نمیدانم این چه حسی است که پایان ندارد، چه سوزی است که افتاده بر دلم؟ مگر میشود آدم در لحظه وصال، دلتنگتر از زمان جدایی شود؟ مگر میشود آدم در حَرَمت بهجای قرار، به چنین بیقراری مبتلا شود؟
یادت میآید آقا؟
جوانی بودم میان جوانهای این شهر. روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و وقتی از میدان پانزده خرداد رد شدیم، همه رو به حرمت سلام دادند و من دستم را روی سینه گذاشتم تا آبرویم نرود، برای اینکه زشت نباشد، خم شدم و سلام دادم.
یادت میآید آن لحظه با خودم چه میگفتم؟ از خودم پرسیدم: «چرا در دلم هیچ اتفاقی نمیافتد؟» با خودم گفتم: «لعنت به این دل و حاشا به این سلام.»
تو چطور مرا دیدی؟ میان تمام زائرانی که ساعتها راه پیموده بودند، بچههایشان را در آغوش گرفته بودند و به سختی دستشان به ضریحت میرسید؟
چطور میان همه جوانهایی که با لباس سبز، فرشهای حرمت را روی دوش انداخته بودند، مرا دیدی؟
چطور میان عاشقانی که چشمهایشان خیس بود و با تو نجوا میکردند، نگاهت به من افتاد؟
چطور با وجود هزاران خادم و عاشق و زائر و مجاور، مرا دیدی که از نبودِ مهرِ تو در دلم، شرمندهام؟
از آن روز، هر بار چشمم به حرمت میافتد، دلم فرو میریزد و حرارت نگاهت، چشمهایم را پر میکند.
یادت میآید چند ماه بعد آن روز، وقتی از خودم فراری بودم، خودم را گوشه حرمت پیدا میکردم؟ یادت میآید آن گوشهی امنی که برای خودم انتخاب کرده بودم را؟
حتی در سردترین روزهای زمستان، زمینِ حرمت، گرم بود. مگر میشود این لحظات از یادت برود؟
تو همان کسی هستی که همه فراموششدههای زندگیام را، به خاطر داری.
تو همان مولایی که دست مرا از کوچه پسکوچههای این شهر گرفت و تا روی فرش خانهاش، نشاند.
من فراموش کرده بودم، اما تو کودکیام، دویدنها و بازیهایم، قولها و قرارهایم را در حافظه صحنهایت، نگه داشتی.
نگه داشتی تا وقتی پا به حرَمت میگذارم، بیآنکه خاطرههایم را کامل به یاد بیاورم، حادثهای درون دلم رخ بدهد. قلبم تند بزند و شیشهی احساسِ وجودم، شفافتر شود.
حالا مرا ببین، در این صبح جمعه و در این ساعت از روز، همنوای ندبهخوانیات شدهام.
من کجا و دعای ندبه کجا؟ من کجا و «متی ترانا» کجا؟ من کجا و «عزیزُ علیَّ» کجا؟
تو کی این همه عاشقی، این همه انتظار و دلتنگی را، به من یاد دادی؟
تو کی مرا میانِ عاشقان، میان نجاتیافتگان حریمت جای دادی؟
میدانی همه رویایم در این صبح جمعه و در این رواق نورانی حرمت، چیست؟
میخواهم دوباره به کودکیهایم برگردم، همان لحظههایی که گمان میکردم موقع بیرون آمدن از حرمت باید خم شوم و بگویم: «خداحافظ، یا علیابن موسی الرضا (ع).»
میخواهم قبل اینکه بزرگ شوم، قبل اینکه در این شهر، در خودم، در تمام خیابانهای تاریکی که به حرمت منتهی نمیشود، گم شوَم، دستهای کوچکم را به پنجره فولادت گره بزنم، نگاهم را به آن طرف شیشه بدوزم و آرام بگویم: «آقای من، امام رضا (ع)، تو را به خدا قسم نگذار فراموشت کنم. من میخواهم با تو، بزرگ شوم.»
شاید تابهحال این را برایت نگفته باشم مولا، اما من تا ابد، تا انتهای زمان و مکان، حسرت لحظههایی که بی تو گذشت را، در دلم، خواهم داشت.
مهلا دانشمند




نظر شما