هر دیوار داستانی دارد. بعضی دیوارها تنها نقش و رنگاند، اما بعضی دیگر، حافظهای جمعی را بر دوش میکشند. وقتی آن دیوار، پر از چهرههای نوجوانی باشد که مسیر زندگیشان در نقطهای به نام شهادت پایان گرفته، دیگر تنها اثر هنری نیست، شاهدی زنده است. در صحن پیامبر اعظم(ص) حرم مطهر رضوی، دیوارنگارهای از شهدای مدرسه «شجره طیبه» میناب به تماشای زائران آمده است؛ المانی که به سادگی عکسها محدود نمیشود، بلکه میان اشک و اندیشه، میان ادای احترام و مفهوم حق زندگی، پلی میسازد.هر زائر به گونهای از برابر آن میگذرد؛ یکی در سکوت، یکی با زمزمه فاتحه، یکی با نگاه طولانی، اما در نگاه همه، یک معنا مشترک است؛ تسلیم نشدن در برابر فراموشی.وقتی من نیز در میان کودکان و والدینی که آرام و با احترام در اطراف دیوار قدم میزدند ایستادم، فهمیدم که اینجا نه فقط یادمانی از گذشته، که گفتوگویی زنده میان نسلهاست؛ گفتوگویی با زبانی ساده، اما تأثیری ماندگار: «کودکی، حق است».
نخستین گام؛ آشنایی در سکوت
قدم اول را که در صحن گذاشتم، صدای همهمه زائران و روشنای ظهر درهم تنیده بود. از دور، ردیف تصاویر روی دیوار مثل رشتهای از چراغها میدرخشید. نزدیکتر که رفتم، چهرهها واضحتر شدند: نوجوانانی با لبخندهای آرام، لباسهای ساده مدرسه، نگاههایی که میان شور زندگی و سکون جاودانگی گرفتار شده بودند.ساعت هنوز زود بود، اما زائران زیادی آمده بودند. بعضی میایستادند و عکس میگرفتند، بعضی دست کودکانشان را گرفته و کنار هر تصویر مکث میکردند. من هم بیاختیار آرام شدم؛ در برابر آن عکسها نمیشد بیتفاوت ایستاد.
روایت از زبان راویان
در گوشهای از صحن، چند صندلی گذاشته بودند و راوی فرهنگی درباره حادثه سخن میگفت. صدایش آرام و شمرده بود، چنانکه حتی کودکان هم گوش میدادند. از روز حادثه میگفت، اما بیشتر از آن درباره چرایی آن؛ از مفهومی به نام ایستادگی، از معنای دفاع در برابر ستم.در نگاه نوجوانانی که روبهرویش نشسته بودند، چیزی شبیه فهم تازه موج میزد. گویی آنچه همیشه در کتابها خوانده بودند، حالا تصویری و حقیقی شده بود. اینجا کلاس درس دیگری در جریان بود؛ کلاسی که معلمش روایت بود و تختهاش دیوار.
گفتوگوی چشمان
در میان جمعیت، خانوادهای از جنوب کشور را دیدم که با لهجه گرمشان صحبت میکردند. دختر کوچکشان با انگشت چهره یکی از شهدا را نشان داد و گفت: «مامان، اینم موهاش مثل منه». مادر لبخند زد، اما لبخندی سنگین، پر از بغض. گفت: «آره عزیزم، اینا هم بچه بودن، درست مثل تو». دخترک چند ثانیه سکوت کرد، بعد آرام گفت: «ولی چرا رفتن؟» جوابی نداد، فقط دستش را گرفت. من نظارهگر این گفتوگو بودم، گفتوگویی که از جنس واژه نبود، از جنس احساس بود، احساسی مشترک در همه تماشاگران که گاه با قطره اشکی همراه میشد.
مشارکت جمعی در سکوت
با گذشت زمان، جمعیت بیشتر شد. زائران از شهرهای مختلف میآمدند، گروهگروه و هر کس به نوعی ادای احترام میکرد؛ یکی نوجوانش را جلو میفرستاد تا پرچم کوچکی در گلدان کنار دیوار بگذارد. دیگری با موبایل عکس میگرفت، اما بلافاصله گوشی را پایین میآورد، انگار گرفتن تصویر از این چهرهها کاری ساده نیست. در میان صفها، صدای تلاوت قرآن به گوش میرسید و بعضی در سکوت اشک میریختند. لحظهای حس کردم دیوار فقط تابلویی از عکسها نیست، بلکه خود به یکی از زائران تبدیل شده؛ زائری خاموش که هزار خاطره در دل دارد.
تصویرها که سخن میگویند
طرحهای استفاده شده در این المان، ظرافتی خاص داشتند. رنگهای آرام، نور نرم، تکرار نمادهایی از زندگی روزمره دانشآموزان- کولهپشتی، دفتر، نیمکت، پرچم- در کنار نقلقولهایی از بزرگان درباره مقام انسان و ارزش صلح، فضا را از حالت حماسه صرف بیرون میبرد و به تأملی انسانی بدل میکرد.احساس میکردم در برابر تابلویی هستم که نه فقط از شهادت، که از زیستن پیش از آن سخن میگوید. تصویرها نه تقاضای اندوه داشتند و نه فرمان شور؛ فقط ما را دعوت میکردند به فهم عمق زندگی کوتاه اما پربار.
گفتوگوی نسلها در دل صحن
در گوشه دیگری، گروهی از دانشآموزان حضور داشتند. معلمشان توضیح میداد که چرا این اتفاق نباید فراموش و به گذشته سپرده شود. یکی از پسرها پرسید: «ما چطور باید راه این شهدا رو ادامه بدیم؟» معلم پاسخ داد: «ادامه دادن یعنی یاد گرفتن اینکه دنیا بینفرت بماند و هیچ جنگی جان هیچ بچهای رو نگیره». این جمله مرا درجا میخکوب کرد. شاید هدف نهایی چنین فضاهایی همین است: اینکه نسل نو بداند صلح و انسانیت تصمیمی روزانه است، نه شعاری تاریخی. تصمیمی که با دفاع به حقیقت میپیوندد.
تماشای زمان در قابها
به غروب که نزدیک میشویم. رنگ صحن و سرای حرم مطهر تغییر میکند و سایهها بر چهرهها میافتد. انگار عکسها در نور نارنجی غروب زندهتر شده بودند و کودکان در تصویر از پنجرهای دور به ما لبخند میزدند. من کنار دیوار ایستاده بودم و حس میکردم اینجا زمان مفهومی دیگر پیدا کرده و گذشته و حال درهم تنیدهاند. صدای دعا از بلندگوهای صحن، بوی عود و صدای کودکانی که هنوز بازی میکردند، همه در فضایی جمع شده بود که میان سوگ و زندگی در رفت و آمد بود. شاید راز ماندگاری چنین یادمانهایی همین باشد: یادآوری از دل سوگ، اما با طعم زندگی.
واپسین نگاه؛ پیامی برای راه
وقتی راه خروج را گرفتم، هنوز چشمم از تصاویر جدا نمیشد. فکر کردم این دیوار فقط ثبت تاریخ نیست، بیانیهای از جنس احساس و فهم است. و به ما درباره «آگاهی، استقامت و همدلی» میگوید. همان مسیری که باید ادامهدهندهاش باشیم. حالا خورشید پشت گنبد شمس الشموس(ع) پنهان شده و عنایت حضرت تنها گرمابخش دلهای زائران است. دلهای گرمی که در کنار دیوارنگاره هنوز ایستاده بودند و گویی نخی از قلبهای نظارهگرشان به قلبهای کودکان در تصویر پیوند خورده بود. من نیز با خود نخ یادی را به همراه میبرم. یادی از آخرین قاب و جمله کودکی که در کنارش ایستاده بود و از مادرش میپرسید: «اگه اسمشون رو حفظ کنم یادشون باقی میمونه؟» همین یک جمله، خلاصه همه آن دیوار بود؛ دیواری که نه پایان راه، بلکه آغاز درک است.






نظر شما