همه آمده بودند؛ از پیر و جوان، از کودک در آغوش پدر تا جانبازی که سالها پیش بخشی از سلامتی خود را در میدان نبرد جا گذاشته بود. خیابانهای منتهی به مصلای تهران از نخستین ساعات روز، تصویری متفاوت به خود گرفته بودند؛ خیابانهایی که دیگر تنها مسیر عبور خودروها نبودند؛ بلکه رودخانههایی از انسان بودند که از هر سو به یک مقصد میرسیدند. مقصد؛ مصلای تهران؛ جایی که جمعیت برای وداع با پیکر رهبر شهید انقلاب و خانوادهشان گرد هم آمده بودند. از خیابان بهشتی تا ورودیهای مصلا، هر قدم نشانی از حضور مردم داشت. سیل جمعیت آرام؛ اما پیوسته حرکت میکرد. گویی همه بیآنکه کسی راه را نشان دهد، مسیر را از بر بودند. هر خیابان شاخهای از این رود خروشان بود که در نهایت به دریای انسانی مقابل مصلا میپیوست.
در میان این ازدحام، آنچه بیش از هر چیز به چشم میآمد، وحدت مقصد و احساس مشترک مردم بود؛ احساسی که در چهرهها، اشکها، شعارها و حتی سکوت برخی از حاضران موج میزد. در طول مسیر، موکبها یکی پس از دیگری برپا شده بودند. خادمان بیوقفه مشغول خدمترسانی بودند؛ از توزیع آب، شربت و میوه گرفته تا خنک کردن مردم با مهپاش و پنکههای صنعتی. گرمای هوا نتوانسته بود از شور و حضور مردم بکاهد و موکبها نیز تلاش میکردند اندکی از سختی این مسیر طولانی را برای زائران کاهش دهند.
در بخشهایی از مسیر، خودروهای آتشنشانی با پاشیدن آب روی جمعیت، هوای گرم را قابل تحملتر میکردند. نیروهای امدادی، هلالاحمر، اورژانس، شهرداری و دیگر دستگاههای خدمترسان نیز در تمام طول مسیر، حضور فعال داشتند تا اگر کسی نیازمند کمک شد، در کوتاهترین زمان به او رسیدگی کنند.
هماهنگی میان نیروهای مختلف به خوبی مشهود بود؛ از پلیس راهور گرفته تا نیروهای انتظامی و امنیتی، هر کدام مسئولیتی مشخص بر عهده داشتند. نظم گستردهای که در میان این حجم عظیم جمعیت برقرار بود، نشان میداد برای برگزاری این مراسم ساعتهای طولانی برنامهریزی و هماهنگی انجام شده است.
در گوشه و کنار مسیر، نمایشگرهای بزرگ تصاویر، سخنرانیها و نوحههای حماسی را برای مردم پخش میکردند. پوسترها و تصاویر فراوانی از رهبر شهید و حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای میان جمعیت توزیع میشد و بسیاری از زائران آنها را در دست گرفته بودند.
پرچمها در باد به حرکت درآمده بودند و فضای مراسم را با رنگها و نمادهای مختلف همراه میکردند. هر چند متر، تصویری بزرگ بر فراز جمعیت نصب شده بود و نگاه هزاران نفر را به خود جلب میکرد. صدای نوحهها با شعارهای مردم در هم میآمیخت و فضایی آکنده از سوگواری و همبستگی را ایجاد کرده بود.
احساسی که انسان را به اینجا میکشد
در میان انبوه جمعیت، گاهی یک تصویر بیش از هزاران قاب دیگر در ذهن ماندگار میشد؛ دختربچه خردسالی در آغوش پدرش شعارهایی را که اطرافیان سر میدادند، با همان صدای کودکانه تکرار میکرد. تکبیر میگفت و «مرگ بر آمریکا» را بلند سر میداد. پدرش میگفت از سرپل ذهاب همراه همسر و فرزندانش خود را به تهران رساندهاند تا در مراسم وداع حضور داشته باشند. اشک در چشمانش حلقه زده بود. میان بغض و سخن گفتن، از مسیر طولانی سفرشان میگفت و از احساسی که او را به تهران کشانده بود. در آن لحظه، تصویر پدری که فرزندش را در آغوش گرفته و در میان خیل جمعیت ایستاده بود، بخشی از روایت اجتماعی این مراسم را شکل میداد؛ روایتی که نسلهای مختلف را در کنار یکدیگر نشان میداد.
سکوت، اشک و گامهایی مصمم برای حضور
در میان جمعیت، چهرههایی دیده میشدند که فارسی را با لهجهای متفاوت حرف میزدند. گروهی از زائران میگفتند از هندوستان آمدهاند تا در این مراسم شرکت کنند. حضور آنها در کنار مردم شهرها و استانهای مختلف ایران، به مراسم، رنگی فراتر از یک اجتماع محلی داده بود؛ اجتماعی که از مناطق گوناگون شکل گرفته بود. هرچه به مصلا نزدیکتر میشدیم، خیابانها بیش از پیش در اختیار جمعیت قرار میگرفت. از محدوده تقاطع سهروردی، دیگر تنها عابران پیاده امکان عبور داشتند؛ مأموران پلیس، نیروهای راهور و دیگر عوامل انتظامی با آرامش مسیرها را هدایت میکردند و از ایجاد ازدحام در ورودیها جلوگیری به عمل میآوردند.
در کنار آنها نیروهای امدادی نیز آماده بودند تا در صورت نیاز، به سالمندان، کودکان یا افرادی که دچار ضعف میشدند، کمک کنند. در میان حرکت آرام جمعیت، این احساس شکل میگرفت که کسی نیاز به راهنما ندارد. همه مسیر را میشناختند؛ همان راهی که سالهای گذشته در مناسبتهای مختلف طی شده بود؛ راهی که به نماز عید فطر آقا ختم میشد. از خیابان شهید قنبرزاده تا ورودیهای مصلا، مردم بیوقفه پیش میرفتند. در طول مسیر، کودکان دست در دست والدین، سالمندان تکیهزنان به فرزندان و جوانان در کنار یکدیگر گام برمیداشتند.
در این میان، نیروهای انتظامی نیز در امتداد مسیر صف کشیده بودند و برخی از آنها تصاویر همرزمان شهید خود را در دست داشتند. با نزدیک شدن به محل اصلی مراسم، دیگر تشخیص انتهای جمعیت ممکن نبود. هرسو که نگاه میکردی، انبوه انسانهایی دیده میشد که در کنار یکدیگر ایستاده بودند. پرچمها بر فراز جمعیت در اهتزاز قرار داشت و تصاویر بزرگی در نقاط مختلف نصب شده بود. شعارها همچنان در فضای مصلا طنینانداز میشد و گروههای مختلف یکصدا آنها را تکرار میکردند. شعارها همان شعارها بود؛ «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» و فریادهایی که بر تقاص خون امام شهید تأکید میکرد. فضای مراسم آمیزهای از اندوه، همبستگی و حضور گسترده مردمی بود؛ حضوری که در سکوت برخی چهرهها، در اشک چشم بسیاری از حاضران و در گامهای استوار جمعیتی که مسیر را تا پایان طی کرده بودند، نمود پیدا میکرد. تهران، دیگر تنها یک شهر نبود؛ میزبان اجتماع بزرگی بود که از نقاط مختلف گرد هم آمده بودند و هرکدام روایت خود از این حضور را همراهشان داشتند.
دیگر چگونه میتوانم کمر راست کنم؟
کمی جلوتر، محمد، جانباز ۷۰ درصد اعصاب و روان از اصفهان که در میان جمعیت حرکت میکرد، میگفت در نوجوانی به فرمان امام خمینی(ره) راهی جبهه شده بود و سالها پیش نیز در مراسم تشییع ایشان حضور داشته است. حالا با نگاهی آمیخته به اندوه، از خاطرات گذشته سخن میگفت و حسرت میخورد که چرا زنده مانده تا چنین روزی را ببیند. چهره آفتاب سوختهاش و قدمهای آرام؛ اما استوارش، روایت سالهایی بود که هنوز رد آنها بر قامتش باقی مانده است.
روحانی جوانی که همراه همسر و فرزندانش از قم آمده بود، میگفت از نخستین ساعات صبح در محل حاضر شدهاند و نتوانستهاند در خانه بمانند. همسرش نیز از روزهای گذشته سخن میگفت؛ از اینکه فضای خانهشان پس از این اتفاق تغییر کرده و احساس کردهاند باید در این مراسم حضور داشته باشند. برای آنها مسیر قم تا تهران تنها یک سفر نبود؛ بلکه بخشی از ادای احترام و همراهی با این مراسم به شمار میرفت.
کمی آنسوتر، دختر جوانی که پرچم جمهوری اسلامی را در دست و چفیه بر سر داشت، در حالی که اشک مژهها و گونههایش را خیس کرده بود، درباره احساسش از بدرقه رهبر شهید انقلاب میگفت: «در این لحظات که خورشید امید را بدرقه میکنم، قلبم به شدت میتپد؛ نه از ترس؛ بلکه از هیبت این لحظهها و از شوق وصال با حقیقتی که امروز در میان ماست. چطور بدون رهنمودهایشان مسیر درست را گم نکنیم؟»
سر چرخاندم و چشمم به مردی افتاد که نقشه کشور را روی سینهاش چسبانده بود. به سمتش رفتم و از احساسش و حضورش در این مراسم پرسیدم.
میگفت: «شاید با برخی از تصمیمهای ایشان موافق نبودم؛ اما هیچ وقت سایه پدریشان را روی سر این مملکت انکار نکردم. حالا که رفتهاند، انگار تنها تکیهگاه امنیت ما فروریخته است».
پیرمردی که به سختی نفس میکشید و عصازنان تلاش میکرد خود را به مصلا برساند، میگفت: «من از اوایل انقلاب با امام خامنهای آشنا شدهام. ایشان واقعاً ستون خیمه انقلاب بودند. حالا که این ستون افتاده، چطور میتوانم کمر راست کنم؟»
وی ادامه داد: «دلم برای آن نگاه نافذشان تنگ میشود. ایشان مهمترین کسی بودند که در سختیها به ما آرامش میدادند. حالا در این پیری، پناهمان چه کسی خواهد بود؟»
دقایقی بعد، زنی که چادرش را با مشت گرفته و هقهق میکرد، نظرم را جلب کرد. بریده بریده میگفت: «اصلاً نمیتوانم باور کنم این تابوت همان کسی است که هر شب برای آرامش ما دعا میکردند».
کمی آن طرفتر مردی که شانههایش از شدت گریه میلرزید، زیر لب میگفت: «آقا، مگر نگفتید ما را تنها نمیگذارید؟ پس چرا گذاشتید و رفتید؟ مگر نمیدانستید یتیم میشویم؟»
اما پیرمردی که خاطرات تلخ و شیرین انقلاب را دیده، بیشتر نگران آینده نظام بود. او میگفت: «من بارها دیدم که رهبر شهید انقلاب چطور این خیمه را در میان توفانها نگه داشتند. مردم فکر میکنند ایشان فقط رهبر بودند؛ اما ایشان ستون خیمه امنیت همه ما بودند؛ چه آنهایی که دوستشان داشتند و چه آنهایی که نمیشناختندشان. الان دلم برای سرنوشت این کشور میسوزد. در واقع نگران آینده کشورمان هستم».
کمی جلوتر، در انتهای خیابان مفتح و نزدیک ایستگاه مترو مفتح، زن جوانی که چشمهایش از شدت گریه سرخ شده بود، میگفت: «امروز مردم ما فقط در حال وداع با یک رهبر نیستند؛ بلکه در حال وداع با بخشی از هویت، بخشی از صلابت و بخشی از آرامش خود هستند. از این پس بدون رهنمودهای امام شهیدمان، راهی طولانی و دشوار را در پیش داریم».





نظر شما