آفتاب جنوب در رگهاش میدوید؛ خونگرم، پرشور و به زلالی خلیجی که میناب را در آغوش گرفته است. آرشا، کودکی بود از جنس نور. پسری که دنیاش در عرض شانههای پدر و عمق نگاههای مادر خلاصه میشد. اما میان تمام بازیهای کودکانهاش، درست لابهلای هیاهوی کوچههای گرم جنوب، همیشه براش چیزی کم بود؛ یک همپا میخواست؛ کسی که همقد آرزوهاش باشد. کسی که وقتی در صحن و سرای آقا رها میشود، با او مسابقه بدهد و پژواک خندههاشان لای درزهای کاشیهای فیروزهای بپیچد.
یادت هست مادر؟ هر بار که دستت را به ضریح خیالت میکشیدی، زیر گوش من و بابا زمزمه میکردی: برام داداش میارین؟
تو تنهایی را با کبوترهای حرم قسمت میکردی، اما دلت لک زده بود برای دستهای کوچکی که لای انگشتهای قشنگت گره بخورد. میخواستی بزرگتری کنی، میخواستی قهرمان زندگی کسی باشی که هنوز نیامده بود. چقدر با ذوق، از دویدنهای دونفره در صحن امام رضا میگفتی؛ از اینکه چطور به برادرت یاد بدهی که امام مهربانیها، از دور هم سلام کودکان را میشنود. میخواستی یاد بدهی. آخر هم معلم همه ما شدی قلب مادر.
زمان گذشت... دعات مستجاب شد. فرشتهای به نام برادر، قدم به زندگی تو گذاشت و به برکت تو ما چهارنفره شدیم.
اما تقدیر، بازی غریبی برات چیده بود. پیش از آنکه دستهای کوچکش به قد دستهای تو برسد، تو به میهمانی ابدی فراخوانده شدی! تو از میان غبار و موشک، از میان خون و خاک، به پرواز درآمدی تا شهید راهی باشی که انتهاش به آغوش همان امام مهربانیها ختم میشد. تو رفتی تا در بهشت، صحنهای وسیعتری برای دویدن بیابی.
حالا نگاه کن آرشاجان... از ایوان ملکوت نگاه کن. امروز همان برادری که آرزوش را داشتی، با همان چشمهای تیلهای و معصومیت تمامعیار، به سه سالگی رسیده است. امروز زائر حرم است. با پاهای لرزان و کوچکش روی سنگفرشهایی قدم میگذارد که تو قرار بود راهنماش باشی.
چقدر این تصویر قرار است قلب تاریخ را به درد بیاورد؛ کودک سه سالهای که ناباورانه به دنبال عطر پیراهن برادرش، لابهلای جمعیت میگردد. این ویدیو تقدیر است پیش چشمان من... آمده است تا بازی کند، آمده است تا بدود، اما حریف بازی و همنفس نفسنفسزدنهاش، حالا عکسی است که به سینه مامان سنجاق شده.
آرشا جان، برادرت در صحن انقلاب ایستاده و باد، موهاش را نوازش میکند؛ انگار که دستان تو بزرگانه لای موهای لَخت او باشد.
نمیداند چرا مامان اینگونه شانههاش میلرزد. حس میکند که تو همینجایی. میان عطر گلاب و دود اسپند.
مامان جان! میان نیایش زائران، فرشتهای کوچک در حال دویدن است. تو نیستی که شانه به شانهاش بدوی و حالا من یقین دارم که روح بزرگت، در هر قدم، حفاظ پاهای خسته اوست. تو در هر گوشه و کنار این حرم تکثیر شدهای.
امروز، برادرت جای تو سلام میدهد، جای تو کبوترها را دانه میپاشد و جای تو، سرش را بر دیوار سرد سنگی میگذارد و آرام میگیرد.
تو داداش میخواستی تا با هم بزرگ شوید، اما حالا تو بزرگخاندان عشقی و او، تا ابد در سایه نام بلند تو راه خواهد رفت و خواهد دوید...
بازی شما تمام نشده، آرشاجانم؛ فقط زمین بازی عوض شده است. او در زمین و تو در آسمان، هر دو زائر همیشگی دارالشفای دلهای پارهپارهاید... یکی با جسمی رنجور از فراق و دیگری با پر پروازی که نشانی از خون مقدس شهیدبچههای میناب دارد.
بخواب آرام، کوچکمرد و نیکمرد قهرمان مادر؛ که داداش کوچکت، امشب تمام صحن را به یاد تو دوید...
سیده فائقه موسوی





نظر شما