نه روایت یک اهدا که حکایت یک کیمیاگری است؛ جایی که پولتوجیبیهای کوچک دو دختربچه ۷ساله در حرارت مظلومیت گداخته شد و به سندی ماندگار در قلب مشهد مقدس، تغییر ماهیت داد.
سکوت سنگین طاقچهها
۶۰ روز است که در خانه خانواده یزدانپناه و فرحیزاده، زمان در یک یکشنبه تلخ قفل شده است. در میناب، باد که میان نخلها میپیچد، انگار هنوز صدای زنگتفریح مدرسه «شجره طیبه» را با خود میآورد. اما در واقعیت، اگرچه کیفها و کتابهای مدرسه در شعلههای آن هجوم بیرحم سوختند؛ اما در خانه، تنها چیزی که مانده، سکوتی است که روی پیراهنهای گلدار میهمانی و کفشهای براق عید نشسته؛ یادگارهایی که روی طاقچه، صبورانه منتظر یک جشن دوبارهاند.
فاطمه یزدانپناه و اسرا فرحیزاده، دو دخترخالهای که حتی برای یک ساعت دوری از هم تاب نداشتند، حالا شصت روز است که در آغوش خاک، همسایه ابدی یکدیگر شدهاند. در خلوت اتاق آنها، دو قلک سفالی تنها شاهدان رؤیاهای ناتمامشان بودند؛ امانتدارهای کوچکی که هر اسکناس تاشده در دلشان، حکایتی داشت. یکی پاداش یک نمره خوب بود، دیگری عیدی پُرمهر یک فامیل و آن یکی، پولی که فاطمه از خوراکیهای خوشمزهاش چشمپوشی کرده بود تا قلکش زودتر سنگین شود.
هجرت از جنوب سوخته به شرق مهربان
دهه کرامت که از راه رسید، نخلستانهای میناب هم به میهمانی خورشید دعوت شدند. کاروانی از جنوب راه افتاد؛ ۵۵۰ نفر که هر کدام زخمی بر تن و داغی بر دل داشتند. در میان این کاروان، آقا یعقوب و اصغر آقا دو باجناق، دو همسایه و همدرد چیزی را با خود حمل میکردند که از تمام بارهای دنیا سنگینتر بود. آنها قلکهای دخترانشان را در میان پارچههای نخی پیچیده بودند تا مبادا در تکانهای راه، ترک بردارند.
این قلکها، آخرین تماس فیزیکی پدرها با دنیای دخترانشان بود. هر بار که قلک در دستشان تکان میخورد، صدای جابهجاشدن اسکناسها در دل سفال، مثل صدای تپش قلبی بود که دیگر نمیتپید. آنها از گرمای شرجی میناب به خنکای رواقهای حرم رسیدند؛ جایی که قرار بود امانت دخترها را به صاحب اصلیاش بسپارند.
درگاه نذورات؛ جایی که پولها بیارزش شدند
اداره نذورات حرم مطهر رضوی، دیروز شاهد پارادوکسی غریب بود. روزانه مبالغی به این دفتر سپرده میشود، اما وقتی دو مرد با چهرههای سوخته و لباسهای مشکی، دو قلک کوچک سفالی را روی میز گذاشتند، ناگهان همه چیز تغییر کرد.
پدرها با صدایی که از عمق جانشان برمیآمد، میگفتند: «اینها پولهای فاطمه و اسراست. میخواستیم خرج حرم آقا شود.» آنها آماده بودند که قلکها شکسته شود، اسکناسها شمارش شود و قبضی صادر گردد. اما وقتی متصدی دفتر، نوار صورتی دور قلک و آیه «وإنیکاد» را دید، دستش لرزید. اسکناسهای درون قلک، دیگر وجه رایج مملکت نبودند؛ آنها پارههای جگر یک شهر و بلکه یک کشور بودند. نگاهها به قلکها بود؛ جایی که آرزوهای دو دانشآموز کلاساولی در آن حبس شده بود. تصمیمی در آن اتاق گرفته شد: «این قلکها نباید شکسته شوند.»
وقتی سفال، قیمت الماس گرفت
در پروتکلهای موزهداری، معمولاً اشیایی با قدمت چندصدساله یا از جنس طلا و نقره نگهداری میشوند. اما قلکهای فاطمه و اسرا، قانونی جدید برای موزه آستان قدس نوشتند. این قلکها بهجای آنکه به صندوق نذورات بروند، راهی تالار تاریخ شدند.
چرا؟ چون این قلکها گنجینهای را در دل داشتند که در هیچ بانک و خزانهای یافت نمیشود: «معصومیت بیدفاع». اسکناسهای تاشده درون این سفالهای کوچک، حالا معتبرترین اسناد مظلومیت این خاک هستند؛ آنها نشان میدهند که کینه دشمن، نه سنگ و دیوار، بلکه دقیقاً همان نقطهای را نشانه رفته بود که حریم امن زندگی است: آرزوهای پاک و دنیای شیرین کودکانی که هنوز الفبای «ایران» را به پایان نبرده بودند.
حالا این دو قلک سفالی، در کنار ظروف عتیقه و فرشهای نفیس، جایگاهی ابدی یافتهاند. آنها قرار است به زائران بگویند که چگونه شجره طیبه در میناب، با موشک کینه لرزید، اما آرزوهایش به مشهد رسید.
پناهی در آستان خورشید
این دو قلک کوچک، نه با چرخ روزگار که با پاهای خسته و دلهای شکسته به این صحن و سرا رسیدند. آقا یعقوب و اصغر آقا، جگرگوشههایشان را به خاک سرد سپردند، اما آرزوهای آنها را بر دوش گرفتند و بهسوی خورشید خراسان شتافتند.
آنها آمدند تا در میانه هجوم این غم سنگین، به آغوش کسی پناه ببرند که قرنهاست مرهم زخمهای بیعلاج است. سپردن این قلکها به موزه، نه یک اهدای ساده که یک دخیل ماندگار بود؛ تلاشی برای آرامکردن بیقراری پدری که میخواست بداند یادگاریهای پاره تنش، در امنترین جای جهان و در جوار امام مهربانیها، جاودانه میماند.
سالها بعد، زائرانی که مقابل این ویترین میایستند، به این دو قلب سفالی خیره میشوند که نه با پول که با عشق و مظلومیت پر شدهاند. اینجا، ارزش این سفالهای ساده از تمام گنجینههای طلا فراتر میرود؛ چرا که اینها نه یک شیء که سندی از یک توسل ناب و پناه ابدی هستند.
بازگشت سبکبار
کاروان میناب به جنوب بازمیگردد. آقا یعقوب و آقا اصغر حالا دستهایشان خالی است، اما سبکبارند. آنها دیگر نگران شکستن قلکها نیستند. آنها میدانند که در امنترین نقطه جهان، در قلب تپنده ایران، دوتکه سفال وجود دارد که نام دخترانشان را برای همیشه زنده نگه میدارد.
شصت روز از شهادت آنها گذشت و حالا، فاطمه و اسرا، شناسنامه مظلومیت مدرسهای هستند که نامش «شجره طیبه» بود و ریشههایش، حالا تا صحن آزادی حرم امام رضا (ع) امتدادیافته است. این قلکها، آخرین فصل کتاب زندگی آنها نبود، بلکه اولین فصل از جاودانگیشان در پناه خورشید بود.





نظر شما