بهگزارش قدس انلاین، صد و سی و سومین روز تقابل، روز سکوتی بود که خود به اندازه شلیک معنا داشت. پس از دو روز حملات متقابل میان ایران و آمریکا، آتش موقتاً فرونشست؛ اما هیچ یک از مؤلفههای بحران تغییر نکرد. قطر برای احیای مسیر مذاکره فعال شده، واشنگتن از تداوم گفتوگوهای فنی سخن میگوید، اما همزمان تنگه هرمز در بالاترین سطح تهدید امنیتی قرار دارد، اسرائیل در لبنان و غزه به حملات خود ادامه میدهد و ابهام درباره انفجارهای بوشهر و کنارک، بیاعتمادی ایران را تشدید کرده است. بنابراین آنچه دیده میشود، نه بازگشت به صلح، بلکه توقفی موقت در دل همان منطق جنگ بود؛ مکثی مسلحانه میان دو شلیک.
هرمز؛ نقطهای که آمریکا در آن دست بالا ندارد
مهمترین تحول روز، تثبیت دوباره هرمز به عنوان مرکز ثقل تقابل بود. گزارشها از کاهش شدید عبور کشتیها، تداوم بالاترین سطح هشدار امنیتی و اختلال در مسیرهای هماهنگ شده با آمریکا نشان میدهد واشنگتن هنوز نتوانسته راهی برای بازگرداندن کنترل کامل بر این آبراه پیدا کند.مسئله هرمز فقط عبور نفتکشها نیست؛ مسئله این است که ایران توانسته نقطهای را به میدان اصلی منازعه تبدیل کند که آمریکا برای حفظ نظم جهانی خود به ثبات آن نیاز حیاتی دارد. ایران در این میدان لازم نیست وارد جنگ گسترده شود. کافی است نااطمینانی امنیتی را زنده نگه دارد تا بیمه، کشتیرانی، انرژی و بازارهای مالی همزمان واکنش نشان دهند. همین مزیت نامتقارن، هرمز را به «کارت اصلی» ایران تبدیل کرده است.آمریکا میخواهد آزادی کشتیرانی را به معنای محدود کردن حاکمیت ایران در تنگه تعریف کند؛ ایران اما میگوید امنیت هرمز بدون پذیرش نقش و منافع ما ممکن نیست. بنبست فعلی در همین نقطه شکل گرفته است. واشنگتن نظم سابق را میخواهد، اما موازنه سابق دیگر وجود ندارد.
دیپلماسی قطر و تناقض واشنگتن
در سطح دیپلماتیک، قطر تلاش کرد تفاهمنامه را از فروپاشی کامل نجات دهد. دوحه از دو طرف خواست به مسیر مذاکره بازگردند و از تشدید بیشتر پرهیز کنند. مقامهای آمریکایی نیز تأکید کردند واشنگتن همچنان به راه حل دیپلماتیک متعهد است. اما مشکل اصلی، نه نبود میانجی، بلکه ناسازگاری رفتار آمریکاست.
آمریکا از یک طرف از گفتوگو سخن میگوید و از طرف دیگر مجوز فروش نفت ایران را لغو میکند، حملات اخیر را توجیه میکند و نیروهای خود را برای حملات احتمالی بعدی آماده نگه میدارد. این همان الگوی آشنای «مذاکره زیر سایه فشار» است؛ الگویی که شاید در محاسبات واشنگتن ابزار چانهزنی باشد، اما برای ایران نشانه غیر قابل اعتماد بودن طرف مقابل تلقی میشود.
سکوت غیرعادی ترامپ نیز که چند روز زبان به هرزهدرایی گشوده بود، در همین چارچوب قابل فهم است. او میداند هر حمله جدید به ایران، قیمت انرژی را بالا میبرد و هر عقبنشینی آشکار، تصویر قدرتنمایی او را تخریب میکند. بنابراین کاخ سفید میان هزینه اقتصادی جنگ و هزینه سیاسی عقبنشینی گرفتار شده است.
لبنان و غزه؛ جایی که توافقها بیاعتبار میشوند
همزمان با تلاش برای احیای دیپلماسی، اسرائیل نشان داد همچنان خود را مقید به هیچ آتشبسی نمیداند. حملات پهپادی و تخریب خانهها در جنوب لبنان، در کنار تداوم کشتار در غزه و حمله به محوطه بیمارستان کمال عدوان، بار دیگر ثابت کرد توافقهای امضاشده با میانجیگری آمریکا، بدون مهار تلآویو، ضمانت اجرایی ندارند.
از همین زاویه، دفاع دوباره جوزف عون از مذاکره با اسرائیل در لبنان، بیش از آنکه نشانه ابتکار سیاسی باشد، نشانه فشار ساختاری واشنگتن بر بیروت است. توافقی که اسرائیل را به عقبنشینی واقعی و توقف حملات وادار نکند، عملاً به ابزاری برای مدیریت خلع سلاح مقاومت تبدیل میشود؛ نه پایان اشغال.
گزارش عفو بینالملل درباره ضرورت تحقیق در مورد حملات اسرائیل به لبنان نیز این واقعیت را پررنگتر کرده که مسئله فقط توقف جنگ نیست، بلکه جلوگیری از تبدیل آتشبس به سپر حقوقی برای تداوم جنایت است.
ایستگاه صد و سی و سوم؛ تفاهمنامه روی تخت مراقبت
ما اکنون نه با صلح روبهرو هستیم، نه با جنگ تمامعیار؛ بلکه با مرحلهای از «کنترل بحران» مواجهیم که هر لحظه میتواند به انفجار بعدی برسد. موشکها امروز ساکتتر بودند، اما منطق میدان تغییر نکرده است. آمریکا هنوز میخواهد فشار را حفظ کند، اسرائیل هنوز آتشبس را بیاعتبار میکند و ایران هنوز مهار تنگه هرمز را در دست دارد.تفاهمنامه سوئیس هنوز نمرده است، اما زنده بودن آن به معنای کارآمد بودنش نیست. اگر واشنگتن نتواند میان مذاکره، تحریم، حمله و حمایت از تلآویو یکی را انتخاب کند، این سند نیز مانند بسیاری از توافقهای قبلی، به متنی بیجان تبدیل خواهد شد.



نظر شما