تحولات منطقه

میهمان این هفته من از روستایی در بلوچستان می‌آید. او نشان داده است گاهی یک اراده فردی می‌تواند چون جرقه‌ای در انبار باروت، جریانی از تغییر را شعله‌ور کند. این، داستان عبدالقادر بلوچ، فرزند همین خاک است.

روایتی از کنشگری فرهنگی یک هموطن بلوچ در منطقه وشنام دُرّی/ روستایی که با کتاب بیدار شد
زمان مطالعه: ۱۲ دقیقه

میهمان این هفته من از روستایی در بلوچستان می‌آید. او نشان داده است گاهی یک اراده فردی می‌تواند چون جرقه‌ای در انبار باروت، جریانی از تغییر را شعله‌ور کند. این، داستان عبدالقادر بلوچ، فرزند همین خاک است؛ کسی که از دل سکوت روستای «وشنام دُرّی» برخاست تا با کتاب به جنگ تقدیر از پیش نوشته‌شده بچه‌های روستایش برود. روزی در کتابخانه‌ای در چابهار قفسه‌های کتاب‌های غیردرسی را دید و دریافت که راه نجات روستایش، نه در مهاجرت، بلکه در خواندن است. این روایت یک سفر طولانی و دشوار است؛ سفری که از سایه‌سار درختان چریش آغاز شد، از اتاقک کوچک متروکه تلفنخانه روستا که بلااستفاده مانده بود و عبدالقادر آن را تبدیل به کتابخانه کرد و اکنون به جنبشی تبدیل شده برای یادگرفتن بیشتر. خوشحالم که این سعادت را داشتم در دو نوبت سفر به بلوچستان عزیز، شاهد آغاز فعالیت‌های عبدالقادر و در ادامه، پیشرفت کارش بودم.

وقتی کتاب، غریبه‌ بود

من متولد روستای وَشنام دُرّی در بلوچستانم. در بافتی بزرگ شدم که کتاب غیردرسی برای کودکان در آن به معنای واقعی کلمه، یک کالای لوکس و حتی بیگانه بود. روستای ما با حدود ۲۰۰خانوار و جمعیتی بیش از ۹۰۰نفر، همچون جزیره‌ای در میانِ سنت‌های دیرپا و درگیری‌های معیشتی محصور بود. اینجا نقش کودکان و نوجوانان از همان ابتدا مشخص بود؛ یا باید دوشادوش بزرگ‌ترها به کار می‌پرداختند یا درگیر روزمرگی‌های آموزشیِ سرد و بی‌روحی می‌شدند که هیچ پیوندی با دنیای کنجکاو آن‌ها نداشت.اما نقطه عطف زندگی من، روزی بود که برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان به چابهار رفتم. آنجا بود که برای نخستین بار کتابخانه را دیدم. یک روز جسارت به خرج دادم و وارد آنجا شدم. آن لحظه، یکی از بزرگ‌ترین لحظات زندگی من بود. دیدن آن‌همه کتاب، آن‌همه قفسه‌هایی که تا سقف چیده شده بودند و آن بوی کاغذ برایم عجیب بود. حس کردم وارد قلمرو تازه‌ای شده‌ام. عضو کتابخانه شدم و نخستین کتاب غیردرسی را به امانت گرفتم. همان‌جا بذری در قلبم کاشته شد: چرا در روستای ما چنین جایی نیست؟ چرا کودکان وشنام دُرّی باید از این دنیای بزرگ، محروم باشند؟

وقتی تحصیلاتم در چابهار به پایان رسید، دوباره به وشنام دُرّی بازگشتم. اما این بار، نگاه من به روستا متفاوت بود. من حالا با چشم‌های یک «کتابخوان» به اطرافم نگاه می‌کردم و آنچه می‌دیدم، دردناک بود. پسران نوجوان خیلی زود مدرسه را رها می‌کردند تا به کارگری روبیاورند. دختران هم اغلب پس از مقطع ابتدایی، دیگر مجالی برای ادامه تحصیل نمی‌یافتند. خانه، آشپزخانه و کارهای سنتی، سقف آرزوهایشان شده بود.من در میان مردم می‌چرخیدم و با پدرها و مادرها صحبت می‌کردم. سعی می‌کردم بفهمم چرا مدرسه رفتن برایشان چنین بیهوده است. پاسخ‌ها همیشه حول یک محور می‌چرخید: «نیاز به نان»، «کمبود امکانات»، «سنت‌های قدیمی» و «نبود آینده روشن». من متوجه شدم بچه‌ها نیازی نمی‌دیدند درس بخوانند، چون دنیای بیرون از روستا برایشان تعریف نشده بود. کتاب، تنها چیزی بود که می‌توانست این دنیا را برایشان ترسیم کند. من باید به آن‌ها نشان می‌دادم دنیا فراتر از این روستاست.

روایتی از کنشگری فرهنگی یک هموطن بلوچ در منطقه وشنام دُرّی/ روستایی که با کتاب بیدار شد

جرقه‌های امید

وقتی به این نتیجه رسیدم که باید برای روستا یک کتابخانه راه بیفتد، مسئله برای من دیگر یک فکر شخصی یا یک آرزوی مبهم نبود؛ به یک ضرورت تبدیل شده بود. می‌دانستم اگر کاری نکنیم، یک نسل دیگر هم بزرگ می‌شود، درس را نیمه‌کاره رها می‌کند و با همان احساس محرومیت و تنگنای همیشگی وارد زندگی می‌شود.

برای همین از سال ۱۳۹۷ تصمیم گرفتم موضوع را جدی پیگیری کنم. شروع به نامه‌نگاری کردم. به نهادهای مختلف مراجعه کردم. هر جا که تصور می‌کردم شاید بتواند قدمی بردارد، رفتم و درباره وضعیت روستا توضیح دادم اما پاسخ‌هایی که می‌گرفتم یا مبهم بود یا به تعویق انداخته می‌شد. گاهی قول‌هایی داده می‌شد که هیچ‌وقت به نتیجه نمی‌رسید. گاهی هم اصلاً مسئله برای کسی اهمیت نداشت. نزدیک به یک سال پیگیری کردم، اما نتیجه‌ای که بتوان روی آن حساب کرد، حاصل نشد.

این دوره برای من دوره سختی بود. نه فقط از این نظر که کار جلو نمی‌رفت، بلکه چون مدام باید با احساس فرسودگی و ناامیدی مقابله می‌کردم. هر بار که از یک اداره یا نهاد برمی‌گشتم، در ذهنم این سؤال می‌چرخید که اگر آن‌ها حاضر نیستند برای یک روستای کوچک کاری بکنند، پس ما باید چه کنیم؟ آیا واقعاً باید منتظر بمانیم تا کسی از بیرون بیاید و برای ما تصمیم بگیرد یا خودمان باید راهی پیدا کنیم؟ همین پرسش‌ها بود که کم‌کم مرا به یک تصمیم تازه رساند: اگر مسیر رسمی بسته است، باید راه‌های مردمی را پیدا کنیم.

برای همین با دوستان و ازجمله عبدالحکیم بهار که در ترویج کتاب‌خوانی در زادگاهش رمین کارهای خوبی کرده بود، مشورت کردم و به این نتیجه رسیدم که وجود یک کتابخانه در روستا حیاتی است و می‌تواند کاری کند که دانش‌آموزان به کتاب و ادامه تحصیل و درس خواندن علاقه‌مند شوند. با خودم فکر کردم باید عشق کتاب در جان بچه‌ها بنشیند تا آن‌ها به این سادگی قید درس خواندن را نزنند و درس خواندن را یک نیاز ضروری برای خودشان بدانند، حتی اگر برای دیگران مهم نباشد. درباره کاری که قرار بود شروع کنیم در فضای مجازی هم پست‌هایی منتشر کردم و کمک خواستم. بعضی از نویسندگان، فعالان فرهنگی و افرادی که در شهرهای دیگر زندگی می‌کردند، با ما ارتباط گرفتند. سؤال می‌پرسیدند، وضعیت را جویا می‌شدند و پس از مدتی نخستین بسته‌های کتاب از راه رسید. برای من دیدن آن بسته‌ها، شبیه دیدن اولین نشانه‌های باران پس از یک فصل طولانی خشکی بود. کتاب‌ها از جاهای مختلف می‌آمدند؛ هر بسته برای من فقط چند جلد کتاب نبود، بلکه نشانه‌ای بود از اینکه این مسیر، هرچند دشوار، بی‌پاسخ نمانده است. اینکه کسانی آن‌سوی این جغرافیای دور، به بچه‌های وشنام دُرّی فکر کرده‌اند، برایم امیدبخش بود.

اما خیلی زود با یک مسئله عملی روبه‌رو شدیم: کتاب‌ها دارند می‌رسند، اما ما هنوز جایی برای نگهداریشان نداریم. اینجا بود که فهمیدم مرحله بعدی تازه شروع شده است. حالا دیگر فقط ایده و انگیزه، کافی نبود؛ باید از دل امکانات محدود روستا، یک مکان واقعی برای کتابخانه پیدا می‌کردیم. می‌دانستم اگر این کتاب‌ها جایی نداشته باشند، همه کارها به هم می‌ریزد، پس باید سریع‌تر دست‌به‌کار می‌شدیم.

روایتی از کنشگری فرهنگی یک هموطن بلوچ در منطقه وشنام دُرّی/ روستایی که با کتاب بیدار شد

تولد زیر سایه درختان

وقتی کتاب‌ها رسیدند و هنوز مکانی در اختیار نداشتیم، ناچار شدیم از همان چیزی استفاده کنیم که طبیعت و روستا در اختیارمان گذاشته بود. درختان چریش روستا، نخستین سقف کتابخانه ما شدند. شاید برای کسی که از بیرون به ماجرا نگاه می‌کند، این فقط یک راه‌حل موقت و ساده به نظر برسد، اما برای من آن روزها معنای دیگری داشت. ما درواقع داشتیم اعلام می‌کردیم برای شروع، منتظر شرایط کامل و ایده‌آل نمی‌مانیم. اگر ساختمان نداریم، آسمان هست؛ اگر سالن نداریم، سایه درختان هست؛ اگر میز و صندلی نیست، زمین روستا هست و اشتیاق بچه‌ها.

کتاب‌ها را زیر سایه درخت‌ها می‌چیدیم. بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند و با کنجکاوی جلدها را نگاه می‌کردند، بعضی هنوز نمی‌دانستند دقیقاً باید با این فضا چه نسبتی برقرار کنند. برای آن‌ها کتابخانه چیزی نبود که قبلاً تجربه کرده باشند. باید کم‌کم با این فضا مأنوس می‌شدند. من سعی می‌کردم فقط کتاب امانت ندهم، بلکه حس امنیت و صمیمیت ایجاد کنم؛ اینکه اینجا جایی برای ترس یا اجبار نیست، جایی برای کشف کردن است. همان زیر درخت‌ها بود که نخستین حلقه‌های جمعی شکل گرفت. بچه‌ها می‌نشستند، کتاب‌ها را ورق می‌زدند، گاهی از من سؤال می‌پرسیدند و گاهی فقط تماشا می‌کردند. اما همین «حضور داشتن» خودش یک اتفاق بود.

پس از مدتی، دهیار روستا این امکان را داد که به‌طور موقت از بخشی از مسجد استفاده کنیم. این اتفاق برای ما یک قدم رو به جلو بود.

از فضای باز و کاملاً موقت، وارد جایی شدیم که می‌توانست کتاب‌ها را از باد و گردوغبار حفظ کند و نظم بیشتری به کار بدهد. اما باز هم روشن بود که این یک راه‌حل دائمی نیست. ما به مکانی نیاز داشتیم که هویت مستقل داشته باشد؛ جایی که بچه‌ها بدانند هر وقت بخواهند، می‌توانند به آن مراجعه کنند، برنامه‌ها در آن پیوسته برگزار شود و کتابخانه واقعاً شکل بگیرد.

در همین روزها چشمم به ساختمان قدیمی تلفنخانه روستا افتاد؛ اتاقکی کوچک، حدود ۴ در ۳ متر که سال‌ها بدون‌استفاده مانده بود.

این فضا در نگاه اول شاید چندان قابل توجه نبود؛ یک اتاقک فراموش‌شده و متروک. اما من وقتی به آن نگاه می‌کردم، چیزی بیشتر از دیوار و سقف می‌دیدم. در ذهنم قفسه‌ها را می‌دیدم، بچه‌هایی را می‌دیدم که داخلش کتاب می‌خوانند، نشست‌هایی را می‌دیدم که در همان فضای کوچک جان می‌گیرد. با خودم گفتم اگر اینجا را زنده کنیم، می‌تواند قلب تپنده کار ما باشد.

با کمک اهالی روستا، آنجا را تمیز کردیم، رنگ زدیم، سامانش دادیم و کم‌کم کتاب‌ها را به آن منتقل کردیم. همین مشارکت مردم برای من بسیار مهم بود. من از ابتدا باور داشتم اگر قرار است این کتابخانه دوام بیاورد، باید روستا آن را از خودش بداند. وقتی مردم برای تمیز کردن، آماده‌سازی و جان دادن به آن فضا کنار ما آمدند، فهمیدم کتابخانه دیگر فقط ایده من نیست؛ دارد به یک خواست جمعی تبدیل می‌شود.

پس از انتقال کتاب‌ها، آن اتاقک کوچک هویت تازه‌ای پیدا کرد. مردم اسمش را گذاشتند «کلبه کتاب». این نام برای من فقط یک عنوان نبود؛ نشانه‌ای بود از پیوند عاطفی روستا با این مکان. «کلبه کتاب» کوچک بود، اما کارکردش کوچک نبود. همان‌جا بود که کتابخانه از یک آرزو و حرکت پراکنده، به یک واقعیت تبدیل شد. حالا دیگر جایی وجود داشت که می‌شد به آن اشاره کرد و گفت: اینجا خانه کتاب‌های ماست، اینجا جایی است که قرار است خیلی چیزها از نو آغاز شود.

در آن فضای کوچک، اتفاقی بزرگ در حال شکل‌گیری بود. بچه‌ها دیگر فقط برای دیدن کتاب‌ها نمی‌آمدند؛ می‌آمدند که بمانند، بخوانند، گوش بدهند، حرف بزنند و کم‌کم احساس کنند عضوی از یک جمع فرهنگی هستند. من خودم هر بار که درِ آن اتاقک را باز می‌کردم، حس می‌کردم در حال باز کردن درِ امکانی تازه برای روستا هستم. امکانات هنوز محدود بود، فضا کوچک بود، کتاب‌ها آن‌قدر زیاد شده بودند که جا کم می‌آوردیم، اما یک چیز روشن بود: ما دیگر شروع کرده بودیم و این شروع، واقعی و زنده بود.

روایتی از کنشگری فرهنگی یک هموطن بلوچ در منطقه وشنام دُرّی/ روستایی که با کتاب بیدار شد

تپش زندگی با کتاب

کتابخانه برای من هرگز به معنای صرف «قفسه‌هایی برای نگهداری کتاب» نبود. من می‌خواستم «کلبه کتاب» به عنوان کانون هم‌گرایی در وشنام دُرّی تثبیت شود. وقتی صحبت از روستایی می‌شود که دهه‌ها از جریان‌های فرهنگی کشور جدا بوده، صرف وجود کتاب کافی نیست؛ باید «روح زندگی» به آن دمیده شود. بنابراین، من راهبرد فعالیت‌هایمان را بر پایه «تنوع و مشارکت» قرار دادم. ما نیاز داشتیم بچه‌ها را به شکل‌های مختلف با کلمات و دنیای خلاقیت درگیر کنیم.یکی از نخستین گام‌های ما برگزاری دوره‌های قصه‌خوانی بود. در آن اتاقک کوچک، وقت‌هایی بود که بچه‌ها آن‌قدر فشرده در کنار هم می‌نشستند که جایی برای سوزن انداختن نبود، اما برق چشم‌هایشان از شنیدنِ قصه‌هایی که برایشان می‌خواندم، تمام خستگی‌های روزانه را از تنم به در می‌برد. کم‌کم از این سطح فراتر رفتیم. با پیگیری‌های مداوم، کلاس‌های آموزش زبان انگلیسی و کارگاه‌های نقاشی را راه انداختیم. برای تهیه امکانات، دوباره دست به دامن خیران و گروه‌های خیریه شدیم؛ وقتی دیدند ما در آن روستای دورافتاده چقدر جدی هستیم، اعتماد کردند. ابتدا فقط یک گوشی موبایل داشتیم که با آن به اینترنت وصل می‌شدیم و با دنیای بیرون ارتباط می‌گرفتیم، اما به مرور، تلویزیون و لپ‌تاپ تهیه شد. این ابزارها برای بچه‌های ما که شاید تصاویر شهری یا محیط‌های آکادمیک را ندیده بودند، دریچه‌ای به سوی جهانی دیگر بود.

پس از مدتی فعالیت، یک روز یکی از مخاطبان فعالیت‌های کتابخانه در فضای مجازی، به من پیام داد که خانواده ما تصمیم گرفته کاری برای بچه‌ها انجام بدهد و آن کار، ساخت کتابخانه‌ای بزرگ‌تر بود. باورم نمی‌شد چیزی که دنبالش بودم به لطف خدا و همراهی مردم در حال تحقق باشد. خلاصه کتابخانه‌ جدید در مدت ۶ماه به راه افتاد و نام آن شد کتابخانه لیلا مهر، کتابخانه‌ای که به یاد مادر این خانواده نام گرفت. در این سال‌ها یکی از درخشان‌ترین اتفاقات، برگزاری نشست‌های مجازی با نویسندگان سرشناس کشور بود. باورکردنی نبود؛ بچه‌های وشنام دُرّی با نویسندگانی مثل علی‌اصغر سیدآبادی، بیوک ملکی، فرمهر منجزی و لاله جعفری از پشت همان گوشی کوچک حرف می‌زدند. وقتی بچه‌ها صدای نویسنده‌ای را می‌شنیدند که کتاب او را در دست داشتند، اعتمادبه‌نفسشان به‌طرز عجیبی رشد می‌کرد.

ما در کتابخانه، فقط خواندن کتاب را یاد نمی‌گرفتیم، بلکه یاد می‌گرفتیم چطور «بپرسیم»، چطور «نقد کنیم» و چطور «ایده‌پردازی کنیم». این «کلبه کتاب» حالا به جایی تبدیل شده بود که حتی بزرگ‌ترها هم وقتی از کنارش رد می‌شدند، با احترام نگاهش می‌کردند؛ چون می‌دیدند چطور فرزندانشان با اشتیاق به سمت آن می‌دوند. این‌گونه بود که کتابخانه به عضوی زنده و لاینفک از هویت وشنام دُرّی تبدیل شد.

روایتی از کنشگری فرهنگی یک هموطن بلوچ در منطقه وشنام دُرّی/ روستایی که با کتاب بیدار شد

جادوی شترها و کتاب

یکی از اتفاقاتی که عمیقاً بر فرهنگ شفاهی ما تأثیر گذاشت، ورود «شاهنامه» به دایره مطالعاتی بچه‌ها بود. شاید در نگاه اول، شاهنامه برای بچه‌های بلوچی که زبان مادریشان متفاوت است دور به نظر برسد؛ اما قدرت داستان‌های فردوسی فراتر از زبان است. با همت معصومه موسویان، کلاس‌های شاهنامه‌خوانی را آغاز کردیم. دیدن این صحنه که بچه‌ها با آن لهجه شیرین، ابیاتی از شاهنامه را با احساس می‌خواندند و داستان رستم و سهراب را روایت می‌کردند، برای من یک پیروزی بزرگ فرهنگی بود. انجمن شعر روستا نیز از همین‌جا شروع شد. ما نشست‌های شعرخوانی را محدود به چهاردیواری کتابخانه نکردیم؛ گاهی در طبیعت اطراف روستا، زیر نور ستارگان و در سکوت کویر، شعر می‌خواندیم. در کنار این حرکت‌های ادبی، همیشه در فکر این بودم که چگونه «کتاب» را به خانه‌هایی ببرم که حتی راه رسیدن به کتابخانه برایشان دشوار است. اینجا بود که ایده «کتابخانه شتری» متولد شد؛ ایده‌ای که با الهام از تجربه‌های مشابه در پاکستان و با نگاهی به سنت‌های بومی خودمان شکل گرفت. شتر در فرهنگ ما نماد استقامت و همراه همیشگی در دل سختی‌های بیابان است. چرا شتر نتواند حامل «آگاهی» باشد؟ و به این ترتیب کار شروع شد.

دیدن چهره‌های حیرت‌زده‌ کودکان در روستاهای دور، وقتی کاروان کتاب به آن‌ها می‌رسید، با هیچ چیزی قابل مقایسه نبود. انگار یک اتفاق جادویی رخ داده باشد. شترها حامل داستان‌ها بودند. این کار، فقط توزیع کتاب نبود؛ یک عملیات فرهنگی بزرگ بود که می‌خواست مرزهای دسترسی به دانش را جابه‌جا کند. «کتابخانه شتری» به نماد مقاومت فرهنگی ما تبدیل شد؛ نمادی از اینکه هیچ بن‌بستی در برابر اراده‌ انسانی وجود ندارد. این طرح به ما کمک کرد دامنه تأثیرگذاریمان را از وشنام دُرّی گسترش دهیم. ما با این کار به همه نشان دادیم که فرهنگ، منتظر ساختمان‌های شیک و امکانات دولتی نمی‌ماند؛ فرهنگ در حرکت است، همان‌طور که زندگی در دل بیابان‌های ما در حرکت است. ما با این شترها افسونِ کتاب را به خانه‌هایی بردیم که شاید تا پیش از آن، فکرش را هم نمی‌کردند روزی صدای کتاب به گوششان برسد.

وقتی به مسیر طی‌شده نگاه می‌کنم، گاهی باور کردنش برای خودم هم آسان نیست. همه چیز از یک دغدغه ساده شروع شد؛ دغدغه‌ای که در دل تجربه‌های شخصی من شکل گرفت، اما خیلی زود معلوم شد مسئله فقط زندگی من نیست، مسئله یک روستاست. راستی سال ۹۸ روستای ما به‌عنوان نامزد جشنواره دوستدار کتاب انتخاب شد و در سال ۹۹ از میان بیش از ۲هزار روستا جزو ۱۰ روستای برگزیده کشور بودیم.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha