ریک استیو بهار سال 1387 هم به ایران آمد و یک گردش 12 روزه در ایران داشت و در طی این سفر، مستندی ساخت که با استقبال مردم آمریکا مواجه شد و صفحه ای که او برای دریافت و انعکاس نظرات بینندگان درنظر گرفته بود، مملو از نظرات مثبت و ابراز امیدواری برای سفر به ایران شد.
بسیاری از این مخاطبین از استیو به خاطر ارائه یک تصویر واقعی و رنگی از ایران تشکر کردند؛ تصویری که رسانه های یک جانبه نگر و دولتی آمریکا سال هاست مانع دیده شدن آن شده اند. تأثیرگذاری این فیلم تا جایی بود که یکی از مخاطبان امریکایی درباره آن نوشت: «فیلم را دو بار دیدم و کلی گریه کردم که چرا باید در کشوری زندگی کنم که رسانه ها و دولتش موجب می شوند مردم از کشور زیبا با مردمانی دوست داشتنی مثل ایران غافل باشند.»
این روزها استیو خاطرات دست نویس خود از این سفر را هم در اینترنت منتشر کرده که آن هم با استقبال خوبی روبرو شده است. آنچه در ادامه می خوانید بخشی از این سفرنامه به روایت پایگاه اطلاع رسانی رجانیوز است.
*
سال گذشته، یکی از دوستانم در دفتر واشنگتن سازمان ملل متحد از من پرسید که برای کاهش تنش میان ایران و آمریکا که ممکن است به یک جنگ منجر شود، چه کاری می توانم بکنم؟ من جواب دادم که تنها کاری که می توانم بکنم، تولید یک برنامه تلویزیونی در ایران است. در کمتر از چند ماه بعد، من یک طرح برای این برنامه تلویزیونی نوشتم. یک سفر که اصلاً سیاسی نبود؛ برنامه ای درباره مردم و فرهنگ امروز و دیروز ایران.
امروز من به سفارت ایران در آتن(پایتخت یونان) رفتم تا ویزای خودم و همراهانم را بگیرم. این شگفت انگیزترین و جذاب ترین سرزمینی است که من تاکنون از آن بازدید کرده ام. مثل اکثر امریکایی ها من هم تقریباً هیچ چیزی درباره ایران نمی دانم. برای همین این سفر را باید یک اکتشاف نامید. خب، آرزوی من در این سفر چیست؟ لذت بردن از فرهنگ جذاب و غنی، آشنا شدن با ملتی که یک رهبر منطقه ای به شمار می آید و از همه مهم تر، فهمیدن 70 میلیون نفری که این سرزمین را خانه خود می دانند. مأموریت من چیست؟ اشتراک گذاشتن این درس ها و آموخته ها از طریق یک برنامه عمومی تلویزیونی.
مراحل کسب مجوز خیلی کُند طی شد؛ تا جایی که قطعیت کار تنها یک هفته پیش از آغاز فیلم برداری مشخص شد. مثل پدر و مادرها وقتی می خواهند به سفر بروند، هم هیجان زده بودم و هم استرس داشتم. چون آمریکا با ایران رابطه دیپلماتیک ندارد، تنها راه ما یک رابطه غیرمستقیم از طریق سفارت پاکستان به عنوان حافظ منافع ایران در آمریکا بود. در یونان هم با آرامش باورنکردنی و بدون هیچ مشکل امنیتی، به سفارت ایران رفتیم و با ویزا بیرون آمدیم؛ بالاخره ما هم رفتنی شدیم.
فیلم برداری 12 روزه ما در ایران شامل پوشش تصویری از تهران، شیراز، اصفهان و تخت جمشید خواهد بود. من با تیم همکاران ثابت خودم به ایران رفتم: «سیمون گریفث»، کارل بائر و خودم! ما همچنین از کمک دو راهنمای ایرانی هم استفاده کردیم. یکی از آنها یک ایرانی- آمریکایی بود که در سیاتل زندگی می کرد. نفر دیگر از طرف دولت ایران با ما همراه شده بود تا در کنار ما باشد. این ترکیب عالی و فوق العاده بود. ما می خواستیم آزاد باشیم و در عین حال، از اعتماد دولت ایران به خودمان سوءاستفاده نکنیم.
درباره فرهنگ غنی ایران هیجان زده هستم
چرا ایران به ما اجازه داد؟ این طور می توان گفت که ایران به دنبال جذب گردش گر خارجی است. شاید این مساله خطر هم داشته باشد چرا که گردش گران می توانند تفکرات مخالف را به کشور وارد کنند اما ایران با تمام این مسائل، به دنبال جذب گردشگر بیشتر است. از سوی دیگر، دولت ایران بر این باور است که رسانه های غربی چهره ای غیرواقعی از فرهنگ ایرانیان ارائه کرده اند که ربطی به واقعیت خون گرم و بخشنده و صلح دوست آنان ندارد. بر همین اساس در مورد من بسیار تحقیق کردند و نهایتا به این نتیجه رسیدند که انگیزه من مورد تأیید و قابل قبول است. من امیدوارم آنها متوجه باشند که اگرچه دستاورد نهایی ما سیاسی است اما این به معنی آن نیست که ما به دنبال اسطوره سازی از ایران باشیم. اگرچه من واقعا به خاطر یادگرفتن چیزهایی درباره فرهنگ غنی ایران هیجان زده هستم اما نمی توانم برخی از تفاوت های فرهنگی و مذهبی را انکار کنم. برای مثال، نشان دادن وضعیت زنان ایرانی دارای خطوط قرمز ظریفی است. مثلا رستوران ها و کافه هایی که مقررات مربوط به عفت را رعایت نکنند، لغو مجوز خواهند شد. همچنین من امیدوارم بفهمم چرا ایرانیان همیشه فریاد «مرگ بر آمریکا» سر می دهند.
من با اضطراب فراوان به ایران سفر می کنم. ما دوربین بزرگ خودمان را در یونان گذاشتیم و تنها یک دوربین کوچک برداشتیم. من حتی حواسم بود که همه وسایل الکترونیکم قبل از پرواز شارژ کامل باشند و سوالاتی از این دست داشتم که ما واقعا آنجا چقدر آزاد خواهیم بود؟ آیا اتاق هتل ها امن هستند؟ واقعا آنجا نمی توان الکل نوشید؟ آیا مردم به دور ما جمع می شوند و ناگهان با عصبانیت به ما حمله می کنند؟ ایا غذاها به همان بدی سفرم در سال 1978 - سال 1357 خورشیدی - به ایران هستند؟
زمانی که از یک ماه فیلم برداری خسته کننده در اروپا خسته شده ام، حالا باید خودم را برای یک ذهن آزاد و تازه با مردم در خیابان ها آماده کنم و با استقامت بدنی خوب به این کار بپردازم. البته یک شب خواب را هم در هواپیما از دست دادم و ساعت حدود چهار صبح در تهران بودیم.
همه یک چاقو در جیب دارند!
زمانی که خلبان می گوید مقصد این هواپیما تهران است و هیچ کس نگران نمی شود، ناخودآگاه یاد یک ادعا می افتم که هواپیماهایی که از ایرانیان پر هستند، همه یک چاقوی فلزی در جیب دارند! پرواز از فرودگاه آتاتورک استانبول به امام خمینی تهران، فکر من را مشغول می کند. از فرودگاه های ریگان و دوگل گذشته ام و به آتاتورک و امام خمینی رسیده ام. فرودگاه هایی که نام چهار رهبر بسیار متفاوت قرن بیستم را یدک می کشند و هر کدام تأثیری تاریخی و پاک نشدنی بر ملت های خود گذاشته اند.
در هواپیما مشکلی نیست و مردم به خوبی در کنار هم نشسته اند. حالت چهره آنها با من فرق دارد اما لباس پوشیدنشان دقیقا مانند من است و تفاوتی وجود ندارد. کاش سیاستمداران جهان هم چنین کابینی برای فرصت دادن به مردم برای اشتراک گذاری نظراتشان می گذاشتند.
من چنین سفری را از استانبول به تهران حدود 30 سال پیش هم تجربه کرده ام. آخرین بار این سفر با اتوبوس سه روز طول کشید و شاه نفس های آخرش را در جایگاه حکومت می کشید. من از انقلاب سال 57 تظاهرات خیابانی را یادم می آید و همچنین تفاوت طبقاتی در تهران میان مردم فقیر و ثروتمند را. من آن زمان 23 ساله بودم و باید اعتراف کنم برای اولین بار نسبت به این تفاوت اقتصادی بسیار عصبانی شدم. در وداع اولین دیدار من از ایران، به من یک شوک فرهنگی و اقتصادی ناشی از تقابل فقرا با ثروتمندان وارد کرد.
سفر این بار من به تهران سریع تر بود؛ یعنی به جای سه روز تنها سه ساعت طول کشید. در فرودگاه بین المللی امام خمینی تنها نشانی که از شاه وجود دارد، شاید مسافران کراواتی باشد که ساکن غرب هستند و برای دیدار عزیزان شان به ایران آمده اند. یکی از اولین چیزهایی که توجه من را جلب کرد، پوشش زنان ایرانی است که موهای شان را با روسری پوشانده اند. از پنجره که به بیرون نگاه می کنم، چراغ هایی که در تهران روشن هستند من را به یاد مکزیکوسیتی می اندازد؛ البته بسیار بزرگ تر و عظیم تر.
من این سفر را با یک مقداری ترس شروع کردم؛ چرا که نمی دانم چه چیزی انتظار ما را می کشد. ما باید 12 روز در اینجا زندگی کنیم و برنامه بسازیم...
تهران؛ شهر خنده و دود و آب انارهای هوس برانگیز
راستش را بخواهید تا زمانی که این سفر قطعی شود و وارد آن شوم، نسبت به آن تردید داشتم اما بالاخره چشم باز کردم و خودم را در خیابان های تهران دیدم. همه چیزهایی را که شنیده بودم، با دیدنی هایم مقایسه کردم؛ از سپاه پاسداران تا بزرگراه های چهاربانده، یادواره های مرگ بر آمریکا، استقبال گرم و صمیمی و همراه با لبخند مردم... ایران واقعا یک مجموعه هیجان برانگیز و البته متناقض است.
تهران یک پایتخت جوان، پرشور، پر از انرژی و شلوغ است و در واقع قلب نوین ایران. کلان شهری با حدود 14 میلیون نفر جمعیت که در حال رفت و آمد هستند و از آپارتمان های بلند مملو است و حصاری از کوه های زیبا اطراف آن را در بر گرفته است. من بر روی بالکن طبقه 15 هتل زیبا و مدرنی که ساکن آن هستم، قدم می زنم و از دیدن و شنیدن این شهر درخشان در گرگ و میش صبح لذت می برم. برف تازه ای هم که بر روی نوک قله دماوند در شمال تهران نشسته، منظره ای جذاب و شیک ایجاد کرده است.
هتل این روزها به خاطر برگزاری کنفرانس ملل اسلامی شلوغ و در هیاهو است؛ کشورهایی که پرچم آنها بر سر در هتل نصب شده است. البته اثری از خط های قرمز و ستاره نیست و این یعنی خبری از پرچم ایالات متحده آمریکا نیست. من کلا به جز در یک نماد انقلابی علیه استعمار، اثر دیگری از پرچم آمریکا در تهران ندیدم.
در هنگام ورود به هتل یک دستگاه «ایکس ری» گذاشته شده و هر کس که قصد ورود به هتل را دارد، باید وسایل خود را از درون دستگاه عبور دهد. خیلی جالب است که ایرانی که ما تصور می کنیم باید از خودمان در برابر آن حفاظت کنیم، دقیقا از تکنولوژی روز برای مقابله با تروریست ها استفاده می کند.
من در اتاقم قدم می زنم و در حالی که یک لیوان آب انار استثنایی می نوشم و لب هایم را به خاطر طعم ترش عالی آن می مکم، یک مشت پسته اصل ایران از روی میز برمی دارم و در دهان می ریزم و به بهشت می روم... تلویزیون را روشن می کنم. بی بی سی، سی ان ان و شبکه های زیادی در داخل ایران که مشغول پخش اذان هستند. یک شبکه هم مستندی زیبا از طبیعت بکر و ناب ایران نشان می دهد؛ آبشاری که از ارتفاع بالا فرو می ریزد و با صدایی بلند به صخره ها برخورد می کند. یک شبکه هم به طور مستقیم، کعبه قبله مسلمانان را نشان می دهد.
سوختن زیر آفتاب پرسپولیس
ایران، مدارک همکارانم را بررسی و تایید کرد. امروز به دفتر وزارت امور خارجه رفتیم تا کارت خبرنگاری خودمان را تحویل بگیریم. یک خانم موجه و با وقار که پوشش کامل و آراسته ای داشت، عکس های ما را تطبیق داد و با ظرافت خاصی تلفظ اسامی ما را پرسید تا آن ها را به فارسی بنویسد. آژانس مسافرتی که تحت نظارت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران است، یک راهنما را با ما همراه می کند که در نظر من یک مامور دولتی است. «سید» هر جا که دوربین ما باشد، هست؛ حتی زمانی که فیلم بردار من وسط ترافیک ماشین و جمعیت در حال تصویربرداری بود و حتی وقتی پشت موتورسیکلت سوار بود.
جالب است که دو خود شیفته اساسی(یعنی من و سید) در طول سفر بسیار با هم دوست شدیم و خاطره تاریخی هم از سوختن زیر آفتاب پرسپولیس(تخت جمشید) داریم. از حق نگذریم، سید واقعا در چند مرحله اساسی به کمک ما آمد. هر زمان که ما می خواستیم از یک مکان مذهبی یا با اهمیت تاریخی تصویربرداری کنیم، یک مامور حفاظتی پیش ما می آمد و درخواست مجوز می کرد. سید هم با زبان شیرین فارسی هدف ما و اینکه کی هستیم و به چه منظور به ایران آمده ایم. قوانین ایران تا اندازه ای با هم تداخل دارند و این مساله ممکن بود کار ما را با مشکل روبرو کند که سید همیشه راه حلی در آستینش داشت و کار ما را راه می انداخت.
آزادی خیلی خوبی برای کار من وجود داشت
خیلی از خوانندگان وبلاگم قبل از سفر به ایران هشدار داده بودند که دسترسی من برای فیلم برداری بسیار محدود خواهد بود و منحصر به تصاویر طبیعی زیبا از این کشور است اما آنچه در واقعیت بود، من واقعا دسترسی محدودی نداشتم و آزادی خیلی خوبی برای کار من در جریان بود. سید که همراهم بود، هیچ وقت من را از فیلم برداری از مکان خاصی بازنداشت و حتی زمانی که جایی از من می خواست تا دوربینم را خاموش کنم، من واقعا می فهمیدم که صلاح و خیر من را می خواهد. مثلاً فیلم برداری از بانک ها به دلیل امنیتی و از زنان به دلیل عفت و حجاب آنان مشکل بود، اما به طور مستقیم دولت ایران هیچ ایرادی بر فیلم برداری من نگرفت و من آزاد بودم از همه چیز که مورد نیازم بود، فیلم برداری کنم.
ما همچنین کاملاً آزاد بودیم که با مردم در خیابان حرف بزنیم و فیلم برداری کنیم. قبلا تصور می کردم همان حسی که در اتحاد جماهیر شوروی داشتم و همه مردم به طور جدی از سوی دولت برای حرف های شان کنترل می شوند، خواهم داشت اما اصلا این گونه نبود. من خیلی راحت در خیابان ها گشت می زدم و هر سوالی که دوست داشتم از مردم می پرسیدم و با آنها شوخی می کردم و می خندیم و آزادانه تصویربرداری می کردم.
مردم ایران خیلی خوشرو و خنده رو هستند و وقتی می فهمیدند که از کجا آمده ام، این خنده بازتر می شد. من واقعا تجربه سفر به چنین جایی را نداشتم که تا این حد بتوانم با مردمش ارتباط دوستانه برقرار کنم. مردم عادی تنها می خندند و از اینکه زبان من را نمی فهمند، گیج می شوند اما جوان های تحصیل کرده، تسلط خوبی به انگلیسی دارند و با من صحبت می کنند. مردم عادی هم بسیار خونگرم هستند؛ بسیار دلپذیر، خندان و البته بسیار مودب و باشخصیت.
از نظر اقتصادی، مردم ایران مانند جامعه آمریکا نیستند که همه چیز را در کار سخت و درآمد بیشتر بدانند. درآمد متوسط مردم در سال بین 5 تا 15 هزار دلار در سال است، با این تفاوت که تقریبا مالیاتی پرداخت نمی کنند و دولت بودجه اداری خود را از فروش نفت به دست می آورد. به همین دلیل بهره وری در ایران بسیار پایین است و انرژی به دلیل ارزان قیمت بودن، به طور فزاینده ای از سوی مردم به هدر می رود...
می خواهم ایران را عاشقانه در آغوش بگیرم
یکی از دیوارهای تهران که نزدیک هتل ماست، یک نقاشی جالب بر روی خود دارد. شهدا درحالی که نگاهی به مردم دارند، به سمت یک غروب معنوی که همان شهادت است، می روند و خود را برای پروردگار و کشورشان فدا می کنند.
در طی سفر به ایران، لپ تاپ من به سرعت پر از مشاهدات عینی از مردم و زندگی ایرانیان شد. خواندن چندین باره نظرات مردم درباره من به عنوان کسی که از کشور دشمن آن ها آمده ام، واقعا خواندنی و جذاب است. این تجربه موجب می شود که من هر بار بخواهم در آغوش این مردم خون گرم و عزیز فرو بروم و فریاد بزنم که واقعا برای آن ها احترام قائلم و دوستشان دارم. این یک حس انسانی است که به شدت من را درگیر خود کرده است.
چند لحظه ای ناخودآگاه درگیر تصویر شهید هستم و با آن شهید به غروب آفتاب نگاه می کنم که ناگهان به خودم می آیم و می بینم که در یک کتاب فروشی هستم و تصویر آن شهید روی کتاب مقابل من است. من باز هم مشغول تحسین زیبایی این تصویر می شوم که خانم فروشنده که انگار متوجه علاقه بی سابقه من به این عکس شده، کتاب را از روی پیشخوان برمی دارد و به عنوان هدیه به همراه چند کلوچه خوشمزه که فقط در ایران مشابهش را دیدم، به من می دهد. او همچنین چند کتاب شعر زیبا هم به من نشان داد که واقعا زیبا بود و ترجمه انگلیسی آن ها هم نشان می داد که کتاب شعر چند نفر از شاعران معروف است.
درحالی که انگلیسی زبان دوم در اکثر علامات و تابلوهای شهری است، یک زبان غیررسمی دیگر هم در میان مردم رایج است. خیلی از مردم ایران -تقریبا بیشتر از نیمی از مردم- فارس هستند. فارس ها، عرب نیستند و عربی حرف نمی زنند، بلکه فارسی صحبت می کنند. حال و هوای ساختمان ها و محلات به سبک معماری عربی نزدیک است، اما من فهمیدم که تفاوت زیادی بین ایرانیان و اعراب وجود دارد؛ همان طور که بین فارسی و عربی تفاوت هست. البته اعداد میان دو زبان مشترک است اما خوشبختانه مردم ایران نسبت به اعداد انگلیسی هم آشنایی خوبی دارند و هر زمان که موردنیاز بود، از آن استفاده می کردند.
کشور پول نقد؛ خبری از کارت های اعتباری نیست
ایران یک کشور نقدی است؛ یعنی استفاده از پول نقد میان مردم رایج است و به خاطر تحریم ها، کارت های اعتباری غربی در این کشور استفاده ای ندارند. دستگاه عابربانکی هم برای کارت های اعتباری خارجی وجود ندارد و برای همین ما باید پول نقد همراه خود حمل می کردیم. البته این مساله یک ویژگی خوب هم برای ما داشت و آن این بود که دقت شمارش پول را در ما بالا برد! واحد پول ایران «ریال» نام دارد که معمولا با صفرهای زیادی همراه است. سکه هم کاربرد بالایی در معاملات مردم در خیابان و مغازه دارد. البته یک واحد غیررسمی هم در میان مردم است که «تومان» نام دارد وده ریال است. این دوگانگی واحد قیمت برای من خیلی گیج کننده بود. هیچ وقت یادم نمی رود؛ یک بار در هتل می خواستم یک پیراهن بخرم ولی نمی دانستم که باید 2 دلار پرداخت کنم یا بیست دلار! البته بانک ها برای کمک به گردش تجارت، نوعی اسکناس با ارزش بالا (چک مسافرتی) هم چاپ می کنند که ضریب امنیتی بالایی دارد و نسبت به گرمای دست افراد حساس است.
در ایران 2 نوع تقویم مورد استفاده است: تقویم ایرانی اسلامی و تقویم میلادی. هر کدام از این تقویم ها مبنای مختلفی دارند. مثلا پس از هجرت پیامبر اسلام در حدود 1430 سال پیش یا پس از تولد حضرت مسیح در حدود 2010 سال پیش.
در سراسر شهر و تقریبا تمامی اماکن عمومی، دستشویی های عمومی تمیز وجود دارد. مسلمانان شیوه خاصی برای دفع ادرار دارند و بسیار به نظافت و طهارت در این مساله اهمیت می دهند؛ برخلاف ما در غرب که ایستاده و بدون هیچ تشریفاتی این مساله را انجام می دهیم و این برای من جالب است که ایرانی ها چقدر نسبت به بهداشت و مسائل نظافت شخصی اهمیت می دهند. هر دستشویی تقریبا تعدادی اتاقک دارد که شما برای ورود و استفاده از آن ها باید در بزنید و مطمئن شوید کسی در داخل آن نیست.
ایران؛ گنج ناشناخته ای که گردشگران باید کشف کنند
سید، همان راهنمای ما، اطمینان داده که هیچ مشکلی از لحاظ غذا نداشته باشیم و واقعا هم همین طور است. غذاهای ایرانی واقعا خوب است و از خوردن آن لذت می برم اما هنوز هم معتقدم که غذاهای ایتالیایی و فرانسوی، هیجان انگیز تر هستند. شاید بتوان سبک غذاهای ایرانی و پخت و پز آن را با غذاهای نروژی مقایسه کرد.
همچنین چون ایران کشوری با آب و هوای گرم و خشک است، به همین دلیل همراه هر وعده غذایی یک نوشیدنی حسابی لذت بخش است. البته در ایران خبری از آبجو و الکل نیست و به جای آن، نوعی نوشیدنی مالت وجود دارد که در قوطی هایی شبیه آبجو است ولی الکل ندارد و مردم با یخ آن را می نوشند و انصافا هم واقعا خوش طعم است. در رستوران ها هم همیشه روی میز یک جعبه دستمال کاغذی، یک بسته نان تازه، یک پارچ آب و اگر برای صبحانه باشد، یک قوری چای وجود دارد. در سراسر ایران آب لوله کشی سالم وجود دارد و دسترسی مردم به آب بسیار راحت و ارزان است. با این حال، اگر بطری آب معدنی به همراه خود داشته باشید، چیزی را از دست نمی دهید.
برای من واقعا تعجب برانگیز است که چطور ایران با این همه طبیعت زیبا و جاذبه گردشگری، بهره چندانی از توریست ندارد. البته در طول سفر تعدادی از توریست های غربی (اکثرا آلمانی، فرانسوی، استرالیایی و هلندی) دیدم اما واقعا ایران به نسبت ظرفیت خود هیچ بهره ای از توریسم نبرده است. مناظر گردشگری در ایران چنان زیبا و هیجان برانگیز است که در همان روزهای ابتدایی، قطعا توریست ها را ضربه فنی می کند. خود من در همان سفر کوتاه خودم، تحت تاثیر مناظر طبیعی بسیار عجیب و شگفت انگیز ایران قرار گرفتم که هیچ وقت آن ها را فراموش نمی کنم.
سوغات اصلیم از ایران، «سفر به ایران» بود
وقتی به خانه خودم در آمریکا برگشتم، با رگبار سوالاتی از این دست روبرو شدم که چرا به ایران رفته ام و اصلا چرا باید به ایران رفت؟ قطعا یکی از اصلی ترین انگیزه های من، تلنگری به جامعه خودم در زمینه شناخت جامعه ایران بود. من می توانم به عنوان یک تاجر به شما اطمینان بدهم که سرمایه گذاری در ایران کاملا مطمئن است و هیچ خطر و ریسکی ندارد. همچنین به عنوان یک سیاستمدار به طور قطعی هرگونه توهم و ترس بیهوده از ترور شدن در ایران و حملات تروریستی را که سبب شده تا ایران یک کشور ترسناک جلوه کند، محکوم می کنم.
اما من به عنوان یک تاجر یا سیاستمدار به ایران نرفتم؛ من به عنوان یک نویسنده به ایران سفر کردم و تنها مشاهدات خودم را برای شما روایت کردم. من به همان دلایلی به سفر رفتم که به هر جای دیگر می روم: خارج شدن از فرهنگ بسته و یکنواخت کشور خودم و آشنایی با سبک زندگی سایر مردم جهان. به عنوان یک برنامه ساز تلویزیونی واقعا این فرصت را یک مرحله تاریخی در زندگی خود می دانم. سوغاتی اصلی من از ایران، «سفر به ایران» بود.
من بر این باور استوار هستم که سفر می تواند به عنوان یک نیروی قدرتمند برای صلح و برقراری آرامش در جهان کاربرد داشته باشد. سفر، جایگزینی تجربه به جای ترس است و پلی برای درک تضاد فرهنگی، اعتقادی و اجتماعی و حتی سیاسی ملت های مختلف در جهان. اکنون که برخی از سران کاخ سفید از احتمال عملیات نظامی علیه ایران سخن می گویند، من واقعا نمی خواهم فرصت دیدار مجدد ایران زیبا را از دست بدهم. من به عنوان یکی از مالیات دهندگان در ایالات متحده، معتقدم که بر روی هر گلوله ای که سبب ریخته شدن خون مردم در سراسر جهان توسط تفنگ های آمریکایی می شود، نام من حک شده است. این یک مسؤولیت بسیار عمیق و بزرگ است. این طبیعت انسان است که دوست داشته باشدبه جای القای ترس و وحشت، به دنبال درک و شناخت طرف مقابل خود باشد. آرزو و رویای همه هموطنان من قطعا غیر از این نیست.
من به دنبال یک فضای گفتگو هستم. تصویری که از ایران در رسانه های آمریکایی وجود دارد، غیرمنصفانه، تاریک و سیاه، غیرواقعی و به شدت اغراق شده است که توسط دولت ما به مردم القا شده است. سفر من به ایران برای من ثابت کرد که همانطور که من از اینکه متولد آمریکا هستم شاکرم، اکثر قریب به اتفاق ایرانیان هم به هیچ وجه حاضر نیستند خاک کشورشان را با هیچ جای دیگر عوض کنند.
سیاستمداران می آیند و می روند اما مردم باقی می مانند. ترس اولیه من از نحوه برخورد مردم و نوع مهمان نوازی آن ها واقعا با برخورد مهربانانه و گرم مردم برطرف شد. من مطمئن شدم که آن ها من را نماینده دولت آمریکا که دست به کشتار مردم در عراق می زند نمی دانند و فقط یک نفر از مردم این کشور هستم. اکثر ایرانیان هم مانند کشور من به دنبال و پیگیر مسائل سیاسی هستند. آن ها از تسلط فرهنگ غربی بر جامعه ایرانی نگران هستند و با این مساله مبارزه می کنند؛ همانند مردم آمریکا که از تاثیرپذیری فضای جامعه از فرهنگ غیراصلی آمریکایی ناراضی هستند. هر دو ملت هم به یکدیگر مشکوک هستند و دولت ها هم با هم تقابل دارند.من امیدوارم با این سفر، مردم آمریکا بفهمند که چیزی به نام محور شرارت وجود ندارد و همه این ها ساخته ذهن خیال پرداز رسانه ها است. ما بر روی یک سیاره زندگی می کنیم و باید یاد بگیریم که با وجود اختلاف نظر و سلیقه، یک زندگی مسالمت آمیز با هم داشته باشیم. این مسیر شاید سخت و ناهموار باشد اما آشنا شدن مردم کشور من با فرهنگ جذاب و دوست داشتنی ایرانیان قطعا گام مهمی در جهت درست این مساله است. بشریت باید از 70 میلیون ایرانی تقدیر و قدردانی بکند. رهبران سیاسی آمریکا گاهی فراموش می کنند که همه ما قبل از اینکه ساکن این سیاره کوچک باشیم، مخلوق خداوند هستیم. من در سفر به ایران این مساله را بسیار ملموس تر حس کردم. اگر حرف من را قبول ندارید، به ایران سفر کنید و با مردم فوق العاده اش رودررو صحبت کنید.
سفر خوبی داشته باشید و به قول ایرانی ها «درود بر شما»...




نظر شما