانسور رژیم خواب شاه را به نیشخند گرفت و تا حدودی به تمسخر این خواب پرداخت.

تناقضات خواب ها
دلیل دیگر دروغ پردازی های محمدرضا شاه در همین مساله ی خواب نما شدن ها، تناقض گویی های اوست. شاه در مصاحبه با خبرنگار معروف ایتالیایی (اوریانا فالاچی) همین حرف ها را تکرار کرد، اما به صورت متفاوت با متن کتاب «ماموریت برای وطنم »، توجه کنید:
شاه:
«... من تعجب می کنم که شما در باره ی آن (الهام از پیغمبران!) چیزی نمی دانید. هر کسی از خواب نما شدن های من خبر دارد. من آن را حتی در شرح حال خود نوشته ام. من در کودکی دو بار خواب نما شدم. اولی وقتیکه پنج ساله بودم و دومی وقتیکه شش ساله بودم. اولین دفعه، من امام آخر خود را دیدم. کسی که براساس مذهب ما غایب شده است و روزی برخواهد گشت و دنیا را نجات خواهد داد... » با کمی دقت، متوجه می شویم که شاه در شرح حال خود (در همان کتاب ماموریت برای وطنم) نوشته است: «مولای متقیان علی (ع) را نخستین بار در خواب دیده است که شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و... » و تمامی ما می دانیم که علی (ع) امام اول بود، نه آخرین امام!
شاه در خصوص خاطره ی سفر به امامزاده داود و سقوط از اسب و ادعای آنکه در حین سقوط، ابوالفضل فرزند برومند علی (ع) او را گرفته است!! نیز برای اوریانا فالاچی خبرنگار ایتالیایی حرف زد. اما باز هم طور دیگر گفت. توجه کنید:
«... برای من حادثه ای پیش آمد. من روی صخره ای افتادم و امام زمان مرا نجات داد. او خودش را بین من و صخره کرد. می دانم چون او را دیدم، او را دیدم، او را رأی العین دیدم. نه در رویا. حقیقت مطلق. آیا متوجه منظور من می شوید؟ من تنها کسی بودم که او را دیدم... هیچکس دیگر نمی توانست او را ببیند غیر از من، چون... ، اوه متاسفم که شما آن را درک نمی کنید.
اوریانا فالاچی:
«واقعاً من آنرا درک نمی کنم. من اصلاً نمی توانم گفته های شما را هضم کنم. ما خوب شروع کردیم ولی حالا در عوض... جریان این خواب نما شدن ها و الهامات برای من ابداً مفهوم نیست... »
شاه:
«چون شما به آن ایمان ندارید. شما به خداوند معتقد نیستید، شما مرا باور ندارید، عده ی زیادی آن را باور ندارند، حتی پدرم آن را باور نداشت، او هرگز آن را باور نمی کرد و به آن می خندید...»
چنانچه مشاهده می کنیم باز هم محمدرضا روی به تناقض گویی آورده، در کتاب خود حضرت ابوالفضل (ع) را ناجی خود و حالا امام زمان (عج) را، شاید این علتی جزء کم حافظه بودن او نباشد، زیرا همانطور که فردوست، یار محمدرضا در حین درس خواندن، در خاطرات خود نوشته است، محمدرضا هیچ گاه حافظه ی درستی نداشته، حتی در ریاضیات که با اعداد و ارقام بوده نمی توانسته محاسبه ی درستی انجام دهد. محمدرضا در دنباله ی همان اظهارات بالا به اوریانا فلاچی می گوید: «حقیقت این است که من از طرف خدا برگزیده شده ام تا ماموریتی را انجام دهدم...»
در ادامه ی مصاحبه محمدرضا با جملات زیر خواب های خود را تکمیل می کند:
«خواب نما شدن های من «معجزه» هایی بودند که کشورم را نجات دادند، سلطنت من و کشورم را نجات داده است... آیا متوجه می شوید که منظورم چیست؟»
اورایانا:
«نه اعلیحضرتا، چون...، خوب، آیا این خواب ها را وقتیکه بچه بودید فقط می دیدید، یا وقتیکه بزرگ هم شدید از آن خواب ها می دیدید؟»
شاه:
«به شما گفتم که فقط در دوران کودکی. در دوران بزرگی هرگز ندیدم. فقط خواب هائی هر یکسال یا دو سال در میان هر هفت سال- هشت سال یکبار. من در پانزده سالگی دوباره از این خواب ها داشتم!»
اوریانا: «چه خواب هایی؟»
شاه: «خواب هایی که اساس آن بر ابزارهای باطنی من است. خواب هایی «مذهبی» ».
چنانچه ملاحظه شد، محمدرضا در کتاب «ماموریت برای وطنم» می گوید: «پس از این واقعه (در شش سالگی) با وجود آنکه به بیماری های سخت از قبیل سیاه سرفه، دیفتری و چند مرض شدید مبتلا شدم، هرگز مکاشفه دیگری برای من پیش نیامد... رویایی مانند آنچه نقل کردم، نداشتم.»
در همین مصاحبه با اوریانا فالاچی هم تصریح می کند: «به شما گفتم، فقط در کودکی، در دوران بزرگی هرگز ندیدم... » اما بلافاصله می گوید «فقط خواب هایی هر یکسال یا دو سال در میان. یا حتی هر هفت- هشت سال یکبار، من در 15 سالگی دوباره از این خواب ها داشتم...»!
این دست و پا زدن ها، این تناقض گویی ها، این پذیرش ذلت و خواری، آن هم در مصاحبه با زنی که اصلاً مات و مبهوت شده و دارد از این حرف های هذیان مانند شاه ایران شاخ درمی آورد و حتی به صراحت می گوید: «اعیحضرتا من هیچ نمی فهمم ما خوب شروع کردیم و حالا به جای بدی رسیدیم» برای چیست؟
می توان گفت که طرح این هذیان ها مقارن تحقق خیانت های بزرگ علیه اسلام و استقلال کشور، بدست شاه بصورت یک دستور، یک ماموریت، از سوی ارباب های خارجی بود. آخر چگونه ممکن است فردی تا این حد به این مسائل باور و اعتقاد داشته باشد ولی هر روز با ماشین شخصی خود با چهره ی ناشناس درب مدارس دبیرستان دخترانه تهران حضور پیدا کند و دختر مورد نظر خود را انتخاب کرده و عوامل خود را مامور آوردن آن دختر پاک و معصوم به دربار و اتاق شخص خود کند، آن هم فقط و فقط برای برطرف کردن نیازهای سیری ناپذیر جنسی خود... ؟!
منابع:
1. فالاچی، اوریانا. مصاحبه با تاریخ سازان، ترجمه پیروز ملکی، تهران، امیرکبیر، 1357.
2. فردوست، حسین. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، تهران، مرکز بررسی اسناد تاریخی، 1379.
3. پهلوی، محمدرضا، ماموریت برای وطنم. تهران، 1350.
4. ازغندی، علیرضا. تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران، تهران، سمت، 1389.
 

مشهد

کربلا

کاظمین

مکه

مدینه

قم

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha