با حوصله به پرسشهایم پاسخ میدهد. پیوسته میخندد و در لابه لای جملاتش خدا را شکر میکند. گفت و گو که تمام میشود زنگ میزنم به دبیر صفحه تا درباره مصاحبه با او سخن بگویم. از دکانش خیلی دور شدهام. تلفنم که قطع میشود ناگهان پیر مرد را میبینم که دوان دوان به دنبال من آمده است. میگوید: شما از من عکس انداختی؟ میگویم: بله. میگوید: پس دنبالم بیا.
کمی نگران میشوم. یعنی چه؟ نکند میخواهد عکس هایش را از دوربینم پاک کند.... هر چیزی به ذهنم میرسد. او به سرعت پیش میرود و من هم به دنبالش. اعتراف میکنم به گرد سرعت پیرمرد نمی رسیدم.
وقتی دوباره به مغازه میرسم، در یخچالش را باز میکند و از بشقابی دو تکه حلوای بزرگ به من میدهد و میگوید: این را بخور تمامش زعفران است.
به نظرم رسید که خسته هستی و خوردن این حلوا حالت را جا میآورد. هزار بار از پیرمرد تشکر میکنم. حالم بهتر میشود از مهربانی اش. پرسشهای من و پاسخهای پیرمرد خیاط، هم اینک پیش روی شماست.
***
چند سال است که خیاط هستید؟
ـ 65 سال.
اسمتان چیست؟
ـ علی اصغر مختاری زنجانی .
اهل زنجان هستید؟
ـ اهل زنجانم و 45 سال است که ساکن تهران هستم.
چه میدوختید؟
ـ کت و شلوار و کلاه میدوختم.
کلاه؟
ـ بله. کلاه ساده میدوختم.
قیمت دوخت شلوار درآن سالها چند بود؟
ـ 2 ریال.
قیمت پارچه چند بود؟
ـ بستگی داشت. بهترین پارچه 8 قران بود. همینقدر بگویم زمان مصدق با هزار و 100 تومان رفتم کربلا و یک ماه خوردم و خوابیدم و زندگی کردم.
شما متولد چه سالی هستید؟
ـ معلوم است دیگر 44 ساله هستم. (میخندد).
خیلی جوان هستید اما سن واقعی تان را بگویید؟
ـ زاده 1306 هستم.
کت و شلوار دامادیتان را هم خودتان دوختید؟
ـ نه. من کت و شلوار نپوشیدم. اهل دامبولی دامبول نبودم.
قیمت یک دست کت و شلوار شیک آن زمان چند بود؟
ـ کت و شلوار گران قیمتش 15 تومان بود.
اولین کتی که برای خودتان دوختید چه رنگی بود؟
ـ من برای خودم هیچوقت کت ندوختم. دوست نداشتم.
*اما برای دیگران که میدوختید؟
ـ بله.زیاد دوختم.
الان هم میدوزید؟
ـ الان کت و شلوار نمی دوزم. حوصله ندارم جا کم است. الان تعمیرات میکنم.
چند فرزند دارید و کار و پیشه شان چیست؟
ـ من 5 تا فرزند دارم. یکی خارج است و بقیه همین جا هستند و کار دیگری دارند.
دخترتان هم خیاط نشد؟
ـ دختر خیاط ندارم. آنها حرفه من را دوست نداشتند.
آقای مختاری! زندگی یعنی چی؟
ـ یعنی تلاش.آدم باید تقلا و تلاش کند و اول با امید به خداوند و بعدش با فکر و تلاش خودش زندگی کند.
راز سلامتی شما در چیست؟
ـ خدا را شکر، من هیچوقت الکل نخوردم و همیشه شکر گزار نعمت های خداوند بودم. خوشحال و خندان هستم چون میدانم مشکلات زندگی با توکل بر خدا حل میشود. به او بسپارید و دیگر نگران نباشید.
سیگار هم نمی کشیدید؟
ـ چرا سالها سیگاری بودم. خیلی زود سیگاری شدم اما یک بار از دماغم خون آمد. یک نفر در مغازه بود گفت: بیا چپق بکش از دماغ بده بیرون. این کاررا کردم و خوب شدم و این جوری چپقی شدم.
(با دست حدود 70 سانت را نشان میدهد) یک چپق به این بزرگی داشتم.
چه شد ترک کردید؟
ـ من کارخانه داشتم اما در زمان کار اذیت میشدم و خیلی سیگار میکشیدم. یک بار دیدم دارم کور میشوم. رفتم دکتر. گفت کور شدی برو. گفتم: من خیاط هستم الان هم کار میکنم. یعنی چه کور شدم؟ پس از آن بود که سیگار را ترک کردم و خوب شدم. گویا توتون و نیکوتین سیگار چشمم را اذیت میکرد.
چقدر سواد دارید؟
ـ 4 کلاس.
اهل شعر هم هستید؟ آخر روی دیوار مغازه شعر میبینم که با خط خوش چسبانده اید.
ـ بله. شعر زیاد میخوانم. میخواهید یکی بخوانم؟
بله. لطف میکنید.
ـ شعر را برای جوانها میخوانم.
تک تک ساعت بگوید گوش دار / گویدت بیدار باش ای هوشیار
از تن آسایی و بیکاری بترس / هم مشو یک ثانیه غافل ز درس
عقربک آهسته پندت میدهد / پند شیرین تر ز قندت میدهد
گویدت جانا گذشته درگذشت / هیچ عاقل گرد بگذشته نگشت
همچو من پرطاقت و ورزیده باش / روز تا شب در غم آینده باش
تنبلی آرد به چشمان تو خواب / میشود آینده ات یکسر خراب
زندگی پیوسته بر آینده است / هر که را آینده باشد زنده است
هر که اوغافل ز آینده شود / در بر آیندگان بنده شود
چرا با این سن همچنان کار میکنید؟
ـ پارسال شبکه سه با من مصاحبه کرد. از من پرسید مگر بازنشسته نیستی؟ گفتم چرا. گفتند پس چرا هنوز کار میکنی؟ گفتم باید تلاش کنم که دستم رو جلوی بچه هام دراز نکنم . ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند. من هم جزوی از این فلک هستم و باید تلاش کنم با ید کار کنم. خدا هم دوست دارد من هم راضی هستم.
راستی، شده تا حالا از زندگی خسته شوید؟
ـ من یک بار از زندگی خیلی خسته شدم. جوان بودم و جسم و روحم خسته و بیمار بود. شب خوابیدم و با خدا حرف زدم. خواب دیدم دارم پرواز میکنم و هر جا دلم میخواست، میتوانستم بروم. وقتی بیدار شدم دیدم انگار سبک شده ام. حالم خوب خوب بود، انگار.
*همسرتان زنده است؟
ـ همسرم زنده هستند.
اولین غذای مشترک زندگیتان چه بود؟
ـ فکر کنم برنج بود. من 18 سالگی ازدواج کردم.
خوب بود که آن زمان جوانها زود ازدواج میکردند. نه؟
ـ بله. خیلی بهتر از الان بود.
ببخشید وقت شما را گرفتم. ممنونم.
۷ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۲:۱۲
کد مطلب: ۹۹۹۱۹
هفت سنگ / مریم زنگنه - ساعت 3 بعد از ظهر است. پیر مرد در دکانی بسیار کوچک نشسته است و چرخ خیاطی قدیمی پیش رویش است. قابلمه کوچک و ظرف ماستی در روبرو دارد و ناهارمی خورد. همان جا پشت میز خیاطی. صبر میکنم ناهارش را تمام کند و نزدیک شوم. <BR>
زمان مطالعه: ۱ دقیقه




نظر شما