آمریکا پول، سلاح و ارتشی کمرقیب دارد؛ آنچه ندارد، کارنامهای موفق در جنگهای چند دهه اخیر است. از کره و ویتنام تا عراق و افغانستان، واشنگتن بارها برای اهدافی بزرگتر از منافع واقعی خود جنگیده و هزینه آن را پرداخته است.
کارنامه، بیرحمانه روشن است؛ جنگ کره تساوی بود؛ ویتنام شکست آشکار؛ عراق و افغانستان شکستهایی پرهزینه؛ و جنگ کوزوو نیز بهسختی میتواند پیروزی نامیده شود؛ تنها پیروزی روشن آمریکا در این دوره، جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ بود؛ جنگی که اتفاقاً نشان داد مشکل واشنگتن کمبود قدرت نظامی نیست، بلکه انتخاب هدف اشتباه است.
جنگی که برای آمریکا مهم است، برای دشمن مسئله مرگ و زندگی است
به نوشته فارن پالیسی یک الگوی ثابت در شکستهای آمریکا دیده میشود: واشنگتن وارد جنگهایی میشود که منافعش در آنها محدود است، اما اهدافش را بسیار بزرگ تعریف میکند؛ از تغییر رژیم گرفته تا بازسازی یک جامعه بر اساس الگوی آمریکایی.
در طرف مقابل اما، محاسبه کاملاً متفاوت است؛ دشمن اغلب برای بقای خود، استقلالش یا حفظ خودمختاریاش میجنگد. برای آمریکا، جنگ ممکن است یکی از چندین پرونده سیاست خارجی باشد؛ برای طرف مقابل، ممکن است همهچیز باشد.
همین تفاوت، یکی از مهمترین دلایل شکست قدرتهای بزرگ در جنگهای نامتقارن است. طرف ضعیفتر الزاماً نیازی به پیروزی در میدان نبرد ندارد. کافی است نبازد و منتظر بماند تا قدرت بزرگتر از ادامه جنگ خسته شود؛ جنگ کره نمونه کلاسیک این الگو بود. آمریکا منافع مهمی در شبهجزیره داشت، اما چین تلاش واشنگتن برای متحد کردن کره را تهدیدی موجودیتی دید. پکن دستکم ۲۰۰ هزار سرباز و احتمالاً بسیار بیشتر را برای جلوگیری از این نتیجه قربانی کرد. سه سال بعد، جنگ با پیروزی آمریکا تمام نشد؛ با تساوی پایان یافت.
در ویتنام، واشنگتن با نیرویی روبهرو شد که ملیگرایی و سابقه مبارزه ضد استعماری را با خود حمل میکرد. آمریکا توانست مدتی افکار عمومی را با هشدار درباره «افتادن دومینوها» و از دست رفتن اعتبار متقاعد کند، اما جنگ بیپایان سرانجام همان افکار عمومی را علیه خود شوراند؛ آمریکا عقب نشست؛ هانوی پیروز شد.

عراق و افغانستان؛ جایی که پیروزی نظامی به شکست سیاسی تبدیل شد
عراق شاید روشنترین نمونه باشد؛ صدام حسین در سال ۲۰۰۳ مهار شده بود. برنامههای تسلیحاتیاش برچیده شده بود و هیچ نقشی در حملات ۱۱ سپتامبر نداشت. با این حال، واشنگتن تصمیم گرفت رژیم او را سرنگون کند؛ هدفی که، بر اساس همین تحلیل، منفعت حیاتی برای آمریکا محسوب نمیشد.
سرنگونی صدام سریع انجام شد. اما جنگ واقعی بعد از آن آغاز شد؛ نیروهای اشغالگر با شورشی قدرتمند روبهرو شدند؛ شورشی که با سلطه خارجی مخالف بود و از ایران و سوریه نیز حمایت میشد. همان جنگی که در ابتدا آسان به نظر میرسید، به یک «فاجعه پرهزینه» تبدیل شد.
افغانستان نیز مسیر مشابهی داشت؛ آمریکا برای تعقیب «اسامه بنلادن» و طالبان دلایل مشخصی داشت. اما هدف از بین بردن یک تهدید مشخص، به پروژهای برای تبدیل افغانستان به دموکراسی به سبک غربی تبدیل شد؛ این تغییر هدف، هزینه جنگ را دگرگون کرد.
جامعهای که به «گورستان امپراتوریها» شهرت داشت، در برابر حضور خارجی مقاومت کرد. در نهایت، مسئله برای شورشیان روشنتر بود؛ آنها بیش از آنکه به شکست دادن آمریکا نیاز داشته باشند، به بیرون راندن آن نیاز داشتند؛ پس از دو دهه، آمریکا رفت.
در مقابل، جنگ خلیج فارس نشان داد چگونه میتوان جنگ را برد. «جورج اچ. دبلیو. بوش» پس از بیرون راندن عراق از کویت، از رفتن به بغداد خودداری کرد. او صدام را سرنگون نکرد و وارد پروژه اشغال و اداره یک جامعه چندپاره نشد؛ هدف محدود بود؛ منفعت روشن بود؛ عملیات پایان یافت و همین تفاوت، کلیدی بود.

مشکل آمریکا قدرت نیست؛ وسوسه استفاده از قدرت است
آمریکا آنقدر قدرتمند است که ورود به جنگهای مختلف برایش آسان به نظر میرسد. فناوری برتر و قدرت آتش عظیم این تصور را تقویت میکند که میتوان جنگ را سریع برد اما مسئله جنگ معمولاً پس از بمباران آغاز میشود.
قدرت نظامی میتواند یک حکومت را سرنگون کند؛ اما نمیتواند بهتنهایی یک جامعه را وادار کند آیندهای را که واشنگتن برایش طراحی کرده بپذیرد؛ به همین دلیل، مشکل آمریکا در این تحلیل «بد جنگیدن» نیست. مشکل، جنگیدن برای اهداف اشتباه است؛ اهدافی که گاهی با منافع واقعی آمریکا تناسب ندارند.
این الگو در جنگ کنونی با ایران نیز در متن اصلی مطرح شده است؛ جنگی که به نوشته فارن پالیسی، تاکنون هیچیک از اهداف اعلامشده دولت ترامپ را محقق نکرده و ممکن است در پایان، ایران را در موقعیتی راهبردی قویتر قرار دهد اما حتی شکست در یک جنگ نیز الزاماً به تغییر مسیر منجر نمیشود؛ زیرا یکی از مشکلات واشنگتن، ناتوانی محافل سیاست خارجی در پذیرش اشتباهات گذشته است.
«رابرت کیگن»، یکی از مدافعان برجسته جنگ عراق، در پاسخ به این پرسش نشریه Responsible Statecraft که آیا جنگ ۲۰۰۳ اشتباه بود، گفت: «مطمئن نیستم اعتراف به اینکه آن یک اشتباه بود چه فایدهای داشته باشد. این کار کسی را به زندگی بازنخواهد گرداند.»
اما او در عین حال گفت مهمترین تأسفش این است که جنگ عراق حمایت عمومی از سیاست خارجی مداخلهگرایانهای را که از آن دفاع میکند، کاهش داد؛ این همان نقطهای است که شکست نظامی به مسئلهای فراتر از میدان جنگ تبدیل میشود. اگر اشتباه پذیرفته نشود، درس گرفتن از آن دشوار خواهد بود و شاید به همین دلیل است که فهرست جنگهای ناموفق آمریکا همچنان طولانیتر میشود.

مسئله واشنگتن کمبود موشک، سرباز یا پول نیست. مسئله این است که قدرتمندترین کشور جهان بارها جنگی را انتخاب کرده که هدفش از منفعتش بزرگتر بوده است؛ جنگ کره، ویتنام، عراق، افغانستان و اکنون ایران، هرکدام در شرایطی متفاوت شکل گرفتهاند؛ اما یک نخ مشترک میان آنها وجود دارد؛ آمریکا وارد جنگ میشود چون میتواند، اما در نهایت با این پرسش روبهرو میشود که آیا اصلاً باید میجنگید و در سیاست خارجی، گاهی همین سؤال، تفاوت میان یک پیروزی و یک شکست طولانی است.
تا زمانی که بیمیلی به پذیرش اشتباهات و قبول مسئولیت در محافل سیاست خارجی که اکنون بخش قابلتوجهی از جهان MAGA را نیز شامل میشود، گسترده باقی بماند، آمریکاییها باید خود را برای ناامیدیهای بیشتر آماده کنند.





نظر شما