داخل پارک محله ما یک کافه چوبی با سازههای سبک جانمایی شده که ویترینش، سرشار از انواع مضرجات و اسباببازیهای بنجل است؛ متنوع و جذاب، مخصوص جهان کودکان و این یعنی دعوای هر روز پدر و مادرها با فرزندشان که؛ بچه جان! این خوراکی سم خالص است، غیر بهداشتی است، زیادی ترش است، زیادی گران است و هزار بهانه بجا و نابجا برای انصراف او.
و حالا بچه: «اگه بده، چرا مامان اون بچه خرید؟ اگه گرونه، چرا اون پولش رو داد؟» اگه و اگه و هزار اما و اگه دیگر که یک تصمیم به ظاهر ساده مدیریت شهری برای ما رقم میزند.
خیر سرمان میخواستیم دو ساعت فارغ از خرید و مصرف بیفایده که تمام زندگیمان را گرفته است، تجربه آرامی در پارک محلی منطقه داشته باشیم.
خندهدارتر اینکه برخی اینگونه از این تصمیم دفاع میکنند که آقا این کار اسمش سرزندگی شهری است. شما با امنیت و گردش سرمایه و ایجاد اشتغال مخالفید؟!
اسم خصوصیسازی بیخردانه و تجاریسازی فضای عمومی و ترویج مصرفگرایی را میگذارند «سرزندگی شهری!»
فقط نمیدانم این شهر سرزنده چرا فقط باید در خورد و خوراک و کافه تریا و خیابان غذا و اینها جستوجو شود؟ من کافه میروم پس زندهام!
اما نوع دیگری از سرزندگی را هم این شبها در خیابانها میبینیم که شاید مقایسه این دو برایمان تأملبرانگیز باشد.
ساعت ۱۱ شب وکیلآباد ۱۷، مسجد امام حسن(ع)، مقابل رستورانها و کافههای مدرنش ایستادهام که دوستی با یک پلاستیک بزرگ به سمت من میآید. بیمقدمه میگوید: «این را از آن طرف تجمع توزیع کن» و خودش هم سمت دیگر تجمع میرود. وسط راه، قبل از اینکه به مردم برسد، یک پیک موتوری جلو پایش ترمز میزند و سری به سمت پلاستیک تکان میدهد. فوری یک شام تقدیم میشود. داخل پلاستیک را نگاه میکنم؛ یک ظرف پلاستیکی کوچک کوکو سبزی و داخلش یک خیارشور و دو کف دست نان. تا به نفر اول تجمع برسد، زن دیگری از کوچه فرعی، پلاستیک غذا را میبیند و جلو میآید؛ شام دیگری تقدیم میشود.
من هم از آن طرف دیگر شروع میکنم. همانطور که بستههای کوکو سبزی را در میآورم، به توزیعکنندگان دیگر نگاه میکنم که چطور هرکسی با هر پوششی و از هر مسیری جلو راهشان سبز میشود، یک بسته با لبخند تقدیمش میکنند. یاد سریال «کت جادویی» میافتم.
دعا که تمام میشود، بستههای داخل پلاستیک هم تمام میشوند و من از روی حیا غذایی برنمیدارم تا به افراد توزیعکننده برسد. دم رفتن دستم را میگیرد و دو غذا به زور داخل دستم میگذارد و تشکر میکند؛ اما تقریباً مطمئن هستم برای خودشان کم میآید.
این تجربه شاید در مقام توصیف چیز مهمی به نظر نرسد؛ اما من از همین رفتار دگرخواهانه و وطنپرستانه که بدون هیچ چشمداشتی انجام میشود، انرژی زیادی میگیرم.
من مشتری نبودم و برایم نوع بستهبندی غذا مهم نبود. مهم این بود که چندین نفر حاضر بودند غذایشان را بدون هیچ چشمداشتی به همشهریشان ببخشند تا همه در یک سفره نامرئی برای ساخت یک کشور قوی شریک باشیم.
اینجا کسی نگران سود و زیان نبود. این کوکوسبزیهای ساده در آن پلاستیک معمولی، در برابر آن کافههای پر زرق و برق پارک، برای من نماد یک مقاومت بودند؛ مقاومت انسان مدنی در برابر انسان مصرفکننده. در آن پارک محله، منطق کلانشهر میخواست ما را به کیفپولهای متحرکی تبدیل کند که شرط حضورمان در فضای عمومی، دست کردن در جیبمان است؛ اما اینجا در پیادهروی وکیلآباد، ما نه مشتری بودیم و نه رهگذران بیگانه؛ ما انسان بودیم که داشتیم به واسطه یک کنش دگرخواهانه، معنای زندگی را بازتولید میکردیم.
سرزندگی شهری واقعی، بوی قهوه گرانقیمت کافهها و نورپردازیهای خیرهکننده فودکورتها نیست. سرزندگی شهری، ترویج ولع مصرف و رقابت جیبها نیست. سرزندگی شهری همین جریان سیال مهربانی در رگهای تاریک شب است؛ همین که در اوج بیرحمی اقتصاد کلانشهر، هنوز آدمهایی پیدا میشوند که بیبهانه به روی هم لبخند میزنند، لقمهشان را قسمت میکنند و بیآنکه نام یکدیگر را بدانند، به هم پناه میبرند.
۲۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۶:۱۸
کد مطلب: ۱۱۶۱۳۹۵
داخل پارک محله ما یک کافه چوبی با سازههای سبک جانمایی شده که ویترینش، سرشار از انواع مضرجات و اسباببازیهای بنجل است؛ متنوع و جذاب، مخصوص جهان کودکان و این یعنی دعوای هر روز پدر و مادرها با فرزندشان که؛ بچه جان! این خوراکی سم خالص است.
زمان مطالعه: ۳ دقیقه
منبع: روزنامه قدس





نظر شما