تحولات منطقه

از لحظه‌ای که از پیچ خیابان به سمت میدان جانباز پیچیدم، نخستین چیزی که حس کردم، تغییر بافت هوا بود؛ نه از جنس تغییر دما، بلکه از جنس تغییر حال‌ و هوا. انگار میدان، تپش متفاوتی داشت.

روایت شبی که هنر از دل مردم برخاست / کاغذهایی که به حماسه جان می‌گیرند
زمان مطالعه: ۴ دقیقه

از لحظه‌ای که از پیچ خیابان به سمت میدان جانباز پیچیدم، نخستین چیزی که حس کردم، تغییر بافت هوا بود؛ نه از جنس تغییر دما، بلکه از جنس تغییر حال‌ و هوا. انگار میدان، تپش متفاوتی داشت. صدای جمعیت موج‌وار در فضا می‌پیچید و نورهای رنگارنگی که از غرفه‌ها بلند می‌شد، روی صورت رهگذران بازی می‌کرد. کمی مکث کرده و نگاه کردم به مسیر حرکت مردم؛ همه به یک نقطه می‌رفتند، بی‌آنکه نظم خاصی داشته باشند. همین بی‌نظمی هماهنگ، مرا بیشتر کنجکاو کرد. در همان لحظه، حس کردم اگر امشب میدان را ترک کنم، اتفاقی را از دست داده‌ام. بنابراین مسیرم را تغییر دادم و وارد حلقه‌های فشرده جمعیت شدم تا ببینم این سفیدی‌های لرزان از کجا جان گرفته‌اند. جلوتر که می‌روی می‌رسی به نمایشگاهی که توسط مؤسسه آفرینش‌های هنری آستان قدس رضوی طراحی و برپا شده است. نمایشگاهی که در راستای تجمعات شبانه و حضور خیابانی مردم مشهد با هدف تبیین دیدگاه‌های رهبر شهید انقلاب(ره) در مسائل مختلف با کمک هنرمندان و بهره‌گیری از ظرفیت هنر برگزار شده است. بله اینجا نمایشگاه «روایت یک نگاه، ایران پیشرو» در میدان جانباز مشهد است. این گزارش حاصل همان قدم‌هایی است که میان جمعیت برداشتم و لحظه‌هایی که میان نور، صدا و کاغذ تجربه کردم.

خطی از ایستادگی

هر چه قدم‌هایم مرا به مرکز میدان نزدیک‌تر می‌کرد، جزئیات بیشتری زیر نور ظاهر می‌شد. اول صدای برخورد قدم‌ها روی کفپوش سنگی میدان، بعد بوی چای داغ و سپس موج سفیدی که در لابه‌لای سرها دیده می‌شد. کاغذها را ابتدا فکر کردم برگه‌هایی تبلیغاتی یا بروشورهای معمولی باشند، اما وقتی نور کافی رویشان افتاد، فهمیدم هر کدامشان حامل جمله‌ای، طرحی یا حسی است که مردم آن را با خود حمل می‌کنند. همین سفیدی‌های کوچک، مرا واداشت مکث کنم و چند لحظه از دور تماشا کنم.
احساس کردم میدان در آن شب، فقط محل تجمع نیست؛ صحنه‌ای است که هر قدم، هر نگاه و هر خط، بخشی از یک روایت زنده را شکل می‌دهد. برخلاف نمایشگاه‌های رسمی که چراغ‌ها ثابت‌اند و مسیرها مشخص، اینجا مردم خودشان بخشی از دکور زنده فضا شده بودند. صدای خنده کودکی که روی شانه پدرش نشسته بود، با صدای مردی که از میان جمعیت راه باز می‌کرد، ترکیب می‌شد و در این میان، صدای خش‌خش آرام قلم بر کاغذ، لایه‌ای از آرامش را روی همه این همهمه ‌ها می‌کشید.

مردم، بازیگران اصلی صحنه زنده میدان

وقتی به میان ازدحام رسیدم، تصویر واضح‌تر شد. خانواده‌ها، دانشجوها، سالمندان و حتی کودکانی که روی دست بزرگ‌ترها نشسته بودند، در حال رفت‌وآمد میان غرفه‌ها بودند. هر کس نوشته‌ای در دست داشت؛ برخی با دقت آن را تا کرده بودند، برخی بالا گرفته بودند و برخی با هیجان به دیگران نشان می‌دادند.
صدای پسر نوجوانی را شنیدم که با خنده به دوستش می‌گفت: «ببین چقدر قشنگ نوشته!» چند قدم آن‌طرف‌تر، پیرمردی با عصا آهسته پیش می‌رفت و نگاهش را با آرامش به نوشته روی کاغذش دوخته بود. این تضاد نسلی، این همراهی بی‌کلام، از همان نخستین لحظه به فضای گزارش رنگ دیگری می‌داد.

هنرمندی که سکوت میدان را معنا می‌کرد

پشت نخستین میز، مردی نشسته بود که آرامش متفاوتش، ناخواسته توجه همه را جلب می‌کرد. انگار در جهان دیگری نشسته بود؛ جهانی که در آن تنها صدا، صدای غوطه‌ور شدن نی در مرکب و حرکت نرم قلم‌ روی کاغذ بود. هنرمندی در لباس روحانیت که حرکت دستانش نشان از آشنایی دیرینش با قلم و دوات می‌داد و الحق خوشخط بود. نگاه حاج‌آقا به کارش متفاوت است روحانی باشی و هنرمند و حضوری هنرمندانه را در میدان انتخاب کنی؛ او به این کار به چشم فعالیت جهادی نگاه می‌کرد. ایستادم و لحظاتی حرکات دستش را دنبال کردم. هر ضربه قلم، با مکثی کوتاه همراه می‌شد که نشان از اندیشه‌ پشت آن داشت. می‌دانم این شب‌ها افرادی مانند او که در رشته‌ها و مشاغل دیگر نام‌آشنا هستند، برای اینکه در کنار مردم بوده و سهمی از این حضور داشته باشند این گونه به میدان آمده‌اند. هنر دست استاد که تمام می‌شود زنی که با عجله آمده بود، نوشته‌اش را دریافت کرد و با چنان نگاهی به آن خیره شد که گویی چیزی از درونش آرام شده باشد. همان لحظه فهمیدم که اینجا هنر کارکردی فراتر از زیبایی دارد؛ تبدیل شده به وسیله‌ای برای نمایش حضور.

پیشکسوتی که شلوغی نمی‌توانست تمرکزش را بشکند

چند میز آن ‌طرف‌تر، پیشکسوتی نشسته بود؛ مردی با چهره‌ای پر از خطوط تجربه. پیشکسوت نقاشی‌خط با وجود هیاهوی اطراف، جهان کوچکش را حفظ کرده بود و با همان دقتی که شاید در خلوت کارگاهش داشت، خط می‌نوشت.
صدای قلمش روی کاغذ حتی از میان صداهای دیگر هم قابل تشخیص بود؛ ریتمی آرام، مطمئن و بی‌وقفه. گفت‌وگوی کوتاهش با جوانانی که کنارش نشسته بودند.
حالت ایشان در گفت‌وگو با جوانان پدرانه و استادانه است؛ استادی که با حمایت و همراهی از نسل جوان و با محبت توصیه‌ای کارا و واقع‌بینانه برای نسل نو دارد. از این جمع فاصله می‌گیرم، فضایشان واقعاً حال ‌و هوای استادانه‌ای داشت. اگر بخواهم برآیندم را بگویم استاد از سختی‌های مسیر گفت، از سال‌هایی که کار کرده و از اینکه هنرمند باید دو چیز را همیشه حفظ کند: باورش و استقلالش!

کاغذهایی که حامل پیام بودند

وقتی دوباره از میان جمعیت گذشتم، کاغذها نه فقط برگه‌هایی با نوشته، بلکه حامل پیام بودند. مردم آن‌ها را مثل یادگاری، مثل چیزی ارزشمند و شخصی در دست گرفته بودند. هنرمندان زیادی در این شب‌ها در نمایشگاه حضور پیدا می‌کنند از پیشکسوتانی مانند استاد نجابتی، استاد محسن توسلی تا حمید قربانپور به همراه استادان خوشنویسی مانند سرکار خانم فاطمه مقیمی که استاد انجمن خوشنویسان مشهد است و افتخارات فراوانی در مسابقات ملی و بین‌المللی هنر خوشنویسی دارد. در کنار این استادان حضور جوانان هنرمند هم ارزشمند و قابل توجه است.
به حاصل هنر این هنرمندان در دست‌های مردم حاضر در میدان که نگاه می‌کنم؛ متوجه می‌شوم هنر و نقش این کاغذها فقط زیبایی نیست؛ نقش آن‌ها اتصال است. پلی میان دستان هنرمند و مردمی که می‌خواستند صدایشان را بی‌صدا ثبت کنند. آن شب، میدان جانباز فقط مکانی شلوغ نبود؛ صحنه‌ای بود که در آن هنر نفس می‌کشید، در قدم‌ها جاری می‌شد و در دست‌های مردم ادامه پیدا می‌کرد.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha