کاروان زیر سایه خورشید که سالهاست یاد و نام امام هشتم شیعیان را به گوشه گوشه ایران اسلامی میرساند، این بار تنها حامل پرچم سبز امام رضا(ع) نبود؛ حامل دلهای داغدیدهای بود که برای تسکین، به خانهای در تبریز رفتند؛ خانهای که روزی پناه بود و حالا یادگار آوار. حلما دختربچه هجدهماههای که از زیر خرابههای حمله بیرون کشیده شد، در سکوت معصومانهاش، به نماد امیدی بدل شد که گویی از صحن و سرای امام مهربانیها تا کوچههای زخمی تبریز امتداد یافته است.
از دل آوار در شب تبریز
در یکی از شبهای تلخ، خبر اصابت موشک به یک محله مسکونی در تبریز رسید. امدادگران هلالاحمر و آتشنشانها با شتاب خودشان را به محل رساندند. صحنه، صحنه خانه نبود؛ صحنه ویرانی بود. دیوارها فرو ریخته بود، سقفها شکسته بود و بوی خاک، دود و خون در هوا مانده بود. یکی از آتشنشانها با لهجه شیرین آذری میگفت: «به محض رسیدن، دیدیم چند نفر از یک خانواده زیر آوار ماندهاند. شروع کردیم به برداشتن آوار. وسط کار، یک صدای خیلی ضعیف شنیدم. گفتم: آی بالام... صبر کن، داریم میایم. دورت بگردم من...».
همان صدا، امید شد. همان نفس کمجان، چراغی شد در دل تاریکی.
حلما دختر کوچکی که زیر خاک مانده بود
کمکم لابهلای خاک و آوار، نشانهای از زندگی پیدا شد. اول موهای کوچکش دیده شد. بعد صورتش. بعد گریهاش که آرامآرام بلندتر شد. بدنش خاکی و زخمی بود، اما زنده بود. زنده، با همه کوچکیاش. زنده، با همان چشمهایی که هنوز معنای جنگ را نمیدانستند.
امدادگر میگفت: «وقتی دیدمش، فقط گفتم: قربان اولوم، قیزیم... زود باش، تو باید زنده بمونی. سریع بغلش کردم و بردیمش سمت آمبولانس. اون لحظه، انگار خدا خودش دست مارو گرفت...».
حلما تنها یک کودک نبود. او شد اسمِ امید. شد نشانهای از اینکه گاهی یک زندگی کوچک، از هزار خطبه بلندتر حرف میزند.
خانوادهای که دیگر نیست
اما نجات حلما، پایان این داغ نبود؛ فقط آغاز زخم دیگری بود که تا همیشه با او میماند. پدر و مادرش و آن خانهای که باید بوی نان و خواب کودکانه بدهد، در همان لحظههای هولناک زیر آوار ماندند و خاموش شدند. برای حلما، آن شب فقط یک حمله نبود؛ لحظهای بود که دنیای کوچک و امنش از هم پاشید و بعد، بیصدا در آغوش امدادگران ادامه پیدا کرد.
تلختر از همه این است که کودکی هنوز زبان خواستن را درست یاد نگرفته اما ناچار میشود با نبودن کنار بیاید؛ با جای خالی دستی که دیگر نیست، با صدای مادری که فقط در حافظه کوتاه دلش میماند، با آغوشی که تا همیشه نیمهتمام میماند. هجدهماهگی سن خنده است؛ نه سن این همه داغ.
خدام رضوی آمدند؛ حرم به خانه رسید
روزهای بعد، خدام حرم مطهر امام رضا(ع) با کاروان زیر سایه خورشید به خانه اقوام حلما رفتند. پرچم سبز رضوی را با خود آوردند؛ انگار که صحن و سرای حرم مطهر را به خانهای کوچک و داغدیده آورده باشند.
حلما، آرام و بیخبر از غوغای بزرگ دنیا، گوشهای نشسته بود و با اسباببازیهایش بازی میکرد. آن قدر معصوم بود که دل آدم میلرزید. برای میهمانها در استکانهای پلاستیکی چای میریخت؛ مثل یک میزبان کوچک، با دنیایی پاک و بیغلوغش.
یکی از خدام آرام میگفت: «آدم که نگاهش میکرد، دلش میلرزید. این بچه از جنگ چیزی نمیفهمد؛ دنیایش هنوز همان دنیای ساده بازی و آغوش مادر است. با اسباببازیهای کوچکش سرگرم میشود و گاهی میان جمع، انگار هنوز دنبال همان آغوش آشنا میگردد. حلما برای ما فقط یک کودک نبود؛ یک درس بود، یک نشانه. آجیلار، داداشلار... این بچه، دختر ایران است». و واقعاً همین طور است؛ حلما، دختر تبریز، دختر ایران... دختری کوچک که در دل این رنج بزرگ، نشانی از صبر و مقاومت شده است.
چرا این فاجعه رخ داد؟
این پرسش در ذهن هر انسان آگاه سنگینی میکند: چگونه شد که شعلههای جنگ، از پس مرزها گذشتند و خود را به دل خانههای مردم رساندند؟ چه شد که داغ شهادت رهبر عزیزمان؛ بچههای معصوم مدرسه میناب و جمعی از مردم، مسئولان، زنان و مردان این سرزمین بر دلها نشست؟ چه شد که آسمان، برای مادرها سیاهتر شد و برای کودکها، آغوش خانه هم امن نماند؟ پاسخ را باید در همان لحظهای جستوجو کرد که دشمنان غاصب و قسمخورده اسلام دیگر نه به جغرافیا، که به انسانیت شلیک کردند. آنجا دیگر فرقی نمیکرد قربانی، کودک باشد یا پدر، مادر باشد یا معلم، مسئول باشد یا رهگذر؛ زخم، زخمِ یک ملت بود. و در میان همه این ویرانیها، صدای حلما از زیر آوار، از صدای موشک بلندتر شد؛ صدای نازک اما ماندگاری که هنوز هم در دل این خاک میپیچد.
ققنوس کوچک ایران
به حلما حالا فقط به چشم یک بازمانده نگاه نمیکنند؛ او برای خیلیها تبدیل به نشانهای از برخاستن است. ققنوس در افسانهها، از خاکستر خودش دوباره زنده میشود. حلما هم برای این سرزمین، یادآور همان تصویر است؛ برخاستن از میان خاک، از دل آوار، از میانه اشک.
او هنوز کوچک است، خیلی کوچک؛ اما همین کوچکیاش، بزرگیِ یک ملت را نشان میدهد. آینده این کشور، دست همین بچههاست. دست حلماها. دست دخترانی که از دل درد، امید میسازند. از دل غم، زندگی. از دل ویرانی، فردا.
امروز اگر اشک میریزیم، فقط برای سوگواری نیست؛ برای بیداری هم هست. حلما فقط یک نام نیست؛ یک روایت است. روایتی از مظلومیت، معجزه، مقاومت و امید. و شاید بهترین جمله برای پایان این گزارش همان باشد که یک خادم رضوی زیر لب گفت «حلما جان، قربان اولوم... تو باید بمانی، چون فردای این خاک با بچههایی مثل تو ساخته میشود...».
گفتنی است کاروانهای زیر سایه خورشید در این روزها خود را به شهرها و مناطق آسیب دیده از جنگ رساندهاند. این اعزام به دستور تولیت معزز آستان قدس رضوی، آیتالله مروی انجام گرفته است. خادمان حرم مطهر رضوی با پرچم متبرک رضوی و تبرکات حرم منور، در بیمارستانها، مراکز هلال احمر، پایگاههای بسیج و تجمعات مردمی در شهرهای مختلف از جمله تبریز، حسینیه اعظم زنجان، میانه، اصفهان و دیگر مناطق حضور یافتهاند. این حضور معنوی با هدف آرامشبخشی به مردم بهویژه خانوادههای معظم شهدا و مجروحان انجام شده است.






نظر شما