قصۀ خانواده بنویدی، قصۀ همین جغرافیای نادیدنی است؛ روایتی از آدمهایی که ریشه در خاک اصیل ری دارند، در هیاهوی تهران نفس میکشند و نانشان را از دلسنگهای سخت سمنان بیرون میکشند، اما قلبشان در صحن و سرای امام مهربانیها میتپد. این روایت، نهفقط قصۀ یک نذر که واکاوی میراثی است که از پدری مهربان بهیادگارمانده و حالا در دستان همسر و پسرانش، به شجرهای طیبه بدل شده است.
عهد نان حلال در پناه سایۀ خورشید
همه چیز از سالهایی دور شروع شد؛ از روزگاری که سایۀ بلند پدری بر سر این خانواده بود که معتقد بود برکت، نه در انباشتن که در بخشیدن است. او که معمار و بانی این واحد تولیدی بود، خشت اول کار را با نام نامی «رضا (ع)» بنا کرد؛ چرا که میدانست اگر چرخ صنعتی در دل کویر سمنان میچرخد، به حرمت دعایی است که از گلوی خستۀ کارگری برمیآید یا گرهی است که از زندگی دردمندی باز میشود.
وقتی پدر رفت، میراث او فقط یک کارخانه و معدن نبود؛ او یک عیار اخلاقی از خود بهجای گذاشت. حالا آقا فرید و برادرش، در کنار مادری که ستون خیمه این خانواده است، نگهبان همان عهد دیرینهاند. آنها اگرچه امروز در دفتر تهران مشغول به کارند، اما هرگز فراموش نکردهاند که ریشهشان در کدام خاک استوار شده است. آنها قدکشیده مجاورت با آستان باصفای حضرت عبدالعظیم (ع) هستند؛ همانجایی که یاد گرفتند سخاوت، نه یک انتخاب که بخشی از هویت اصیل و آبروی ریشهدار آنهاست. این ارادت عمیق، حالا پلی شده است میان قبله تهران و خورشید خراسان.
اولین قدم هفته به نام نامی سلطان
در واحد تولیدی آنها در سمنان، تقویم با بقیه جاها فرق دارد. آنجا شنبهها فقط شروع یک هفته کاری نیست؛ شنبهها روز پرداخت حق برکت است.
سنتی که آقا فرید از دوران جوانی به یادگار آورده و حالا در ابعادی بزرگتر اجرا میشود. هر شنبه، پیش از آنکه اولین معامله هفته رقم بخورد، ابتدا سهم نیازمندان کنار گذاشته میشود.
این بخشی از رزق کارخانه است که آنها خود را صاحبش نمیدانند؛ بلکه امانتی میبینند که باید به دست اهلش برسد. آقا فرید معتقد است همین که اول هفته، سهم سفره محرومان را جدا میکنند، انگار کل کسبوکارشان را به اماننامه حضرت رضا (ع) میسپارند. او با تمام وجود درک کرده است که حسابوکتاب خدا با ماشینحسابهای روی میز مدیریت، زمین تا آسمان تفاوت دارد.
نذری که به سفره سلطان رسید
اما در مرکز این دایرۀ ارادت، بانویی ایستاده است که نامش با نذر و سخاوت گرهخورده؛ خانم بنویدی. او که حالا در آستانه هفتادسالگی است، سهم خود از دارایی کارخانه را صرف خرید عشق میکند. از سال ۱۳۹۱، نام او در فهرست سپید ناذران آستان قدس رضوی ثبت شده است. نذر او، اهدای دام است؛ نذری که میخواهد برکت حاصل از خاک سمنان، به سفره زائرانی برسد که با پاهای خسته و دلهای امیدوار به پابوس انیسالنفوس (ع) آمدهاند.
خانم بنویدی، باوجود آنکه آرتروز مفاصل گاهی همراه روزهای اوست، هرگز نذرش را به دست قضاوقدر نمیسپارد. جادۀ تهران به مشهد برای او یک سلوک روحانی است. وقتی گنبد طلایی از دور نمایان میشود، انگار تمام خستگیهای جسمانیاش رخت میبندند. او روبروی ایوان طلا میایستد و با همان متانت و اصالت تهرانی، با آقایش نجوا میکند: «آقاجان، ما هنوز بر سر پیمانی که پدر خانواده بست، هستیم.»
این ارادت، حالا مثل یک رود زلال، به نسل بعدی هم سرایت کرده است. آقا فرید وقتی به دخترش نگاه میکند، آرزو دارد او هم همان طعم شیرین نمکگیر شدن این آستان را بچشد. او میخواهد دخترش یاد بگیرد که میتوان در مدرنترین نقطه تهران زندگی کرد، اما دل را در سقاخانۀ اسماعیلطلا جا گذاشت.
چشمهای که از کویر به طوس پیوست
قصه این خانواده، قصه تضادهای زیباست. تضاد میان سختی سنگ معدن و نرمی دل مادر؛ تضاد میان هیاهوی صنعت و سکوت پرمعنای حرم. آنها ثابت کردهاند که نذر کردن، نه یک تکلیف مذهبی صرف که یک هنر زیستن است. آنها یاد گرفتهاند که چطور از میان غبار معادن سمنان، راهی بهسوی بهشت خراسان، حفر کنند.





نظر شما