شبانگاه است؛ اما خورشید انگار همچنان بیدار است و از پشت گنبد طلایی حرم مطهر میتابد و بر سرتاسر مشهد، حتی اینجا خیابان خیام جنوبی و موکب مدارس امام رضا(ع) میتابد؛ موکبی که آرامشش به رنگ خنده دانشآموزان دبستانی و پیشدبستانی است و صلابتش به بلندای فریاد غیرت دانشآموزان دختر و پسر دبیرستانی. صدای رجزها و فریادها و رقص پرچمها و رنگهای سرخ و سفید و سبز، لحظهای متوقف نمیشوند. اینجا صدای زنگ کلاس درس شنیده میشود و انگار بر تختههای سیاه آسمان، بلند و یکصدا درس «وطن» مشق میشود.
پردههای سبز، سبزتر از بهار
از نخستین قدمی که بر این بولوار میگذارم، رنگ سبز دیده میشود؛ به سبزی پرچم حریم آستان قدس رضوی. پلاکاردها و پارچههای سبزرنگ از پیشدبستانی تا دبیرستان دوره دوم، واحد به واحد، نام «مدارس امام رضا(ع)» را با خطی نستعلیق بر سینه خیابان دوختهاند. مثل غنچههایی که در بامداد بهار شکفتهاند، مدرسههای این بولوار، دانشآموزان خود را آماده کردهاند.
یک پسر با پیراهن مشکی ایستاده؛ دستش پلاکاردی است با نقاشیای از پرچم ایران. خطش زیباست و محکم و البته همراه با چاشنی نمکهای نوجوانانهاش نوشته است: «ترامپ ورپریده، ایرانی باخت نمیده».
کمی آنطرفتر دختری ایستاده است. با شوق دخترانهاش، ستارههایی طلایی نقاشی کرده و پلاکاردش را بلند نگهداشته که رویش «تنگه هرمز با سپاه، تنگه احد با ما» حک شده است.
دستهای کم سن و سالشان این کلمات را مثل سلاحی مقدس در دست گرفتهاند، سلاحی که از ابتدای جنگ تحمیلی آمریکا و رژیم صهیونی، هر شب چون شگفتانهای بیپایان ادامهدار بوده است و انگار قرار نیست بهراحتی هم زمین گذاشته شود.
صدای خنده کودکان از میان جمعیت بلند میشود. مادران با دستهای پرچمدار در کنار کودکان؛ پدران با شانههای استوار؛ همه، یکی شدهاند. خیابان و این موکب چنان مدرسهای برای ایران شده است که هر لحظه آن، درسی به تاریخ و بدخواهان این آبوخاک است.
معلمی که درس وطن میدهد
مجری برنامه، معلمی است که میداند چگونه درس را از کلاس به خیابان بیاورد. با فریاد میگوید: «این جابهجایی ابرقدرتها، همه بهخاطر قدرتی است به نام جمهوری اسلامی ایران».
صدایش در سراسر بولوار میپیچد و کودکان با دستهای کوچک، مشتهایشان را بالا میبرند.
معلم بلندتر فریاد میزند، آن هم در میانه شبهایی که در آسمان بهجای ستاره، انهدام یکی یکیِ پرتابههای دشمن توسط پدافند میدرخشد: «فکر میکردند ما میترسیم، اما کور خواندهاند، این شبها برای کشورمان، با فرزندان دهه نودیمان، با تمام خانوادهمان آمدهایم و خواهیم آمد... اللهاکبر... اللهاکبر...».
حمایلهای سبز در موکب
دخترانی با ردا و حمایل سبز خادمی امام رضا(ع) در موکب مشغول خدمت در غرفه مخصوص کودکان هستند. کودکان را به نقاشی و رنگآمیزی پرچم مقدس ایران دعوت میکنند و در کنار لبخند کودکان، به آنها یاد میدهند چگونه همراه با خدای مهربان حامی وطن باشیم.
پسران نوجوانی با حمایل سبز رنگ «خادمالرضا(ع)» نیز چای آماده میکنند، نظمدهی کرده و نذورات را توزیع میکنند. با نگاهی عمیق میشود متوجه لبخندهای از ته دلشان شد، خندههایی که با دیدن هر لحظه شلوغتر شدن خیابان و افزایش همصدایی مردم به امید پیروزی سریعتر بر لبهایشان نقش میبندد.
سن و سال اینجا معنا ندارد
دختر کوچکی با مقنعه صورتی که بر سرش بزرگ به نظر میرسد، پرچم در دست دارد. آن طرفتر دختران و پسرانی هستند که باید آقا و خانم صدایشان بزنیم؛ مشخص است که سال دوازدهی هستند و برای کنکور آماده میشوند، اما صبح تا شب درس و شبها در خیابانها حاضر میشوند. یکی از آنها میگوید: «این وظیفه ما در این ایام ویژه است».دختر دیگری از پیشدبستانی امام رضا(ع)، با چادری بر سر، لپتاپ قرمزی در دست و عینکی بر چشمش، شعری حماسی میخواند و او هم جلوهگری از غرور و غیرت نونهالان ایرانی بود: «هر شب زمان به وقت ملاقات رودها/ رودابههای شهر خروشان رسیدهاند».
صدای کودکانهاش، مثل زنگی است که از قلبها میخواند، زنگی که احتمالاً در آینده هم در کلاسهایی که خود او معلمش خواهد بود، نواخته میشود و در تاریخ از روایات این شبها و این اتحاد ملی سخن میگوید.
یاد شهیدان دانشآموز میناب
تخته سیاهی در میان خیابان با عکس شهیدان دانشآموز میناب و صندلیهای کلاس درس قرار گرفته است. دیدن دوباره و دوباره این تصویر و یادآوری این درد، بیشک غمی جانسوز را در دلها جاری میکند اما مهمتر از آن، جریانی از انتقامخواهی و خونخواهی است که در چشمهای خانوادهها و کودکان میدرخشد و تنها راه التیام آن را وعدههای صادقی میدانند که حق خونهای بر زمین ریخته شده را از رژیمهای کودککش و ظالم جهان میگیرند.
هرکس از کنار این دکور خیابانی رد میشود، لحظهای به عکس کودکان شهید و لحظهای دیگر به فرزند خودش نگاه کرده و از ته دل دعای صبر برای بازماندگان میکند و شعار مرگ بر آمریکا میدهد.
لحظهای آرامش برای کودکان
سربندهای سرخ و سپید بر سر کودکان خیلی زیبا میدرخشد که رویشان بزرگ نوشته شده: «لبیک یا خامنهای». بیشک ظلم بزرگی است که دشمن با گرفتن آرامش از این کودکان در حقشان روا داشته اما در این موکب حتی برای آرامش و حال بهتر این کودکان هم برنامهریزی شده است. بازیهای مختلفی مثل «مار و پله» بزرگی که روی زمین پهن شده برای لحظهای هم که شده، در کنار همسنوسالهایشان حال خوب و فاصله گرفتن از فضای دردآلود جنگ را برایشان به ارمغان میآورد.
خبرنگار: امیرعلی مقدم





نظر شما