تحولات منطقه

در فلسفه‌ زندگی، پدر همان جوهر خاموش حقیقت است؛ بودنش نه در کلام بلکه در سایه‌ای است که آرامش می‌بخشد.

میراث پدر؛ از پاک‌دستی تا وطن‌پرستی
زمان مطالعه: ۱۴ دقیقه

در فلسفه‌ زندگی، پدر همان جوهر خاموش حقیقت است؛ بودنش نه در کلام بلکه در سایه‌ای است که آرامش می‌بخشد.
فهم پدر، همچون فهم جهان نیاز به عمق دارد، به تأمل و درک بی‌واسطه‌ معناها؛ با این حال گفتن از نقش و تأثیر حضور پدران بر زندگی بزرگان و نام‌آوران این مرز و بوم می‌تواند به دریافت این فهم معنادار کمک کند.
آنچه می‌خوانید روایت‌هایی است از این نقش در زندگی چند فرهیخته و نام‌آور کشورمان که در گفت‌وگو با ما به آن اشاره کرده‌اند.

داریوش فرهود، پدر علم ژنتیک ایران

عشق به وطن را از پدرم به ارث بردم

پدرم از فرهنگیان بود؛ مردی که زندگی‌اش با آموزش گره خورده بود. زمانی که به ریاست فرهنگ خوزستان منصوب شد، تازه به دنیا آمده بودم. در آن سن کم همراه پدر و مادرم راهی خوزستان شدیم؛ سفری که حالا حدود ۸۸ سال از آن می‌گذرد و نخستین فصل زندگی‌ام را رقم زد.
نخست در هفتگل ساکن شدیم؛ شهری که در آن سال‌ها با وجود کوچکی، بسیار زیبا بود و چهره‌ای متفاوت و تا حدی خارجی‌گونه داشت. پدرم ریاست فرهنگ آنجا را بر عهده داشت و در همان دوران، مدرسه‌ای به نام رودکی بنا کرد؛ مدرسه‌ای که نشانی از دغدغه همیشگی‌اش برای آموزش بود.
من تا کلاس دوم ابتدایی در هفتگل درس خواندم. پس از آن به مسجدسلیمان رفتیم و حدود سه سالی در آن شهر ماندیم. سال‌هایی که با جابه‌جایی‌های پی‌درپی، در سایه شغل پدر سپری شد.
سرانجام به تهران آمدیم و دوره دبیرستانم را در این شهر گذراندم. کلاس‌های هفتم، هشتم و نهم را در دبیرستان ماندگار رهنما خواندم، سال‌های دهم و یازدهم را در دارالفنون گذراندم و در نهایت، سال دوازدهم را در مدرسه البرز به پایان رساندم و دانش‌آموخته شدم.
پدرم به اعتبار فرهنگی‌بودنش، عمیقاً اهل کار و اهل رشته خود بود. حوزه تخصصش ادبیات فارسی و عربی بود و این دلبستگی به ادب، از همان سال‌های نخست کودکی‌ام به زندگی ما راه یافت. هنوز سنم بسیار کم بود که نام شاعران و بزرگان علم و ادب ایران در خانه‌مان جاری بود؛ از سعدی و حافظ گرفته تا منوچهری و انصاری. شعر و نثر، نه درس، بخشی از هوای خانه بود.
تأثیر پدر را به‌روشنی در سال‌های مدرسه حس می‌کردم. به یاد دارم کلاس هفتم یا هشتم، انشایی به سبک سعدی با نثری مسجع نوشتم؛ کاری که حتی خودم بعدها فهمیدم بیش از آنکه حاصل آموزش رسمی باشد، نتیجه همان نشستن‌های کودکانه و شنیدن‌های مداوم از زبان پدر بود.
به باور من، پدر و مادر هر دو برای فرزندان الگو هستند، اما نقش پدر جایگاهی ویژه دارد. چه دختر و چه پسر، ناخواسته از پدر الگوبرداری می‌کند. اگر مادر دامان مهر و محبت است، پدر سایه‌ای است که آدمی باید زیر آن بایستد؛ درختی که استواری‌اش، امنیت می‌آورد.
به هر صورت، من بی‌نهایت از پدرم آموختم؛ نه فقط درس و ادب، که شیوه ایستادن، نگاه کردن و معنا دادن به زندگی.
خاطره‌ای هم از پدرم دارم که هنوز با یادآوری‌اش لبخند روی صورتم می‌نشیند. آن‌قدر کوچک بودم که فکر می‌کنم چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم؛ هنوز مدرسه نمی‌رفتم و حتی قدّم به نشستن کنار میز نمی‌رسید. مرا روی خودِ میز نشانده بودند. پدرم یک‌سوی میز نشسته بود و مادرم سوی دیگر.
سر سفره، وقتی غذا می‌خوردیم، پدرم رو به مادرم کرد و گفت: «غذای خیلی خوبی شده، دست شما درد نکند»، مادرم هم با لبخند جواب داد: «بله، زنده‌باد پزنده»، پدرم هم در ادامه شوخی را گرفت و گفت: «نه، زنده‌باد خرنده!» یعنی کسی که خرید کرده و وسایل را فراهم آورده است.من که روی میز نشسته بودم و با دقت همه‌چیز را گوش می‌دادم، بی‌درنگ گفتم: «زنده‌باد خرنده و پزنده و خورنده!» یعنی من هم دارم می‌خورم.
تصور کنید کودکی که حتی نمی‌توانست کنار میز بنشیند، اما در همان سن، پدرش با رفتار و گفتارش به او آداب گفت‌وگو، حاضرجوابی و ظرافت کلام را می‌آموخت. از همان وقت‌ها بود که ادبیات جان گرفت و به‌نوعی، روحی تازه در وجود من دمیده شد.
یکی دیگر از بزرگ‌ترین درس‌هایی که از پدرم گرفتم، میهن‌پرستی عمیق و ریشه‌دار بود؛ باوری برخاسته از هویت ملی و عشق به ایران. پدرم به من آموخت میهن‌دوستی نه یک شعار، بلکه مسئولیتی آگاهانه است. متأسفانه در سال‌هایی پس از انقلاب، برخی از سر ناآگاهی، میهن‌پرستی را در تقابل با دین‌داری تصور کردند و آن را دست‌کم گرفتند، اما امروز بیش از هر زمان روشن شده است که هویت ایرانی و عشق به وطن، چه نقش بزرگی در انسجام و همبستگی جامعه دارد. این عشق را من از پدرم به ارث بردم.
اگر پدرم امروز در کنارم بود به او می‌گفتم: پدر جان، تمام آنچه برایم مهم بود و شما به آن باور داشتید را حفظ کرده‌ام؛ همان میهن‌پرستی، همان عِرق به وطن و همان هویت ایرانی. من نیز مانند شما معلم شدم؛ شما معلمِ ۸۸ سال پیش بودید و من معلمِ امروز. با آنکه ۴۲ کشور دنیا را دیده‌ام، در میهن خودم مانده‌ام و خود را سرباز این سرزمین می‌دانم.

نوش‌آفرین انصاری، نویسنده، استاد و پژوهشگر کتابداری و مطالعات کودک

متأسفم ‌آمدی و من خواب بودم

یکی از خاطراتی که از پدرم در ذهن دارم، به بروکسل برمی‌گردد؛ زمانی که شبانه‌روزی بودم. به پدرم گفتم هر بار که به کلیسا می‌روم، از عیسی مسیح می‌خواهم مسلمان بمانم. پدر لبخند زد و با آرامش گفت مطمئن است عیسی مسیح این دعا را خواهد پذیرفت و اجابت خواهد کرد. آن لبخند برای من معنای عمیقی از احترام به ایمان و گفت‌وگوی میان باورها داشت.
در ۱۶‌سالگی در لندن کنار پدرم قدم می‌زدم؛ در جوار ساختمان عظیم سرخ‌رنگی که به دیوان هند معروف است. همان‌جا بود که از استعمار شنیدم و از حضور درازمدت انگلیس در هند؛ تاریخی که پدر با روایتش، به فهم من عمق و بُعد داد.
هفده یا هجده‌ساله بودم که در مسکو، در پیاده‌روی شبانه از کنار ساختمان کا.گ.ب عبور می‌کردیم. پدر از دیکتاتوری، خشونت و ظلم‌هایی گفت که سال‌ها در آن ساختمان بر انسان‌ها رفته بود. آن شب، مفهوم قدرت و پیامدهایش برایم رنگ دیگری گرفت.
در بیست‌ویک‌سالگی تصمیم سفر به هند را با پدرم در میان گذاشتم و گفتم دوست دارم در سال‌هایی که آنجا هستم، کار داوطلبانه انجام دهم. نه‌تنها تشویقم کرد، بلکه از این اندیشه عمیقاً خوشحال شد. همان تأیید پدرانه، چراغ راه من شد.
در سال‌های پایانی زندگی‌اش، یک‌بار به دیدارش رفتم اما خواب بود و ندیدمش. بازگشتم و روز بعد، کارت ویزیتی به دستم رسید که رویش نوشته بود: «متأسفم نوشین‌جان که آمدی و من خواب بودم». برایم شگفت‌انگیز بود؛ نشانی از همان ادب جاری و ظرافت همیشگی در وجودش؛ ادبی که از او نه‌فقط به‌عنوان پدر، بلکه به‌عنوان شخصیتی اندیشمند و اجتماعی، بسیار آموختم. و امروز اگر صدایم را می‌شنید، بی‌تردید به او می‌گفتم: دوستت دارم.

محمود گلابچی، چهره ماندگار معماری و مهندسی راه و ساختمان ایران

این علم و دانش انسان را بالا می‌برد

پدرم انسانی فرهیخته و اندیشمند بود و همین ویژگی، سرچشمه بسیاری از آرزوها و انتخاب‌های من در مسیر آینده زندگی‌ام شد. نگاه او به زندگی، نگاهی مبتنی بر علم، دانش و کنش آگاهانه بود و ناخودآگاه من را نیز به همان مسیر سوق داد؛ مسیری که در آن، اندیشیدن و آموختن اصل بنیادین به شمار می‌رفت.
به‌خاطر دارم همواره به من سفارش می‌کرد حتی در فعالیت‌ها و کارهای ساده مدرسه نیز با این نگاه پیش بروم که انسان از همراهانش می‌آموزد. می‌گفت در رفاقت‌هایت با کسانی همراه شو که از تو داناتر باشند؛ کسانی که بتوانی از آن‌ها چیزهای تازه یاد بگیری. بارها تأکید می‌کرد در انتخاب دوست دقت کنم و کسانی را برگزینم که دانسته‌هایشان از من بیشتر است و می‌توانند افق‌های تازه‌ای پیش چشمم بگشایند.
نکته دیگری که همواره از پدرم در ذهن دارم، نگاه دقیق و آینده‌نگر او به مسیر تحصیلی من بود. پدرم اعتقاد داشت برای ادامه تحصیل در دانشگاه، مهندسی راه و ساختمان بهترین انتخاب است؛ رشته‌ای که امروز از آن با عنوان مهندسی عمران یاد می‌شود. این باور را نه از سر تعصب، بلکه با شناختی که از توانایی‌ها و روحیه من داشت، مطرح می‌کرد.
در آن سال‌ها شاگرد اول استان خراسان بودم و امکان انتخاب هر رشته‌ای را داشتم؛ از پزشکی گرفته تا شاخه‌های مختلف مهندسی. با این حال، آنچه در نهایت مسیر آینده زندگی‌ام را تعیین کرد، تأکید و توصیه‌های پدرم بر انتخاب مهندسی راه و ساختمان بود. او این رشته را پیوندی میان علم، عمل و خدمت به جامعه می‌دانست و معتقد بود می‌تواند زمینه‌ساز نقشی مؤثر در آبادانی کشور باشد.
نکته دیگری که همواره با وضوح در ذهنم مرور می‌شود، تسلط کم‌نظیر پدرم بر ادبیات، اشعار و متون ادب فارسی بود. سخنانش هیچ‌گاه صرفاً گفت‌وگوهای روزمره نبود؛ همواره با حکمت همراه می‌شد. حکمت‌هایی که ریشه در شعر و اندیشه بزرگان ادب فارسی داشت؛ از گلستان سعدی گرفته تا اشعار حافظ و مولانا که بسیاری از آن‌ها را از حفظ می‌خواند. هر بار که با پدر سخن می‌گفتیم، چیزی فراتر از کلمات می‌آموختیم؛ نوعی نگاه به زندگی. هنوز در گوشم طنین صدایش مانده است که با تأکید می‌گفت: «محمود جان، قلم گفتا که من شاه جهانم؛ قلم‌زن را به دولت می‌رسانم» و بعد بی‌درنگ نتیجه می‌گرفت این علم و دانش است که انسان را بالا می‌برد و به او شأن و اثرگذاری می‌بخشد.
پدرم بارها و بارها بر اهمیت دانایی، آموختن و شایسته‌بودن تأکید می‌کرد. همین توصیه‌ها، همین باور عمیق به قدرت دانش، مسیر آینده زندگی‌ام را شکل داد و من را به این یقین رساند که انسان مؤثر، پیش از هر چیز باید انسان دانا باشد؛ با اندیشه، با قلم و با مسئولیت. اگر قرار باشد امروز سخنی به پدرم بگویم، تنها یک جمله در دلم هست: پدر عزیز، من عمیقاً مدیون شما هستم؛ برای یک عمر راهنمایی، برای همه تلاش‌ها، آموزش‌ها و حکمت‌های ارزشمندی که نه‌فقط به من آموختید، بلکه با زندگیتان به من نشان دادید.

محمد مهدی فرقانی، استاد علوم ارتباطات و روزنامه‌نگار پیشکسوت

میراثی از صداقت، پاکی و شرافت

می‌توانم بگویم تقریباً تمام زندگی روزمره پدرم با جزئیات در ذهنم نقش بسته است. دلیلش هم این است که در رفتار، کردار و گفتارش رگه‌هایی برجسته وجود داشت؛ رگه‌هایی که آن‌قدر پررنگ و صریح بودند که ناخودآگاه در ذهن می‌ماندند و فراموش نمی‌شدند.
پدرم مانند بسیاری از پدران نسل‌های گذشته، نماد قاطعیت در خانواده بود. حرف، حرف او بود و فصل‌الخطاب به او تعلق داشت. اما این قاطعیت به‌شکلی عجیب با عاطفه و محبت درآمیخته بود. محبتی که هرگز به زبان نمی‌آورد، اما در رفتار و تصمیم‌هایش کاملاً محسوس و برجسته بود. اعتقاد داشت ــ به‌ویژه درباره فرزندان ــ که بچه باید «به دل عزیز و به چشم خوار» باشد. می‌گفت اگر علاقه را آشکارا بروز دهیم، کودک لوس می‌شود و تربیتش آسیب می‌بیند و حتی ممکن است آینده‌اش تحت تأثیر قرار بگیرد.
با این حال، کافی بود یکی از ما تب کند؛ آن‌وقت بی‌درنگ چند پزشک را بالای سرمان می‌آورد. این تناقضِ ظاهری، در واقع همان محبت عمیقی بود که هرگز پنهان نمی‌ماند.
اما آنچه بیش از هر چیز در ذهن من حک شده و با گذشت سال‌ها همچنان پررنگ است، پاک‌دستی، عشق به خدمت به مردم و ساده‌زیستی پدرم بود. او در دادگستری یزد کار می‌کرد و موقعیتی داشت که می‌توانست به روش‌های مختلف، فراتر از حقوق اداری‌اش درآمد داشته باشد. من بارها با چشم خود دیدم که ارباب‌رجوع‌ها به درِ خانه ما می‌آمدند و بسته‌های پول برایش می‌آوردند. پدرم با تندی و صراحت می‌گفت: «اگر حتی یک هدیه کوچک بیاورید، مطلقاً کارتان را انجام نمی‌دهم».
آنچه امروز با گذشت بیش از ۵۲ سال از درگذشت او همچنان در ذهن ما حک شده این است که در هیچ شرایطی ــ حتی با وجود نیاز شدید مالی خانواده ــ چیزی را قبول نمی‌کرد. حتی اگر کسی میوه‌ای ساده و فصلی به خانه می‌آورد، تا زمانی که آن را پس نمی‌داد، آرام نمی‌نشست. اگر قرار باشد در روز پدر فقط یک جمله به او بگویم، می‌گویم: پدر، دوستت دارم و خدا رحمتت کند که میراثی چنین گرانبها برای ما به‌جا گذاشتی؛ میراثی از صداقت، پاکی و شرافت.

مینو محرز، عضو فرهنگستان علوم پزشکی ایران و استاد بیماری‌های عفونی

او عاشق دیدن درس خواندن بچه‌ها بود

پدرم که سال‌هاست از دنیا رفته، نظامی بود؛ اما فراتر از شغلش، ویژگی‌هایی داشت که برای ما، فرزندانش بسیار آموزنده بود و نقش مهمی در مسیری که هر کداممان در زندگی طی کردیم، ایفا کرد. یکی از مهم‌ترین خصوصیات او، علاقه شدید و بی‌وقفه‌اش به تحصیل فرزندانش بود. تمام وقت و توانش را می‌گذاشت تا مطمئن شود ما درس می‌خوانیم و آینده‌مان را با علم می‌سازیم. خوشبختانه همه فرزندانش تحصیل کردند و به درجات بالای علمی رسیدند؛ چیزی که همیشه مایه دلگرمی و رضایت او بود.
اما این علاقه به آموزش، فقط به ما محدود نمی‌شد. به یاد دارم زمانی که در مقطع دبستان بودم، پدرم در ابتدای هر سال تحصیلی همراه ما به مدرسه می‌آمد و از مسئولان مدرسه می‌خواست چند خانواده را که از نظر مالی در مضیقه هستند، معرفی کنند تا بتواند به تحصیل فرزندانشان کمک کند. تهیه نوشت‌افزار، کتاب یا هرآنچه برای درس خواندن لازم بود، برایش اهمیت داشت. با آنکه یک ارتشی با حقوقی معمولی بود، اما دلش می‌خواست هیچ کودکی به‌دلیل تنگنای مالی از تحصیل بازنماند.
او عاشق دیدن درس خواندن بچه‌ها بود؛ چه فرزندان خودش و چه فرزندان دیگران. همین روحیه خیرخواهی و توجه به کمک به مردم در حد توان، یکی از مهم‌ترین درس‌هایی بود که به ما آموخت؛ درسی که سال‌ها بعد هم در ذهن و رفتارمان باقی ماند. حالا تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که جایش بسیار خالی است. از او سپاسگزارم که با راهنمایی‌ها و منش خود، ما را به مسیری رساند که امروز در آن ایستاده‌ایم.

مهدخت بروجردی علوی، استاد پیشکسوت ارتباطات و روابط ‌عمومی

پدرم به‌معنای واقعی کلمه، سید بود

خاطرات من از پدرم صرفاً یادآوری گذشته نیست؛ رویدادهایی است که در طول زمان، الهام‌بخش زندگی من شد و به‌عنوان الگو مسیرم را شکل داد. این الهام‌پذیری بیش از هر چیز در شیوه تعامل با مردم و روابط اجتماعی نمود داشت؛ جایی که پدرم با رفتار خود، بی‌آنکه سخنی بگوید، درس می‌داد.
پدر من از نخستین پزشکان کاشان و به‌معنای واقعی کلمه، سید بود. سال‌ها از درگذشتش سپری شده، اما هنوز هر بار که به کاشان می‌روم، مردم با صدق دل می‌گویند: «خدایش بیامرزد». همین جمله کوتاه برای من نشانه‌ای است از جایگاهی که او در دل مردم داشت.
مهم‌ترین وصفی که می‌توانم از پدرم بگویم، مردمی‌بودن او است. این ویژگی را به‌روشنی در روز تشییع پیکرش دیدم؛ روزی که برای من به خاطره‌ای ماندگار تبدیل شد. جمعیت بسیار زیادی از مردم کاشان در مراسم حاضر بودند و فضای شهر، فضای عزاداری بود. مردم یک‌صدا می‌گفتند: «عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز؛ پزشک مستضعفان پیش خداست امروز». آن روز، کاشان یکپارچه عزادار بود؛ نه فقط برای مرگ یک پزشک، بلکه برای رفتن انسانی که با مردم زیسته بود.
پزشکی برای او فقط درمان جسم نبود، بلکه پیش از هر چیز، جان‌دادن به امید و روحیه بیمار بود. او به بیمارانش روحیه می‌داد و با تکیه بر سید بودنش، تکیه‌کلامی داشت که هنوز در گوشم مانده است. همیشه با لبخند می‌گفت: «به جدم، خوبت می‌کنم»؛ همین جمله ساده، حال مریض را عوض می‌کرد؛ بیمار آرام و امیدوار می‌شد و همین روحیه، در روند بهبودش تأثیر عجیبی داشت.
مردم کم‌کم می‌گفتند «دستش شفاست» و این باور در شهر جا افتاده بود. خود پدر اما با همان شوخ‌طبعی همیشگی‌اش می‌خندید و می‌گفت: «این یعنی چی؟ یعنی من سواد ندارم؟»؛ انگار می‌خواست بگوید پشت این اعتماد، علم و دقت ایستاده، نه فقط باور و احساس.
از دقتش در درمان هم خاطره‌های روشنی دارم. بارها می‌دیدم به بیماران می‌گفت داروهایی را که گرفته‌اند، بیاورند تا خودش دوباره بررسی کند. عملاً بیمار را دو بار ویزیت می‌کرد؛ نه از سر وسواس، بلکه از نگرانی اینکه مبادا دارویی اشتباه به دست بیمار داده شده باشد. آرامش بیمار برایش به همان اندازه مهم بود که نسخه درست.
از همه مهم‌تر، نگاهش به بیماران بی‌بضاعت بود. از کسانی که پول نداشتند، هیچ‌وقت ویزیت نمی‌گرفت؛ نه‌تنها پول نمی‌گرفت، بلکه گاهی از جیب خودش به آن‌ها کمک می‌کرد. یادم هست به بعضی‌ها، به پول آن زمان مثلاً دو تومان می‌داد و می‌گفت: «برو داروهایت را بگیر». برای او، پزشکی بدون انسان‌دوستی اصلاً معنا نداشت.
خاطره دیگری هم هست که آن را نه از زبان خود پدر، بلکه از بیمارانش شنیدم؛ خاطره‌ای که هم ساده است و هم پرمعنا. می‌گفتند روزی بیماری نزد پدرم رفته و گفته: «آقای دکتر، بهتر نشدم». پدرم از او خواسته نسخه قبلی‌اش را بیاورد. بیمار با صداقت گفته بود: «نسخه را خوردم…توی آب ریختم و آب را خوردم، فکر می‌کردم شفا می‌گیرم!».
این روایت، بیش از آنکه خنده‌دار باشد، نشان‌دهنده میزان اعتمادی بود که مردم به پدرم داشتند. اگر امروز پدرم در کنارم بود، به او می‌گفتم: بابا، هرچه بلدم و هرچه در اخلاق و روحیه دارم، یا ژنتیکی از شما به من رسیده یا آموخته‌ای است که از شما گرفته‌ام. در تمام زندگی‌ام حتی به اندازه سر سوزنی احساس برتری نسبت به کسی نداشته‌ام؛ نه‌تنها چنین حسی نداشته‌ام، بلکه همواره درونم این باور بوده که دیگران از من بالاترند، بی‌هیچ استثنایی.
همیشه با خودم فکر کرده‌ام معیار برتری، چیزی نیست که ما بتوانیم درباره‌اش داوری کنیم. چون نمی‌دانیم تقوای چه کسی بیشتر است، پس درست‌تر آن است که همه را ان‌شاءالله از خود باتقواتر بدانیم. همان‌طور که در قرآن کریم آمده است: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ».

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

حرم مطهر رضوی

کاظمین

کربلا

مسجدالنبی

مسجدالحرام

حرم حضرت معصومه

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha