بحث ولایت فقیه از جمله مباحث بنیادین فقه سیاسی شیعه است که در طول تاریخ، از طرحهای پراکنده و حاشیهای در آثار فقهای متقدم آغاز شد، در دوره فقهایی چون مرحوم محقق نراقی و علمای پس از او به صورت مستقلتر مطرح گردید، و در دوران امام خمینی رضواناللهتعالیعلیه به یک نظریه منسجم، کاربردی و تحققیافته در عرصه جامعه تبدیل شد. این بحث، هم از جهت تاریخی قابل بررسی است، هم از جهت فقهی و عقلانی، و هم از حیث اجتماعی و سیاسی نقشی تعیینکننده در حیات امت اسلامی دارد.
مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات (حوزههای علمیه)، گفتگوهایی دربارۀ «رهبر شهید و رهبر جدید» از طریق تلویزیون اینترنتی پاسخ با کارشناسان و اساتید حوزوی داشتهاند که در این شماره به متن تحلیل امامِ شهید در بیانات حجت الاسلام فرهاد عباسی با موضوع «جایگاه ولایت فقیه در نظام جمهوری اسلامی» خواهیم پرداخت.
سیر تاریخی تطور بحث ولایت فقیه
ما سه مرحله تکثیر و توسعه مباحث ولایت فقیه را شاید بتوانیم ذکر بکنیم:
مرحله اول، پیش از مرحوم نراقی است که فقهای ما در ضمن ابواب مختلف، به صورت حاشیهای به آن میپرداختند. در زمان مرحوم ملا احمد نراقی به بعد، و علمای بعد از ایشان است که میتوانیم بگوییم بحث ولایت فقیه تبدیل به یک موضوع مستقل شد و زیرشاخههای متناسب خودش را پیدا کرد. اما مرحوم امام، رضواناللهتعالیعلیه، توسعه شاخههای این بحث را به شکل کاربردی و عمیق در پیش گرفتند و بالاتر از همه، موفق به تحقق و عینیت بخشیدن این موضوع در سطح جامعه، به برکت پشتیبانی مردم ایران زمین شدند؛ این وطنی که خودش را وقف و فدایی آموزههای ولایی و حاکمیت دینی کرد.
ولایت فقیه در آثار فقهای متقدم و متأخر
ما علمای زیادی را داریم؛ مثل محقق اردبیلی، مثل محقق کرکی، مثل محقق نراقی، مثل مرحوم نراقی، مثل محمدحسن نجفی و خیلی از بزرگان که در طول تاریخ به صورت مفصل به این بحث پرداختند. حتی ما شاهدها و نمونههایی داریم از علمای بسیار متقدم ما، مثل جناب شیخ مفید، مثل جناب شیخ طوسی، مثل جناب ابنادریس حلی که در لابهلای مباحثی مثل امر به معروف و نهی از منکر یا مثل مباحث حدود و دیات، این موضوع را و رگههایش را بیان کردند که شاهدها و بیانات و کتابهای این بزرگواران وجود دارد.
چرا ولایت فقیه در گذشته به صورت مستقل مطرح نمیشد؟
اما شاید خوب باشد به یک موضوع اشاره بکنم، آن هم تحلیل یک بستر تاریخی و سیاسی و اجتماعی که چرا علمای ما در آن ده، دوازده قرن اول به صورت حاشیهای به این موضوع میپرداختند و چرا این موضوع را به صورت مستقل یک باب و عنوان به آن اختصاص ندادند. همانطور که عرض کردم، به خاطر یک بستر سیاسی و اجتماعی و تاریخی است که من گذرا به آن اشاره میکنم.
شیعه هیچوقت تا پیش از این در هرم قدرت حضور نداشته و چون در رأس هرم قدرت نبوده، عالمان شیعه ضرورتی نمیدیدند برای تئوریزه کردن و برای تبیین دقیق نظریه ولایت فقیه که برای او یک مابهازای واقعی و خارجی اصلاً براشون قابل تصور نبود که شیعه بتواند روزی در رأس حاکمیت قرار بگیرد و حالا شما برای کسی که در رأس حاکمیت قرار گرفته، بیایی اقتضائاتش را، شرایطش را، وظایفش را تدوین بکنی. این موضوع را نه اینکه من از خودم عرض بکنم، در لابهلای فرمایشات برخی از علمای ما این فرمایش آمده؛ مثلاً جناب صاحب جواهر در یک فرازی عقیده خودشان را در کتاب معروف خودشان به این شکل بیان میکنند که ائمه در موردهایی که میدانستهاند در زمان غیبت نیازی به آنها نیست، به فقیهان اجازه ندادند.
ایشان میفرمایند که ائمه میدانستند که جز در زمان دولت حضرت حجت بن الحسن، خواستههایی مانند جهاد برای دعوت به اسلام که لازمه آن کشورگشایی و آمادهسازی لشکر و فرماندهان و ابزار و وسایل جنگی است، چیزهایی است که برای شیعه اینها چیزهایی است که برای شیعه امکان دسترسی به آنها وجود ندارد؛ لذاست که ائمه وارد این بحثها نشدند، فقهای ما هم وارد این بحثها نشدند.
یک عالم دیگری مثل جناب سید عبدالاعلی موسوی سبزواری از علمای بزرگ ما که کتابی دارد به اسم مهذبالاحکام، ایشان در این کتاب میفرماید که از آنجا که این بحث، یعنی بحث ولایت فقیه، ثمرهای ندارد، نیاز به شرح بیش از این نیست؛ زیرا ولایت بستگی به وجود چنین زمینههایی از هر جهت برای فقیه هست. بایستی بسترش باشد، زمینههایش وجود داشته باشد و این زمینهها در زمان ائمه وجود نداشته تا چه برسد در زمان نایب ایشان.
بله، خب این موضوع چند بعد دارد. یک بعدش چرایی برجسته بودن فقه و در نتیجه شخصیت فقیه است. یک بعد دیگرش این هست که بالاخره بایستی کارشناسان و متخصص و خبرگان دیگری هم در این کار مشارکت و همفکری داشته باشند یا نه؟
در موضوع اول عرض میکنم که چرا فقیه بودن و فقه اینقدر مهم و برجسته است. ما برای این هم دلایل عقلی داریم هم دلایل نقلی داریم. دلایل عقلی یعنی اینکه استدلال کاملاً یک فرآیند عقلانی رو طی میکنه. چندین تقریر عقلی برای دفاع عظیم وجود دارد که شاید چهار، پنج تقریر مهم وجود داشته باشد. من فقط یکی از اینها را که تغییری است که امام رضواناللهتعالیعلیه به عنوان دلیل عقلی ارائه فرمودند عرض میکنم.
امام میفرمایند که اسلام منحصر به احکام عبادی نیست. اسلام در مسائل مختلف اقتصادی، مالیاتی، حقوقی، جزایی و دفاعی و حتی معاهدات بینالمللی و بسیاری از عرصههای مختلف زندگی، اسلام در این زمینه مقررات دارد. این یک مقدمه است که همه این را قبول داریم؛ قلمرو دین محدود به احکام فردی و عبادی نیست.
مقدمه دوم اینکه اسلام که نسخ نشده، یعنی اسلام تمام نشده و تا قیامت باقی است، دینی است که تا قیامت بناست که باقی باشد.
مقدمه سوم اینکه خب احکام اسلام بناست که اجرا بشود. اسلام و احکامش نیامده برای اجرا نشدن، آمدند برای اجرا شدن، و برای اجرا شدن باید حاکمیت و حکومتی باشد. در سایه تشکیل حکومت است که احکام اسلام به اجرا درخواهد آمد.
مقدمه چهارم این هستش که بعد از پیامبر اسلام، امامان به دلیل دو ویژگی مهم، از میان ویژگیهای مختلف که بیش از ده ویژگی است و اهمیت دارد، اما دو ویژگی بسیار مهم است: یکی علم و دانششان، و دوم عصمت و پاکی و طهارت و والایی شخصیتشان.
این دو ویژگی برجسته باعث شده که امامان معصوم ما برترین و شایستهترین افراد برای این باشند که رهبری و حاکمیت بشن.
فقیه؛ نزدیکترین فرد به ائمه در عصر غیبت
اسلامی که قرار است تا آخر دنیا بماند و احکامی دارد که باید تا آخر دنیا به اجرا دربیاید و امامانی دارد که امروز یا به شهادت رسیدند یا اینکه حضرت حجت را داریم که در پس پرده غیبت هستند، ما باید به سراغ نزدیکترین فرد به این بزرگواران برویم. نزدیکترین فرد به این بزرگواران کسی است که از آن دانش و فقاهت و علم نزدیک به همین ائمه برخوردار باشد. علم این ائمه به او به ارث رسیده باشد، سالیان سال در دانش و احادیث و سنت و آیاتی که به اینها رسیده است غور کرده باشند، تحقیق کردند، تفحص کرده باشند. این میشود فقه. فقه چیزی غیر از این نیست.
این نگاه باعث شده است که علمای ما در طول اعصار گذشته موضوع ولایت فقیه را یک موضوعی نبینند؛ چرا؟ چون امکان تحقق برایش نمیدیدند. شیعیان سالها، سالها حکومت در اختیارشان نبوده، در طرف مقابل در اقلیت بودند، همواره تحت فشار و سرکوب و شکنجه و قتل و عامهای مختلف بودند، لذاست که برپایی و بنیانگذاری حکومت شیعی غیرممکن برشمرده میشد و این فقط در صورت حضرت حجت، ارواحنا له الفداء، ممکن و مقدور میدیدند. لذا بحث از آن را جزو بحثهای کمثمر میدیدند. این مسئله باعث شد. البته جالب است بدانید
اهلتسنن با توجه به اینکه اکثریت بودند، حکومت هم از خودشان بوده، حکومت هم پشتیبانشان بوده، آنها وارد بحث ولایت فقیه شدن، راجع به قلمرو و شرایط حاکم بحث کردن، البته با زاویه نگاه فقهی خود اهلتسنن؛ ولی شیعه همیشه به صورت حداقلی... چرا؟ به خاطر اینکه در حد همین حداقل اختیارات، فقهای ما دستشان باز بوده و در واقع موضوعی برای تحقق این مسئله نمیدیدند؛ لذا به این مسئله به صورت حاشیهای و فرعی میپرداختند.
فقیه؛ موضوعی برای تحقق حاکمیت دینی
بعضیها با دلایلی که برای خودشان دارند، و امکان دارد این دلیل برآمده از اطلاعات علمی باشد، حتی بعضیها هم دلیلشان برآمده از برخی حدها و کینهها و برخی از ناملایمات و دلایل غیرعلمی است، امکان دارد ولایت فقیه را قبول نداشته باشند.
اینکه کسی ولایت فقیه را قبول نداشته باشد، این هیچ مسئلهای ندارد و کسی او را مجبور نمیکند. اصلاً آزادی عقیده وجود دارد. هر کسی میتواند نظری داشته باشد، در مسئله حاکمیت یک تز را، یک ایدهای را برای حاکمیت سیاسی بپذیرد، یک ایده دیگر را نپذیرد، کسی هم حق بازخواست او را ندارد.
ولایت فقیه یک نظریه مترقی است. قانون اساسی ما هم یک قانون اساسی مترقی است. قانون اساسی ما مثل همه قانونهای اساسی دیگر، برای اینکه این کشور، این ملت، این مملکت قوام داشته باشد، لازمالاجراست. شما میتونی برخی از اصلهای قانون اساسی رو قبول نداشته باشی، اما فرق هست میان قبول نداشتن برخی از مبانی یا برخی از اصلهای قانون اساسی و بین التزام نداشتن به قانون اساسی، و بعد یه پله بالاتر اغتشاش کردن، عمل آشوب کردن، یا عرصه را برای تحقق آن قانون اساسی تنگ کردن.
لذاست که افرادی که در این کشور زندگی میکنند، از باب اینکه نظریه ولایت فقیه را به عنوان یک نظریه اعتقادی، کلامی یا یک نظریه فقهی قبول نداشته باشند، هیچ مشکلی ندارد، محترم هستند، از همه حقوق شهروندی در این کشور برخوردار هستند.
اما از آنجایی که این نظریه اصل حاکمیت آن کشور را تشکیل میدهد و تبدیل به قانون اساسی شده، در هر کشوری قانون اساسیاش محترم است و هر کسی که بخواهد بر علیه آن قانون اساسی آزار برساند، آشوب ایجاد بکند، عرصه را تنگ بکند، با او برخورد میشود. لذا اگر افرادی که این قانون را، این اصل را قبول ندارند، تحت لوای این قانون، تحت ضوابط، با آرامش زندگیشان را ادامه بدهند، فرصتهایی هم که برای ابراز عقیده وجود دارد از آن استفاده بکنند و حتی تو زندگی شخصیشان پایبند به این نظریه نباشند، هیچ اشکالی ندارد.
حقوق شهروندی آنها کاملاً محترم است، مثل تمام آحاد و افراد دیگر جامعه هستند. اما اگر این تبدیل بشود به هر گونه ناملایمات، تقابل، ایستادن در مقابل قانون اساسی، اینجا دیگر از باب این هستش که قانون اساسی و نظام یک ملت و مملکت به چالش کشیده میشود، قاعدتاً این روش درستی نیست و با او برخورد خواهد شد؛ چه اینکه فردی اصل دیگری از قانون اساسی ما را به چالش بکشد.
بنابراین تقابل، یا ایجاد چالش، یا هر چیزی که این نظریه را در اذهان دیگران تضعیف بکند به عنوان یک ارزش اجتماعی، به عنوان یک اصل قانون اساسی طبیعتاً این شایسته نیست و بایستی برای اینکه تخلف از قانون اساسی شده، به احترام بقیهای که به این قانون اساسی رأی دادند و این قانون اساسی را قبول دارند و بر اساس این قانون اساسی این ملک و مملکت، نظام و نظم و امنیت پیدا کرده، به احترام آنها بایستی که آن افراد کنترل بشود.
چرایی برجستگی فقه و ضرورت فقیه در رهبری
یکی از مولفههای انتخاب رهبری در نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران ظاهراً این است که باید فقیه باشد. حالا ممکن است کسی سوال بکند که برای چی؟ یعنی دلیلش چیست که نمیتواند یک غیر فقیه جایگاه رهبری را داشته باشد؟
و از سوی دیگر مثل آن بزرگواران در مسیر طهارت و پاکی باشد. البته عصمت آن بزرگواران یک میدان دیگری است، ولی در این مسیر و پیمودن و اطاعت از اوامر آنها باشند، طهارت نفس داشته باشند. لذاست که این دو شرطی که ائمه را بینظیر کرده است، یعنی دانششان و عصمتشان، وجود این دو شرط در هر کسی که بخواهد جایگزین ائمه باشد، به عنوان نزدیکترین فرد به شخصیت ائمه که ادامه حکومت اسلامی را عهدهدار باشند، این میشود همان فقه، این میشود تجلی و ظهورش در شخصی که ما او را فقیه مینامیم.
یعنی ما وقتی که بحث فقیه را مطرح میکنیم یا بحث فقه حالا اینطور نگاه نکنند پس اصلاً چی است، حالا یک نجسی و پاکی، یک حلال و حرام؛ اینطور نیست.
دامنه خیلی گسترده است. دامنه فقه عبادات و برخی از معاملات نیست. دایره فقه، قلمروش بسیار گسترده است. در تمام عرصههای زندگی اصلاً دانش فقه، دانش زندگی است. هر آن چیزی که مربوط به زندگی انسان میشود، مجال دانش فقه است، میدان دانش فقه است.
هر آن چیزی که انسان و مکلف در مقام عمل خودش در ارتباط و تعامل با انسانهای دیگر، با جامعههای دیگر، با محیط خودش، با خداوند، به خودش، هر آن چیزی که انسان در ارتباطات خودش در زندگی، یک فرد مکلف مبتلا میشود، عرصه دانش فقه است، نه فقط برخی از عرصههای محدود و کوتاه. بر همین اساس است که فقه به عنوان دانش متصدی این امر، میراثی که از امامان بر جای مانده و از پیامبر اسلام اصل ریشهدار و مهم است: حکومت اسلامی است، حاکمیت اسلامی است.
شرایط ولی فقیه: فقاهت، عدالت و مشورت
حالا آیا کسی که فقیه شد همین فقاهت کفایت میکند؟ از جمله ویژگیهای ولی فقیه عدالتش است، و عدالتش این است که با متخصصان در عرصههای مختلف مشورت داشته باشد. البته خودش هم باید تو این زمینهها یک تخصص و صاحبنظر بوده باشد، مراحلی از آن را داشته باشد. لذاست که ما هم امام راحل و عظیمالشأنمان، هم رهبر و قائد شهیدمان، همواره گروههایی از نخبگان و متخصصان در عرصههای مختلف سیاسی، اجتماعی و...
همیشه در کنار خودشان داشتند، نظرات آنها را دریافت میکردند و در نهایت تصمیم را خودشان میگرفتند.
جمعبندی نهایی و تأکید بر استمرار اصل مترقی ولایت فقیه
در نهایت باید عرض بکنم که این اصل مترقی که در نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران اجرا شد، برمیگردد به صدها سال گذشته و به نگاه و در واقع نمادی که از گذشته وجود داشته و به عنوان اصول دین ما و اسلام ما بوده است. منتها تجلی آن در دوران زعامت و رهبری امام راحل عظیمالشأنمان و در پرتو انقلاب اسلامی ایران شکل گرفت.
یعنی اگر بخواهیم دقیقتر نگاه کنیم، اصل این اندیشه و این مبنا، ریشه در همان میراث دینی و فقهی دارد؛ اما ظهور و بروز اجتماعی و سیاسی آن، در دوران انقلاب اسلامی و با رهبری امام خمینی(ره) عینیت پیدا کرد. این همان نقطهای است که ولایت فقیه را از یک بحث صرفاً نظری، به یک واقعیت جاری در متن جامعه تبدیل کرد؛ واقعیتی که توانست نظامی برآمده از دین را سامان بدهد و آن را در مسیر تحقق احکام اسلامی قرار دهد.
این مسیر، مسیری است که انشاءالله همینطور ادامه پیدا خواهد کرد تا ظهور حضرت ولی عصر ارواحنا و ارواح العالمین له الفدا. یعنی این اصل، صرفاً یک مقطع تاریخی محدود نیست، بلکه راهی است برای استمرار حاکمیت دینی در عصر غیبت؛ راهی که تا زمان ظهور، میتواند جامعه اسلامی را در چارچوب احکام الهی و در مسیر عدالت و هدایت نگه دارد.
پس وقتی از ولایت فقیه سخن میگوییم، از یک اصل ساده یا محدود سخن نمیگوییم، بلکه از یک بنیان مهم در اندیشه سیاسی اسلام حرف میزنیم؛ بنیانی که هم پشتوانه تاریخی دارد، هم پشتوانه فقهی، هم پشتوانه عقلی، و هم در عمل، در جمهوری اسلامی ایران به منصه ظهور رسیده است.
همین است که آن را به یک اصل مترقی، زنده و کارآمد تبدیل کرده است؛ اصلی که میتواند تا تحقق کامل وعدههای الهی، راهنمای جامعه اسلامی باشد.






نظر شما