در آن روزها هیولای وحشت انگیزی با خوی پلید و اهرمنی آرام راهی خیابان و کوچه ها شده و دامنه یک تفریح دوزخی را که در تاریخ زندگی بشر کم نظیر است، تا خرابه های بیرون شهر تهران و زوایای ویرانه های خاموش «شترخان» و حتی پهنه پوشیده از برف و گل و لای بیابان صفائیه گسترش می داد.
در آن سال سرد و سخت یکی از رویدادهای ترس آور و وحشت انگیز جامعه شهری تهران به وقوع پیوست و آیرم را سخت زیر فشار شاه قرار داد، وقوع قتل نفس های پیاپی، مردم تهران را سخت پریشان خاطر و مضطرب کرده بود، و هر روز نیز گزارش تازه ای درباره قتلی تازه منتشر می شد، و در محافل و مجالس شهری دهان به دهان می گشت، جریان کشف قضیه از این قرار است.
ساعت ۱۰ بامداد بروز یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۱۲ سروان عبدالرحیم آقاخانی افسر ارتش؛ با نصرت الله پسر ۱۹ ساله خود به اداره آگاهی تهران مراجعه کرده و اطلاع می دهد پسرش نصرت الله روز جمعه ۸ دی به قصد شکار از منزل خارج شده و در جستجوی کبوتر به خرابه های نزدیک نجف آباد رفته و در یکی از چهاردیواری های شترخان سر بریده کسی را که چشم هایش در چشم خانه سر از حدقه بیرون آمده بود، می بیند.
بر اثر کاوش مأمورین جسد عریانی که از رو در کنار دیوار جنوبی چهار طاق مدفون بوده، و به دنبال آن جنازه یک طفل دوازده یا چهارده ساله که سرش را از قفا بریده بودند، و در چهار طاق دیگر سر بریده کودک دیگر کشف می گردد.
جنازه مورد معاینه پزشک(طبیب) قانونی واقع می شود، ولی هویت آنان دانسته نمی شود، مأموران اداره آگاهی پس از برداشتن عکس هر سه جنازه آن ها را به امامزاده اهل علی حمل و به امانت می گذارند، و برای تعیین هویت مقتولین اقدام می شود.
آیرم برای دستگیری قاتل یا قاتلین تمام نیروی اداره آگاهی و عوامل اداره مرکزی را به کار گرفت.
می گویند وقتی دستگیری بزهکار یا بزهکاران به داراز کشید، آیرم نیز تمارض کرده و مدتی در خانه اش بستری بود، و دور نیست که رفتن به اروپا و فرار از چنگ شاه از همان روزها در ذهن آیرم نیرو گرفته باشد.
پس از گذشت چهل روز قاتل با تلاش های شبانه روزی سرهنگ فضل الله بهرامی رئیس وقت اداره تأمینات یعنی آگاهی دستگیر شد، آیرم بدون فوت وقت با بهرامی به کاخ شاه رفت و گزارش موضوع را عرض کرد.
قاتل: اصغر فرزند علی میرزا چهل ساله اهل بروجرد بود، و نمره ورقه هویت یعنی شماره شناسنامه اش ۳۰۳۶۱ بروجرد بود.
اصغر، میوه ی زلفعلی خان راهزن!
اصغر در خانواده ای بزرگ شد که سابقه دزدی و قتل و بدنامی داشت. پدربزرگ وی، زلفعلی، راهزن بود و در منطقه بروجرد، ملایر و عراق (اراک) اقدام به چپاول کاروان ها می کرد که گاه منجر به کشته شدن کاروانیان نیز می شد.
پدر علی اصغر، علی میرزا نام داشت که دزد و قاتلی بنام بود. علی میرزا از راهزنان و جنایتکاران معروف دوران بود بگونه ای که مشهور است او بیش از ۴۰ مسافر و عابر را با دست خود به قتل رساند. بدنامی وی و تحت تعقیب بودنش وی را مجبور کرد به بغداد مهاجرت کند و زن و فرزندان خود را نیز به همراه خود ببرد. اما علی میرزا از راهزنان معروف راه مشهد بود که به دست فوج قزاق در ایران به قتل رسید و بعدها زن وی همراه با فرزندانش به بغداد رفتند.
علی اصغر به سال ۱۲۷۲ خورشیدی در بروجرد به دنیا آمد. اما محل تولد وی را محله عودلاجان تهران می نویسد. وی دو برادر با نام های رضا و تقی و یک خواهر داشته است. علی اصغر از مادرش شنیده بود که پدرش علی میرزا، سرباز بوده و در یکی از جنگ ها کشته شده است. خانواده علی اصغر به بهانه زیارت کربلا به عراق می روند و در بغداد ساکن می شوند.
یکی از برادران علی اصغر در بغداد قهوه خانه ای برپا می کند و علی اصغر هم ابتدا نزد برادرش مشغول به کار می شود. وی بعدها به فروش آجیل و تنقلات به کودکان و دانش آموزان پرداخت و از همین راه به اغفال آنان دست زد.
از برادرم خواستم برایم زن بگیرد ولی قبول نکرد!
وی در مورد جنایاتش در عراق می گوید:
در عراق در قهوه خانه برادرم هر چه پول می گرفتم خرج اطفال می کردم. مدتی هم در مساجد، آجیل می فروختم و با اطفال رابطه برقرار می کردم تا این که به علت فریب دادن ۵ بچه از فرزندان متمولین آنجا و فریب دادن آن ها، نه سال حبس کشیدم. پس از آزادی، از برادرم خواستم که برایم زن بگیرد ولی قبول نکرد. دیگر همیشه با اطفال بودم تا این که یک شب یک شاگرد نجار به نام حسن را فریب دادم با پنج نفر دیگر به او تجاوز کردیم به خاطر همین دو سال حبس کشیدم و از طرف محکمه تحت نظر پلیس بودم. هر شب پلیس در خانیمان می آمد و بودن مرا در خانه کنترل می کرد، پس از آن تصمیم گرفتم به هر پسری که تجاوز می کنم، او را به قتل برسانم در بغداد ۲۵ پسر را سر بریدم اغلب جنازه را در شط غرق می کردم، برخی را هم به قدری ماهر شده بودم که از سر بریدن هیچ آثاری نمی گذاشتم آخرین بچه را که می کشتم کودک دیگری مرا دید و به طرف شرطه دوید که من از همانجا به ایران فرار کردم.
در لباس بامیه فروشی
با فرار از عراق به ایران، اصغر در کاروانسرای رضاخان در تهران ساکن شد و مشغول به کارهای دوره گردی و به ویژه بامیه فروشی شد. به این ترتیب، وی باز هم امکان تماس با کودکان و نوجوانان را پیدا نمود. طعمه های وی این بار بیشتر نوجوان شهرستانی بودند که برای یافتن کار به تهران آمده بودند. وی در مدتی کوتاه هشت نفر را در تهران کشت و جنازه های آن ها را در جنوب تهران رها ساخت. کشف جسدهای مثله شده این نوجوانان در کوره ها و قنات های منطقه شترخان باعث ترس و وحشت فراوان در تهران شده بود.
نحوه ی دستگیری اصغر
جریان دستگیری اصغر بروجردی بدین قرار بود. روز ۲۳ بهمن ۱۳۱۲ تقریباً ۵۰ روز پس از کشف جنازه ها در شترخان، واقع در قریه نجف آباد، کله جوانی در حوالی میدان جلالیه (محل فعلی پارک لاله) به دست آمد، که گوشت و پوست آن را جانوران خورده و تنها استخوان های جمجمه اش باقی مانده بود، و باز در ۲۸ بهمن همان سال یعنی ۵ روز بعد، جنازه جوان سی ساله ای بدون سر در پاکند قنات امین آباد نزدیک قلعه دولت آباد صفائیه کشف گردید، که آب آن را برده بود و در مجرای قنات گیر کرده بود.
وقتی پزشک قانونی جسد را معاینه کرد، اظهار نمود که قتل حدود یک هفته جلوتر رخ داده است.
اداره تأمینات شهربانی نسبت به گماردن چند نفر مقنی در حوالی قنات «امین آباد» اقدام کردن که زیر نظر شماری از بازرسان اداره آگاهی عمل نمایند، این اقدام نیز از این جهت بود که ردگیری آثار پای مرتکب نشان می داد که قاتل سر مقتول را به احتمال قوی در چاه انداخته است.
پیرامون این جنایت های وحشت آور از کلیه افرادی که ممکن بود از این حوادث خبردار باشند مانند درشکه چی ها، شوفرها، قماربازان و ولگردهای شهر و حومه، سلاخ ها و قصاب ها و مشروب فروش ها تحقیق گردید، ولی نتیجه ای عاید نگردید.
مأموران اداره تأمینات در ۷۰۰ متری دولت آباد ردپایی پیدا کردند، آثار کشمکش دو تن نیز روی خاکریز حلقه چاه نمایان بود، ولی در چاه را با استخوان حیواناتی از قبیل الاغ و اسب مسدود کرده بودند.
ساعت ۱۱ روز ۱۰/ اسفند/ ۱۳۱۲ میرمحسن محمودی و حسین رفیعی دو نفر از کارکنان اداره تأمینات که در حوالی قنات کاوش مقنی ها را نظارت می کردند، می بینند کسی از بیراهه به سمت چاه پیش می آید، اما به محض دیدن مقنی ها و مأمورین خط سیر خودش را تغییر داده و به سمتی دیگر می رود، محمودی آن شخص را تعقیب کرده و خود را به او که یک سینی حلبی حاوی مقداری بامیه در یک دست، و یک پیت بنزینی خالی در دست دیگر و کوله بار حمالی بر دوش داشت می رساند، و پیتش را بازرسی می کند، و در نتیجه این کار، یک جفت کفش و یک کلاه و دو تا پیراهن و یک شلوار مستعمل از درون پیت بنزینی و نیز یک قبضه چاقوی دسته آهنی که درون کوله پشتی پنهان بود و یک سوزن جوالدوز کشف می نماید.
درباره لباس ها از مظنون تحقیق می شود، جواب می دهد کلاه و کفش را در جاده یافته و پیراهن و شلوار را از زاویه عبدالعظیم به مبلغ سی شاهی خریداری کرده است.
بازرسان شهربانی مظنون را نخست به کلانتری شهر «ری» و از آنجا به اداره آگاهی که تأمینات گفته می شد منتقل می نمایند.
در اداره آگاهی از شخص مشکوک(اصغر) تحقیق و استعلام می شود که البسه مزبور را از کجا آورده است، همان جواب سابق را تکرار می کند، لزوماً منزل شخص مظنون بازرسی می شود، لکن آثاری که معین و مؤید ارتکاب جنایت از ناحیه او باشد بدست نمی آید.
در این بین از شهربانو و غلامرضا «سیادهنی» دالاندار سرای رضاخان واقع در ناحیه ۵ قنات آباد تحقیق می شود، دانسته می شود که شخص مظنون شب نهم اسفند ۱۳۱۲ با جوانی که حدود ۱۵ یا ۱۶ ساله بود شب را در حجره کاروان سرا در یک بستر خوابیده اند، و مظنون او را برادر خود معرفی کرده است، وقتی لباس جوان مشارالیه را به سرایدار مذکور نشان دادند، آن ها تصریحاً تصدیق می کنند که لباس مزبور به همان جوان تعلق دارد که میهمان شخص مظنون بوده است.
متهم که عرصه را بر خود تنگ می بیند، ناگزیر اقرار می نماید که لباس ها و اشیاء مکشوفه به علی نام، اهل روستای مانیزان اراک تعلق دارد که او وی را نخست به بامیه فروشی وادار نموده و شب نیز او را با خود به کاروانسرای رضاخان آورده و بعد نیز او را به قتل رسانیده است.
علی اصغر بروجردی معروف به اصغر بامیه فروش و یا قاتل به دنبال پی جویی های پلیس آگاهی ارتکاب ۸ فقره قتل را در تهران و ۲۹ فقره را در بغداد، و لواط با اغلب مقتولین را اعتراف و در جریان دادرسی مدعی می شود:
«قصدم این بود که نسل آنان را براندازم، من در خارجه هم بودم از این ها خیلی بودند و خیلی ها را کشتم، این جا هم هستند، آن ها را نیز کشتم.»
مطابق ورقه سجل جزایی متهم که از بین النهرین رسید، دانسته شد که اصغر در آن کشور، مرتکب جرائمی گردیده و محکومیت هایی داشته که بیشترین محکومیت او ۸ سال و کمترین آن ها ۸ روز بوده است.
آگاهی تهران در جریان پی جویی ها جنازه چهار نفر را کشف و جنازه چهار نفر دیگر را قاتل شخصاً نشان داد.
اصغر قاتل در جراید آن روز پایتخت ابوالهول جنایت نامیده شد و آقای شریعت زاده که از وی دفاع می کرد گفت:
«قیافه، لب ها، بینی، گوش ها، اندام ها و طرز نگاه و به طور کلی تمام ساختمان جسمانی او را تحت مداقه قرار دهید و فرد فرد آن ها را با نتایج تحقیق دانشمندان تطبیق کنید، علی اصغر بروجردی یک انسان «دژنره» است، به بیان دیگر هم از حیث روحیات و هم از لحاظ علائم فیزیکی و خارجی مشابه یک فرد معمولی نیست.»...
چلوکباب و دوغ، غذای اصغر در زندان
پس از آنکه سردار ساعد بختیاری مورد خشم رضاخان واقع گردید و راهی زندان شد، بسیاری از بستگان وی از جمله «علی صالح» نیز به این سرنوشت دچار شدند. پس از شهریور ۱۳۲۰ و تحولات و تغییراتی که به دنبال آن روی داد، علی صالح از زندان آزاد گردید و خاطرات خود در زندان را به رشته تحریر درآورد. او در یکی از خاطراتش درباره دوران زندانی بودن اصغر قاتل معروف، چنین آورده است:
تصور نمی کنم هیچ ایرانی باشد که علی اصغر، قاتل معروف بروجردی را نشناسد، یا لااقل شرح زندگانی و جنایات او را در مطبوعات نخوانده باشد. جنایات این شخص، از لحاظ روانشناسی، به قدری عجیب بود که در تمام جراید دنیا منعکس گردید. او هم در همین زندان نمره یک محبوس بود. ولی به قدری مورد احترام و مراعات واقع می شد که سبب حیرت عموم بود.
او مردی بود بلند قامت، چهارشانه، زردموری و ازرق چشم، بی نهایت قوی و خوی درندگی و سبعیت از پای تا سرش نمایان (بود). هیچ یک از مامورین را یارای این نبود که به تنهایی، یا با کمک دیگری، با وی بستیزد. چون اگر می خواستند نسبت به او مانند زندانیان دیگر رفتار کنند، ناگزیر بودند ده نفر بر تعداد مامورین زندان شماره یک بیفزایند و همواره با او گلاویز باشند. گویا این طریق به صرفه زندان نبود. لذا با او از در دوستی و مدارا پیش آمدند.
غذایش همیشه سه ظرف چلوکباب و مخلفات آن بود. به طوری که روزی چون یک ظرف دوغ از ناهارش کم بود، غذا صرف نکرد تا کسری آن را ترمیم نمودند.
وی آوازی بسیار خوش و مطبوع داشت ولی خواندنش منحصر به ادبیات عربی و لحن حجازی بود. اگر از طرف مامورین کوچکترین بی ادبی نسبت به او می شد، آن را با قبیح ترین دشنام ها پاسخ می داد. گویا در زندگانی بشر، برای این طبقه از مردم، یک مرحله ای است که چون به آن برسند، آزادی و گرفتاری برایشان یکی است. یعنی در عین گرفتاری نیز آقایی و سروری می کنند. علی اصغر قاتل در زندان شماره یک به جای اینکه مطیع باشد، مطاع بود.
جریان محاکمه و اعدام
روزنامه ها در سال ۱۳۱۳ هجری شمسی ماجرای محاکمه و اعدام اصغر قاتل را که مردی بامیه فروش بود به رشته تحریر خاص آن دوره درآوردند.
روزنامه ایران در گزارشی نوشته است: یکی از روزنامه های عصر روز ۱۵ خردادماه سال ۱۳۱۳ ماجرای محاکمه اصغر قاتل را انتشار داد که در گوشه هایی از آن آورده بود:
«محکمه عالی جنایی دو ساعت و نیم قبل از ظهر امروز به ریاست آقای جوان مرکب از آقایان دکتر قاضی طلیعه- شیروانی- وجدانی با حضور آقای سیاسی مدعی العموم استیناف و آقای صفی نیا معاون پارکه استیناف و آقای شهید منشی محکمه و آقای دکتر فلانی طیبی قانونی عدلیه و آقای دکتر زمانی معاون طبیب قانونی و آقای شریعت زاده و آقای ملکی وکلای مدافع اصغر تشکیل گردید.
از صبح جمعیت کثیری از زن و مرد در جلو محکمه عالی جنایی ازدحام نموده و عده آژان برای حفظ انتظامات مأمور نظم و آرامش محوطه مزبور و حیاط محکمه بود عده ای از خانم ها نیز برای تماشا در محکمه در جایگاه تماشاچیان حضور داشتند.
علی اصغر را در ساعت سه و نیم قبل از ظهر با مامورین محافظ به وسیله اتومبیل از محبس قصر برای حضور در جلسه محاکمه حاضر نموده و پیت بنزین و سینی بامیه و چاقو، آلت جرم و لباس هایی که در حین توقیف و دستگیری علی اصغر کشف شده روی میز در جلوی قاضی قرار داشت».
در ادامه این گزارش به روند کلی جلسه محاکمه پرداخته شده و در بخش هایی سؤال و جواب های قاضی و اصغر قاتل آمده است:
رئیس: یک پسربچه به نام رحیمی را باز هم تو به شترخوان برده و با چاقو... این هم درست است؟
- علی اصغر: بله درست است.
رئیس: باز یک طفل ۱۴ ساله در ماه رمضان بیرون دروازه قزوین او را ملاقات کرده و گول زده و به قتل رسانده ای، درست است تو او را به قتل رسانده ای؟
علی اصغر: بله درست است.
رئیس: باز هم متهم هستی که آن روز که مامورین رفته بودند بیرون دروازه در شترخان که جنازه آن سه نفر کشف شده بود پسری را برده ای بیرون و کشته ای درست است؟
علی اصغر: بله درست است.
رئیس: باز در اینجا تو را متهم می کنند که علی عراق را که در محبس هم همدیگر را دیده و با او سابقه آشنایی داشته ای با هم بیرون رفته او را کشته ای درست است؟
علی اصفر: بله
رئیس: یک پسر ۱۴ ساله را در مسجد شاه کشته ای؟
علی اصغر: بله درست است.
رئیس: احمد را شب به منزل بردی و با سنگ به شکمش کوبیدی و بعد سرش را بریدی؟
علی اصغر: بله
رئیس: صریحا اقرار می کنی که همه این ها را کشته ای؟
علی اصغر: بله همه این ها را من کشته ام.
رئیس: می دانی که نتیجه این اعمال اعدام است؟
علی اصغر: هر چه خدا نوشته همان است!
بعد از این جلسه محاکمه، اصغر قاتل به خاطر قتل ۱۱ پسربچه و یک همسلولی به اعدام در ملأعام محکوم شد.
حکم صادر شد، در بخشی از این رأی آمده بود:
علی اصغر پسری علی نام اهل قریه مامیزان عراق به سن ۱۵ سال را در سمت دولت آباد در سر حلقه قنات با ضربه مشت بیهوش نموده و پس از کندن پیراهن او با چاقو سرش را بریده است.
دوم با طفلی که سن او در حدود ۱۴ سال بود، چند روز قبل از ماه رمضان آشنا شده و بعد او را به بیرون حضرت عبدالعظیم برده و در شترخان در خرابه به قتل رسانده است.
سوم باز طفل دیگری را در اوایل ماه رمضان در مسجد شاه دیده و بعد از یک روز به بیرون دروازه حضرت عبدالعظیم برده در همان شترخان خرابه پس از زدن چند مشت به دل او بیهوش کرده و با چاقو سر او را بریده است.
چهارم... پنجم...، ششم تا یازدهم در این حکم با همین نوشتار به اقدامات اصغر قاتل اشاره شده است.
اعدام در تیرماه سال ۱۳۱۳
۶ تیرماه سال ۱۳۱۳ هجری شمسی روز اعدام اصغر قاتل مشخص شد و سحرگاه این روز تابستان در میدان امام خمینی (ره) فعلی غوغایی بود.
در این خصوص روزنامه ها نوشتند:
«جمعیت فوق العاده کثیری که از دیشب به واسطه اطلاعی که از اجرای حکم اعدام درباره اصغر داشتند دو ساعت قبل از آفتاب تمام محوطه میدان سپه را اشغال نموده بودند.
جمعیت تماشاچی از زن و مرد به قدری زیاد بود که تمام اطراف میدان سپه از جلوی عمارت اداره تشکیلات کل نظمیه تا جلوی عمارت وزارت پست و تلگراف و جلو عمارت بلدیه طهران و دهنه خیابان علاءالدوله و ضلع های خیابان باب همایون را پشت در پشت اشغال کرده بودند. کثرت جمعیت باعث شده بود که اتوبوس ها را متوقف و دور تا دور محل اعدام بچینند».
اصغر قاتل اعدام شد اما پیش از اجرای مراسم حرف های عجیبی زد، وی به هنگام مرگ توبه کرد و انتظار نداشت اعدامش کنند.
مهمترین حرف اصغر قاتل این بود: «من یک عده بی سر و پا را کشته ام، آن ها که آدم حسابی نبودند که می خواهید به خاطر مرگشان مرا اعدام کنید!»
بهرحال مردم تهران در آن زمان از وقوع این قضیه سخت خشمگین و عصبانی بودند، و آن طوری که در تاریخ مضبوط است، موضوع این جنایت مدت ها در تهران ورد زبان ها بود، و با اشمئزار خبرها و مطالب مربوطه به این خیانت و جنایت بزرگ را، مردم می خواندند، و پیرامون آن بحث می نمودند، و حتی در برنامه های بالماسکه ای و تآتری مجریان اعمال این جنایتکار را برای حضار بازگو و گاهی اجراکنندگان خود را حتی به شکل این جانی درمی آوردند و به نمایش می پرداختند.
لذا در بعضی از کتب مذکور است:
در یک بالماسکه ای که همان ایام در کافه شهرداری تهران «محل فعلی پارک دانشجو، چهارراه ولی عصر(ع)» تشکیل شد، یکی از شرکت کنندگان خود را به شکل اصغر قاتل درآورده بود، وقتی این شرکت کننده با سینی بامیه و پیت بنزینی و همان قیافه کریه وارد میهمانی شد، در آن مجلس چند خانم غش کردند، و بالاخره این هیکل را که باعث اشمئزاز بود، از مجلس میهمانی و رقص خارج کردند.
نویسنده: مصطفی لعل شاطری
منابع:
۱- سیفی فمی تفرشی، مرتضی. پلیس حفیه ایران، ۱۳۲۰- ۱۲۹۹، مروری بر رخدادهای سیاسی و تاریخچه شهربانی، تهران: ققنوس، ۱۳۶۷.
۲- تهرانی، اکبر. طهران قدیم تا تهران جدید، تهران: بوستان، ۱۳۸۹.
۳- روزنامه ایران، شماره ۲۷۸۲؛ بامیه فروشی به نام اصفر قاتل، دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۳.
* پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
* مجله شبانه باشگاه خبرنگاران.



نظر شما