روی نیمکت سرد راهرو بیمارستان دکتر شیخ نشستهام؛ همان جا که سالهاست مادرها و پدرها، دلنگران حال بچههایشان، ساعتها بالا و پایین رفتن عقربههای ساعت را تماشا میکنند. بوی الکل، صدای چرخیدن برانکاردها و گفتوگوی آرام پرستارها، فضای بیمارستان را همان قدر رسمی و جدی نگه داشته که همیشه بوده. اما امروز قرار است چیزی به این صحنه همیشگی اضافه شود؛ چیزی به رنگ سبز، به عطر حرم مطهر و با لحن قصههای کودکانه. سالهاست که در دهه مبارک کرامت، گروهی از مربیان رواق کودک حرم مطهر امام رضا(ع) و خادمان آستان قدس رضوی، برنامه عیادت از بیماران کودک را در یکی از بیمارستانهای شهر اجرا میکنند و امروز نوبت بیمارستان تخصصی کودکان دکتر شیخ است.
ورود میهمانهای کوچک و سبزپوش
ساعت هنوز به میانه صبح نرسیده که جمعی کوچک اما رنگارنگ در ورودی بخش کودکان صف بستهاند. جلوتر از همه، چهار خادمیار کوچک، دو دختر و دو پسر، با لباسهای مرتب و نگاههایی که از هیجان برق میزند. پشت سرشان، دربانان حرم مطهر رضوی، پرچم متبرک حرم مطهر امام رضا(ع) را با احترام در دست دارند؛ پرچمی که رنگش از دور هم دل را آرام میکند. پس از آنها، چهار مربی از تیم رواق کودک به همراه گروه عروسکی «آهونما» و عروسکی که قرار است بلندترین خندههای روز را از دل همین راهروهای سفید بیرون بکشد. برنامه طبق هماهنگی قبلی مسئولان اداره امور پایگاههای حرم مطهر رضوی و مدیریت بیمارستان، عصر سهشنبه نخستین روز اردیبهشت ماه آغاز شده است؛ اما شور و حال در دل این کودکان و خانوادهها، به زمان کاری و ساعت اداری محدود نمیشود. از همان لحظهای که خادمیاران کوچک در جلو ستون حرکت میکنند و دربانان با پرچم متبرک پشت سرشان گام برمیدارند، حال و هوای بخش، آرام آرام عوض میشود؛ انگار که این راهرو، راهی بین حرم منور و بیمارستان شده باشد. عروسک و عروسکگردان با صورت خندان و حرکتهای اغراقشده، کنار بچهها میایستد، ادای تعجب و ذوق درمیآورد و به زبان کودکانه با آنها سلام و احوالپرسی میکند. از همان قدمهای اول، نگاهها از سرمها و دستگاهها کنده میشود و به سمت این میهمانهای کوچک و سبزپوش میچرخد.
اتاق به اتاق، تخت به تخت، لبخند به لبخند
عیادت اتاق به اتاق شروع میشود. خادمان و خادمیاران کوچک جلو میروند، مربیان رواق کودک کنارشان میایستند و دربانان با پرچم سبز حرم مطهر پشت سرشان آرام وارد هر اتاق میشوند. در هر اتاق، چند ثانیه سکوت کوتاهی حاکم میشود؛ سکوتی که بیشتر شبیه مکثی است برای جا دادن این صحنه در قلب و ذهن. کودکانی که روی تخت دراز کشیدهاند، بعضی با سرم، بعضی با پانسمانهای رنگارنگ، بعضی با آثار خستگی روی صورت، اما درست در لحظهای که عروسک کنارشان میایستد، اوضاع عوض میشود. یکباره صدای خنده جای سکوت را میگیرد. یکی از بچهها دستش را دراز میکند تا عروسک را بغل کند، دیگری با صدای ضعیف در گوش عروسک چیزی میگوید و چند لحظه بعد، همان صورت گرفته، تبدیل به صورت خندان میشود. خادمان پرچم متبرک را آرام نزدیک میآورند. مادرها و پدرها از جا بلند میشوند، دستهایشان را به اشک و لبخند گره میزنند و زیر لب چیزی شبیه به دعایی کوتاه، اسمی که با بغض برده میشود، یا فقط یک «یا امام رضا(ع)» میگویند. خانوادهها پرچم را زیارت میکنند؛ بعضیها دستشان را بر چشم میگذارند، بعضی برای چند ثانیه طولانی، پارچه سبز را نگاه میکنند، انگار بخواهند این تصویر را تا همیشه در ذهن و دلشان نگه دارند. بچهها پس از آنکه نبات متبرک و هدیههای کوچکشان را تحویل میگیرند، شادیشان دوچندان میشود و بیمارستان، برای چند دقیقه شبیه جشن کوچکی میشود که در هر اتاقش، یک لبخند تازه متولد میشود.
وقتی حرم مطهر تا اینجا میآید
خانم سویزی یکی از مربیان رواق کودک است که از ابتدا همراه گروه است و حرکات کودکان و واکنش خانوادهها را دنبال میکند. وقتی از او میپرسم حال و هوای امروز را چطور میشود توصیف کرد، کمی مکث میکند؛ انگار بخواهد واژهای پیدا کند که اندازه دیدن این صحنهها باشد. میگوید: «بچهها در شرایطی هستند که هم جسمشان درد دارد، هم روحشان خسته شده. وقتی نگاهشان را از سرم و دارو میگیرند و به پرچم سبز و عروسک و هدیه نگاه میکنند، واقعاً میشود دید که حالشان عوض میشود. مادرها و پدرها هم با آن همه غم و نگرانی، وقتی میبینند بچهشان میخندد، انگار برای چند دقیقه سنگینی دلشان کمتر میشود». او ادامه میدهد: «حضور دربانان، پرچم متبرک و خادمیاران کوچک، صحنهای خیلی زیبا و امیدوارکننده میسازد. مادرها خیلی وقتها پس از زیارت پرچم، با چشم خیس از ما تشکر میکنند و میگویند همین چند دقیقه، برایشان مثل نفس کشیدن پس از یک خستگی طولانی بوده».
خندهای که فقط سهم بچهها نماند
عیادت فقط به اتاقهای بیماران محدود نماند. پس از آنکه خادمان به بخشهای مختلف کودکان سر زدند و بچهها هدیهها و تبرکیها را گرفتند، خادمان و عروسکگردانها به سراغ کادر درمان و کارکنان بیمارستان هم رفتند. دکترها، پرستارها، نیروهای حراست و خدمات، همانهایی که در طول روز و شب، بیوقفه کنار این تختها هستند. در راهرو یکی از بخشها، عروسک کنار یک پرستار میایستد، خادمیار کوچک با صدایی بلند میگوید: «حالا نوبت شماست بخندید!» پرستاری که خستگی از نگاهش پیداست، برای چند ثانیه لبخند روی لبش میآید، طوری که بقیه هم به خنده میافتند. عکس یادگاری گرفته میشود؛ با پرچم سبز در گوشه تصویر، عروسک رنگارنگ در وسط و کادر درمانی که لبخندشان، هرچند کوتاه، صادقانه و از ته دل است. خانم سویزی درباره این بخش از برنامه میگوید: «دوست داشتیم بگوییم ما قدر زحمات پزشکان و پرستارها را میدانیم. خستگی در چهرهشان معلوم بود؛ اما وقتی چند دقیقه کنارمان ایستادند، با عروسک عکس گرفتند، خندیدند، انگار برای خودشان هم یک استراحت روحی کوتاه پیش آمده بود».
آن روز در بیمارستان دکتر شیخ، خنده، امید و معنویت در رفت و آمد بین اتاقها، راهروها و پشت درهایی که سالهاست شاهد اشک و نگرانیاند، دست به دست شد. خادمیاران کوچک، مربیان رواق کودک، دربانان با پرچم سبز و گروه آهونما، همه رفتند؛ اما رد این دیدار، روی لبهای خسته و چشمهای نگران ماند. شاید حقیقت همین باشد، گاهی حرم تا خود تختهای بیمارستان میآید، تا کودکی که نمیتواند به زیارت برود، سهم خودش را از آن لبخند سبز بگیرد.






نظر شما