تحولات منطقه

۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۶:۰۰
کد مطلب: ۱۱۴۸۳۱۶

۸ روایت از هشتمین رئیس‌جمهور ایران

به مناسبت دومین سالگرد شهادت آیت الله سید ابراهیم رئیسی، نیم‌نگاهی به خاطرات خدمت او از نگاه نزدیکانش داشته‌ایم

نزدیک شدن به وجوه شخصیتی افرادی چون شهید سید ابراهیم رئیسی به این راحتی‌ها میسر نیست؛ چه آنکه این شخصیت‌ها از دوربین، فراری‌اند و به قول حاج قاسم، رسیدن به این «بلوغ‌» آن‌ها را به این می‌رساند که «نباید دیده شوند».

۸ روایت از هشتمین رئیس‌جمهور ایران
زمان مطالعه: ۸ دقیقه

به‌گزارش قدس آنلاین، نزدیک شدن به وجوه شخصیتی افرادی چون شهید سید ابراهیم رئیسی به این راحتی‌ها میسر نیست؛ چه آنکه این شخصیت‌ها از دوربین، فراری‌اند و به قول حاج قاسم، رسیدن به این «بلوغ‌» آن‌ها را به این می‌رساند که «نباید دیده شوند». از جهتی؛ اما به قول شهید آوینی، هر چند «اجر او در گمنام بودن است»؛ ولی اجر اهالی رسانه در «افشا کردن» همین وجوهی است که شخصیت‌هایی چون شهید رئیسی و حاج قاسم، در پی مخفی نگاه ‌داشتن آن هستند. مرور همین اندک خاطراتی که به همت همراهان دست به قلم رئیس‌جمهور، ثبت و ضبط شده، این دشواری را نشان می‌دهد. به بهانه دومین سالگرد شهادت آیت‌الله سید ابراهیم رئیسی، هشت خاطره به روایت محمدمهدی رحیمی که هزار و ۵۰ روز در قامت مدیرکل روابط عمومی دفتر هشتمین رئیس‌جمهور فعالیت داشته و در قالب کتاب «هارداسان» منتشر کرده است، انتخاب کرده‌ایم که در ادامه می‌خوانید.

روایت شماره یک: بالگردی که در مه گم شد

همین که بالگرد از محل سد برمی‌خیزد و چرخی می‌زند، چشمانم سنگین می‌شود و خوابم می‌برد. حالا پس از حدود ۴۰ دقیقه بیدار شده‌ام. نگاهی به بیرون می‌کنم بالای ابرها هستیم. جز امروز در همه دفعات قبلی که سوار بالگرد شده‌ام، به یاد ندارم روی ابرها رفته باشیم. پچ‌پچ‌های جلو بالگرد کمی غیر طبیعی به نظر می‌رسد؛ اما از محتوایش چیزی دستگیرم نمی‌شود و باز چشمانم روی هم می‌رود. دقایقی بعد بیدار می‌شوم. بالگرد در حال فرود است؛ یعنی به مقصد (پالایشگاه تبریز) رسیده‌ایم؟ همین را از بغل‌دستی‌ام می‌پرسم. می‌گوید بعید است، زود است هنوز. ضمناً هیچ نشانه‌ای از پالایشگاه اینجا دیده نمی‌شود. بالگرد که می‌نشیند، نفرات جلویی سریع پیاده می‌شوند. از مهدی که دارد پیاده می‌شود، می‌پرسم: «چرا فرود آمدیم؟» می‌گوید: «چند دقیقه است یکی از بالگردها جواب نمی‌دهد». دارم این جمله را در ذهنم حلاجی می‌کنم که می‌بینم بالگرد دیگر هم فرود می‌آید و بلافاصله درش باز می‌شود؛ اما این‌ها که سرنشینان بالگرد رزرو هستند نه اصلی؛ یعنی بالگرد مفقود شده است.

ساعت از ۱۴ گذشته که تماس‌های متعدد ما با تلفن‌های سرنشینان بالگرد بالاخره نتیجه می‌دهد آن هم به شکلی عجیب. آیت‌الله آل‌هاشم پشت خط است؛ اما تلفن متعلق به کاپیتان مصطفوی خلبان بالگرد است. حالش چندان مساعد نیست؛ اما می‌تواند بگوید ما زمین خورده‌ایم. چطور؟ کجا؟ چیزی نمی‌داند. حوالی ساعت ۱۷:۱۵ یعنی حدود سه ساعت و نیم پس از حادثه، من هم با همان شماره تماس گرفتم تا ببینم می‌شود نشانی جدیدی از ایشان بگیرم. صدای محزونشان هنوز در گوشم است. گفت: «نمی‌دانم کجا هستیم؛ اما درخت‌ها سوخته‌اند».

درنگ نمی‌کنیم. هر دو سه نفر سوار یکی از خودروهای متعلق به شرکت مس سونگون می‌شویم و به سمتی راه می‌افتیم؛ پر از بیم، سرشار از امید. زیر لب می‌خوانم «گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را». هر چه در کوه جلو می‌رویم، کمتر می‌بینیم. عجیب هوا مه‌آلود است و سرما هر لحظه بیشتر می‌شود، مثل اخبار ضد و نقیض که مدام از طریقی به ما می‌رسند؛ از آن مقام ارشدی که خبر می‌دهد زنده یافته‌ایم تا آن چوپان بومی که بالگردی آبی‌رنگ را دیده که از روی روستایش عبور کرده و دیگر در مه دیده نشده.
هر چه این روز پرماجرا به پایان نزدیک‌تر می‌شود، امید ما هم بیشتر رنگ می‌بازد؛ اما سعی می‌کنم خیلی عاقلانه فکر نکنم و استدلال‌ها را نشنوم؛ اگر زنده بودند هم تا الان شهید شده‌اند. گوشی آل‌هاشم هم خاموش شده. هوای کوهستان به منفی هفت، هشت درجه رسیده و ...
شب میلاد امام هشتم(ع) است و خادم الرضا(ع) و هفت نفر همراهش برای آبادانی کشور امام رضا(ع) پا به این سفر گذاشته‌اند. با همین‌ها دلم را خوش می‌کنم.

در نخستین نشست خبری که سه روز پس از انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۴۰۰ برگزار شد، رسانه‌های داخلی و خارجی متعددی حضور پیدا کرده بودند و به خصوص پس از هشت سال حاکمیت نگاه غرب‌گرا بر دولت جمهوری اسلامی ایران، برایشان مهم بود که بدانند سکان‌دار دولت سیزدهم چه نگاهی به حوزه دیپلماسی دارد. رسانه خارجی دیگری که سؤال کرد، راپلی روسیه بود. خبرنگارش پرسید آیا در صورت لغو تحریم‌ها علیه ایران حاضر به ملاقات با رئیس‌جمهور آمریکا هستید؟ پاسخ دکتر رئیسی بسیار سریع و صریح و کوتاه بود: «خیر». خبرنگار راپلی کمی پشت تریبون منتظر ماند شاید دکتر رئیسی کلامی به این جواب اضافه کند یا اما و اگری به آن بیفزاید؛ اما چیزی کاسب نشد! تشکری کرد و نشست. این قاطعیت رئیس‌جمهور منتخب که برآمده از نگاه آرمانی انقلاب اسلامی و درس گرفتن از رفتارهای آمریکا بود، بعد از شهادت دکتر رئیسی با تقدیر علنی رهبر معظم انقلاب مواجه شد.

روایت شماره ۳: بهره‌برداری تبلیغاتی ممنوع!

با اینکه از قبل از دوران ریاست‌جمهوری هم به دلایل مختلف با آیت‌الله رئیسی و خانواده ایشان ارتباط داشتم، از در قید حیات بودن والده حاج‌آقا اطلاعی نداشتم. روزی علی رضوانی پیشنهاد داد در یکی از سفرهای حاج‌ آقا به مشهد، با ایشان همراه شود تا هنگامی که برای دیدار مادرشان می‌روند، گزارشی تهیه کند. گفت: «شنیده‌ام مادرشان خانه‌ای کوچک و زندگی ساده‌ای دارند و همین موضوع سوژه‌ای اثرگذار و جذاب برای مخاطبان است». آنجا به روی خودم نیاوردم که نمی‌دانستم مادر رئیس‌جمهور در قید حیات‌اند!

درخواستش را منتقل کردم؛ اما هیچ گونه نرمشی برای تهیه گزارش صورت نگرفت. در چند نوبت دیگر بنده و علی رضوانی به اطرافیان ایشان اصرار کردیم که موافقت رئیس‌جمهور را جلب کنند. یک بار پیشنهاد دادیم گزارش برای روز مادر تهیه شود و دکتر رئیسی در منزل مادری از جایگاه مادر در خانواده بگویند. باز هم موردپسند واقع نشد. آنجا مطمئن شدم که آقای رئیسی به هیچ وجه نمی‌خواهد حتی تلقی بهره‌برداری تبلیغاتی از وضعیت زندگی شخصی و شرایط والده‌شان در افکار عمومی شکل بگیرد.

روایت شماره ۴: تنبیه سفیر فرانسه

در جریان اغتشاشات ۱۴۰۱ ، برخی کشورهای اروپایی در حمایت از آشوب‌ها تهدید به فراخواندن سفرای خود کردند. مثل همیشه انگلیس و فرانسه در کنار آمریکا جلودار پیدا و پنهان ناامنی‌ها و درگیری‌ها بودند. چند ماه بعد و با برملا شدن طراحی دول خارجی برای به آشوب کشاندن ایران و از طرفی فراگیر شدن چتر امنیت در کشور، اروپایی‌ها شرمسارانه مواضع خود را تلطیف کردند و اگرچه تلاش می‌کردند به صورت علنی و رسانه‌ای خیلی عقب‌گرد نداشته باشند، در پس ‌پرده به دنبال بهبود روابط بودند.

بهمن ماه همان سال فرانسه سفیر جدید خود را معرفی کرد و چندی بعد وی همراه سفرای جدید چند کشور دیگر برای تقدیم استوارنامه به دفتر رئیس‌جمهور آمد. دکتر رئیسی آن روز برخوردی متفاوت از سایر سفرا با سفیر فرانسه داشتند؛ هم در زبان بدن و نوع رفتار، هم در سخنانی که در جلسه مطرح کردند و بخشی از آن رسانه‌ای شد؛ از جمله اینکه استوارنامه همه سفرا را با دو دست از آن‌ها گرفتند؛ اما برای فرستاده پاریس تنها یک دست خود را جلو بردند در حالی که در صورتشان هم هیچ نشانی از صمیمیت و گرمی نبود. این اقدام هوشمندانه ایشان همان روز در رسانه‌ها با بازخورد خوبی مواجه شد.

روایت شماره ۵: «بگذار روز قیامت بتوانیم جواب بدهیم»

سد قیزقلعه‌سی را که افتتاح کردند و سخنرانیشان که تمام شد، نزدیک اذان بود. از همراهان پرسیدند امکان اقامه نماز در همین منطقه هست یا خیر؟ مسئول حفاظت پس از بررسی و از جمله گفت‌وگو با کاپیتان بالگرد، زمینه اقامه نماز جماعت در محل کارگاه ساخت سد را فراهم کرد. جمعی از بومی‌های منطقه هم آنجا جمع شده بودند که همگی برای نماز به داخل سالن کارگاه دعوت شدند. روحانی جوانی امام جماعت بود و هر چه اصرار کرد که حاج‌آقا جلو بایستند، قبول نکردند. در حالی که همراه آیت‌الله آل‌هاشم و همان روحانی بومی مشغول بحث در خصوص ساعت اذان بودند، یکی از اهالی جلو آمد و ضمن احوال‌پرسی با رئیس‌جمهور، خم شد که دست ایشان را ببوسد. حاج‌آقا طبق عادت همیشه بلافاصله دستشان را کشیدند و مانع این کار شدند. بعد هم گفتند: «نه... نه... بگذار روز قیامت بتوانیم جواب بدهیم» و این گونه آخرین نماز حیات دنیویشان را اقامه کردند.

روایت شماره ۶: رئیس‌جمهور فرصت دارد، مدیر ندارد؟

یک روز پیش از شهادت و در آخرین روز فعالیت در تهران برای مراسم اهدای جایزه ملی جوانی جمعیت به سالن اجلاس سران رفتند. مسئله جمعیت به‌عنوان یکی از مؤلفه‌های قدرت کشور مورد توجه ویژه رئیس‌جمهور بود و در دوران ایشان مصوبات و اقدامات جدی و غیر نمایشی مختلفی برای بهبود اوضاع در این موضوع صورت گرفت. آن روز در مراسم اهدای جوایز، مقامات ارشد برخی از وزارتخانه‌ها و دستگاه‌ها شخصاً حضور پیدا نکرده و یکی از مدیران خود را برای دریافت جایزه فرستاده بودند. حاج‌آقا از این موضوع بسیار ناراحت بودند و گفتند: «چطور رئیس‌جمهور برای حضور در جلسه فرصت دارد؛ اما مدیران زیرمجموعه فرصت ندارند؟» علت اصلی دلخوری‌شان هم بی‌توجهی این مدیران به مسئله مهم و راهبردی جمعیت بود.

روایت شماره ۷: شناسایی با انگشتر هدیه

پیش از اولین سفر به سازمان ملل، رهبر معظم انقلاب در دیدار منظم هفتگی دوشنبه‌ها انگشتری را به ایشان اهدا کرده بودند. حاج‌آقا هم در همه اوقات و برنامه‌ها این انگشتر را در دست داشتند. نهایتاً پس از سانحه سقوط، یکی از نشانه‌های اصلی که جست‌وجوگران موفق به شناسایی پیکر مطهر و سوخته ایشان شدند، همان انگشتر حضرت آقا بود.

روایت شماره ۸: همه‌جا خادم‌الرضا(ع)

در دومین سفر به نیویورک در دیدار با جمعی از ایرانیان مقیم آمریکا، یک دانشجوی دکترا پشت تریبون رفت و با بیان اینکه دلسوز کشور و نظام است، انتقادات تندی به وضعیت اداره کشور و برخی تصمیمات دولت مطرح کرد. جلسه که تمام شد، همان دانشجو نزد رئیس‌جمهور رفت و دکتر رئیسی انگشتری به وی هدیه داد. جوان نخبه ایرانی که انتظار این برخورد را نداشت، در حالی که لبخند می‌زد، گفت: «شما را به قرآن، اگر مشهد مقدس رفتید، سلام ما را به آقا علی بن موسی‌الرضا(ع) برسانید». حاج‌آقا هم پاسخ دادند: «ما که دیگر محروم شدیم و در تهران هستیم. آن موقع خادم بودیم ولی چشم؛ اگر مشرف شدم، حتماً». این شناخته شدن به نام خادم‌الرضا(ع) و اینکه خیلی‌ها با دیدن ایشان یاد امام رئوف(ع) می‌افتادند، به دفعات و در نقاط مختلف این کره خاکی اتفاق افتاد و از توفیقات الهی آیت‌الله رئیسی بود.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha