نهم اسفند روزی است که زمان برای خیلی از مردم ایران از حرکت ایستاد؛ روزی که دشمنان این آب و خاک جرئت کردند به جان ولی امر مسلمین جهان سوءقصد کنند. صبح دهم اسفند اما نه تنها خانههای شهدای روز گذشته؛ بلکه همه سرزمین ایران در غم شهادت پدر امت و یاران باوفایشان در سکوتی سنگین فرو رفت.
در میان این داغها، شهادت مردانی که در کنار امام و مقتدای خود پر کشیدند، قصههای متفاوتی دارد؛ گویی دلبستگیشان به امامشان تا آخرین لحظه ادامه یافت و سرنوشتشان نیز در کنار ایشان رقم خورد.
شهید مصطفی نکویی یکی از همان شهدای نهم اسفند است؛ مردی با لباس سبز پاسداری که سالها پیش از شهادت از آن سخن میگفت؛ اما نه در سوریه به دست داعش؛ بلکه در کنار مولا و مقتدای خود در بیت رهبری و به دست اشقیالاشقیای زمانه شهد شیرین شهادت را نوشید.
روایت آقا مصطفی، روایت ۲۱ سال زندگی مشترک، پدری برای چهار فرزند و مردی است که کار مردم را کار خود میدانست، به زائران حسینی خدمت میکرد و در خانه نیز با عشق و محبت به همسرش یاری میرساند و همبازی فرزندانش بود. به همین دلیل برای شناخت او به سراغ بانویی رفتیم که بیش از دو دهه در کنارش زندگی کرده و حالا با درد فراق، خاطرات آن سالها را مرور میکند.
زهرا مطهری، همسر شهید مصطفی نکویی در ابتدای این گفتوگو درباره چگونگی آغاز زندگی مشترکشان در شهر اسفراین به خبرنگار طوس میگوید: من و آقا مصطفی دخترخاله و پسرخاله بودیم و ازدواجمان سنتی بود؛ یعنی از طرف ایشان خواستگاری انجام شد، پاسخ ما هم مثبت بود. همسرم آن موقع بیستویک ساله بود و برخلاف سنش، پسری بسیار آبدیده و باتجربه بود. به همین خاطر برادرانم با این ازدواج مخالفت نکردند؛ چرا که آقا مصطفی را خیلی قبول داشتند و با دید مثبتی به این ازدواج نگاه میکردند.
او ادامه میدهد: همزمان با ولادت امام رضا(ع) در سال ۸۳ در حرم مطهر امام رضا(ع) عقد کردیم. دو سال بعد هم به تهران آمدیم. همسرم بیستویک ساله بود که ازدواج کردیم و ۲۱ سال هم با هم زندگی کردیم. حاصل این ازدواج چهار فرزند است؛ زینب خانم و آقا محمدحسین که دوقلو و چهارده ساله هستند، آقا احمدرضا هفت ساله و محمدحسن هم یک ساله است.
همسر شهید نکویی خاطرنشان میکند: در نوجوانی و جوانی همانطور که پدر و مادرش گفتهاند، علاقه زیادی به مکبری داشت. حتی پسر بزرگمان را هم خیلی تشویق میکرد مکبری کند و میگفت: «اگر ۱۰ بار مکبری کنی، فلان چیز را برایت هدیه میگیرم». اینگونه بچهها را تشویق میکرد؛ چون خودش در نوجوانی چند سالی مکبر مسجد جامع شهرشان بود، خیلی به این مسائل علاقه داشت.
مطهری یادآور میشود: آقا مصطفی در دوران نوجوانی، چون فرزند دوم و پسر اول خانواده بود، زمانی که پدرش در جبهه حضور داشت، با مادرش که در پشت جبهه و در بسیج فعالیت میکرد، همراه بود. آنطور که مادرشوهرم تعریف میکند، در میدان تیر و مکانهای دیگر که برای کمک یا فعالیت بسیجی میرفت، همیشه پسرشان همراهشان بود. پدر همسرم هم چون جهادگر بود، بعد از جنگ هم وقتی از خاطراتش تعریف میکرد، میگفت: «هر جا برای کارهای جهادی میرفتیم، آقا مصطفی همیشه همراه ما بود».
از همان روز خواستگاری، حرف از شهادت بود
او با اشاره به اینکه آقا مصطفی از همان ابتدا، از زمان خواستگاری و پس از ازدواج، مانند بسیاری از شهدا، همیشه درباره شهادت صحبت میکرد، میافزاید: این موضوع را آنقدر تکرار میکرد که حتی بعد از اینکه بچهها به دنیا آمدند و بزرگ شدند، تا همین یکی دو سال قبل جلو آنها درباره شهادت صحبت میکرد و سفارشهایی داشت. دخترم خیلی حساس بود و ناراحت میشد و میگفت: «بابا، نگو دیگه!» من هم میگفتم: «جلو بچهها یک مقدار رعایت کن. انشاءالله که اتفاقی نمیافتد». او همیشه از من میخواست برایش دعا کنم تا شهید شود و میگفت: «قول میدهم اگر شهید شدم، بیشتر با شما باشم و انشاءالله آن دنیا شفاعتتان میکنم».
همسر شهید نکویی با بیان اینکه وقتی پس از شروع زندگیمان به تهران آمدیم، بهنوعی غریب بودیم و فقط یک خاله در تهران داشتیم، به همین خاطر مشکلات و سختیهای زندگی را بین خودمان و دو نفری حل میکردیم، میگوید: اوایل با وجود اینکه کار همسرم خیلی سنگین بود، روزهایی که به خانه میآمد، خیلی در کارها کمک میکرد. به عنوان مثال، اتو کردن لباسهای همه خانواده با آقا مصطفی بود؛ چون خیلی روی لباس حساس بود. کفشها را واکس میزد و در آشپزی و بچهداری هم کمک میکرد. اگر من کاری داشتم، حواسش به بچهها بود و میگفت: «شما اگر کار داری، به کارت برس».
این زنذلیلی نیست؛ دوست داشتن همسرم است
مطهری ادامه میدهد: با وجود اینکه تا دیر وقت سر کار بود، وقتی به خانه میآمد، با بچهها بازی میکرد و میگفت: «همین صدا را که میشنوم یا بوی غذا در خانه میپیچد و کنار خانواده هستم، آرام میشوم». اگر اوقات فراغتی داشت، به سفر میرفتیم؛ چرا که همسرم خیلی اهل مسافرت بود. حتی از کوچکترین وقتهای بیکاری که برایش به وجود میآمد، برای بچهها وقت میگذاشت تا آنها نهایت استفاده را ببرند و خوش بگذرانند و نبودنهایش جبران شود.
او عنوان میکند: من دوران بارداری سختی داشتم و تمام ۹ ماه بارداری، به خاطر استراحتهایی که دکتر به من داده بود، آقا مصطفی تمام کارهای رسیدگی به من را عهدهدار میشد و به طور کلی تمام کارهای خانه، رسیدگی به فرزندان و کارهای مدرسهشان را انجام میداد. او خیلی در امور خانه کمک میکرد و اصلاً برایش این مسئله وجود نداشت که کسی بگوید «زنذلیل»؛ این حرفها برایش مطرح نبود. میگفت: «این زنذلیلی نیست؛ دوست داشتن همسرم است».
مطهری با بیان اینکه همسرم خیلی دوست داشت کار دیگران را راه بیندازد، اظهار میکند: همیشه به من میگفت: «این برکت زندگی آدمی است که فردی به من مراجعه کند و کارش را انجام دهم؛ این کار خیلی لذتبخش است». حتی اموری که جزو وظیفه کاریاش نبود، برای رضای خدا انجام میداد. به عنوان مثال، وقتی کسی به همسرم مراجعه میکرد؛ حتی اگر خودش نمیتوانست مستقیماً کاری انجام دهد، آن را پیگیری میکرد. بهویژه حواسش به کسانی بود که از شهرستان میآمدند و کارشان در تهران با مشکلی مواجه میشد و خیلی بیشتر از حد معمول به این مسائل توجه داشت و تلاش میکرد کار بچههای شهرستان را راه بیندازد.
او ادامه میدهد: در کار خیر هم همیشه همینطور بود. میگفت: «بعد از شهادتم، شما تازه میفهمید که من چه کارهایی انجام دادم». همینگونه هم شد و بعد از شهادتش بالاخره متوجه شدیم چه کارهای خیر زیادی انجام داده است. برای او دوست و آشنا و حتی غریبه هیچ فرقی نمیکرد و از نظر مالی و کاری هر چه از دستش برمیآمد، برایشان انجام میداد؛ بهخصوص اگر جوانی را میدید که واقعاً نیاز به کمک دارد، دلسوزانه برایش کار میکرد و کارش را راه میانداخت.
برای زائران حسینی هر کاری از دستش برمیآمد، انجام میداد
او با اشاره به اینکه همسرم در حادثه سیل لرستان با دوستانش برای کار جهادی و کمک به مردم به آن استان رفت، یادآور میشود: آقا مصطفی در زمینه سفر اربعین و کربلا خیلی به دیگران کمک میکرد و میگفت: «اگر ما نمیتوانیم در عراق به زائران امام حسین(ع) خدمترسانی داشته باشیم، باید در داخل کشور به آنها خدمت کنیم». به همین خاطر هر کس که به آقا مصطفی مراجعه میکرد، برای تهیه بلیت، هماهنگی اسکان، موکبداری و هر کار دیگری که از دستش برمیآمد، انجام میداد. برای این کارها حتی چند روز مرخصی میگرفت تا کار مردم را انجام دهد. بعضی وقتها من هم میگفتم: «آقا، شما کارهای خودت را داری، وظیفه شما نیست. آن فرد میتواند این کار را خودش انجام دهد». میگفت: «نه، ثواب دارد. در راه امام حسین(ع) این تنها کاری است که از دستم برمیآید. ما که نمیتوانیم مثل عراقیها اینقدر خدمترسانی کنیم؛ به همین خاطر اینگونه خدمت میکنم».
همسر شهید نکویی میافزاید: همانطور که به زائران حسینی خدمت میکرد، امام حسین(ع) هم هر سال اربعین او را میطلبید و هر سال، بدون چونوچرا، حتی وقتی خودش هم اقدامی برای رفتن نمیکرد، با عنوان مأموریت و دیگر عناوین، از وقتی پیادهروی اربعین رونق گرفته بود، پیاده به کربلا میرفت.
۸ سال در بیت رهبری
مطهری با بیان اینکه همسرم هشت سال آخر زندگیاش در بیت رهبری و دفتر رهبر شهید انقلاب مشغول به کار بود، عنوان میکند: همسرم خیلی به حضرت آقا بهعنوان امام و پیشوا علاقه داشت و جایگاه خاصی برای ایشان قائل بود. آقا مصطفی در تمام جزئیات و مسائل، پیرو حضرت آقا بود. به عنوان مثال وقتی به خانه میآمد، دوباره صحبتهای حضرت آقا در دیدارهایشان را با دقت گوش میکرد و نکتهبرداری انجام میداد. صحبتهای آقا و ارتباط آن با مسائل روز را تحلیل میکرد و تحلیلهای خیلی خوبی ارائه میداد. در بحث ولایتپذیری هم ظرفیت بالایی داشت و خیلی به این مسئله پایبند بود. به معنای واقعی کلمه، جانفدای حضرت آقا بود و همیشه میگفت: «آقا اشاره کنند، من با سر میدوم». این ولایتپذیری هم تا آنجا پیش رفت که همزمان با شهادت حضرت آقا به شهادت رسید.
همسر شهید نکویی با اشاره به اینکه همسرم یک کارمند عادی در بیت رهبری بود، بیان میکند: اینگونه نبود که خیلی با حضرت آقا ارتباط داشته باشد یا ایشان را زیاد ببیند. بیشتر در دیدارهای عمومی، آقا را میدید. او خیلی تلاش میکرد کارت دعوتی برای کسانی که حضرت آقا را تا به حال ندیده بودند، بگیرد. برایش هم فرقی نمیکرد که آن فرد چه کسی باشد. بعضی وقتها خودش را در میان همکارانش خراب میکرد و برای دیگران به آنها رو میانداخت تا این اتفاق بیفتد. به خاطر این کارهایش حرف و حدیث میشنید؛ اما هیچوقت کوتاه نمیآمد. میگفت: «عیب ندارد، من در محل کارم مینشینم تا آن کسی که تا حالا حضرت آقا را ندیده، به جای من به حسینیه برود». اکنون بعد از شهادت همسرم افراد زیادی تماس میگیرند و میگویند: «ما اولین بار که حضرت آقا را دیدیم، آقا مصطفی برایمان کارت گرفت».
مطهری خاطرنشان میکند: همسرم چند بار برای نبرد با داعش به سوریه رفته بود. زمانی که از شهادت حرف میزد، من به شوخی میگفتم: «شما دیگر بادمجان بمی...» چرا که حس میکردم هیچ اتفاقی در سوریه برایش نمیافتد.
او درباره چگونگی نامگذاری فرزندانشان نیز میگوید: وقتی همسرم برای مبارزه با داعش به سوریه میرفت، ارادت خیلی خاصی به حضرت زینب(س) داشت و میگفت: «اگر فرزندمان دختر باشد، اسمش را زینب و اگر پسر باشد، حسین بگذاریم». من هم چون میدانستم همسرم ارادت ویژهای به حضرت محمد(ص) دارد، گفتم: «محمد» هم به آن اضافه کنید. به همین خاطر اسم فرزندان اولمان را که دوقلو بودند، محمدحسین و زینب گذاشتیم. اسم پسر دوممان را هم احمدرضا گذاشتیم، به خاطر ارادتی که همسرم به امام رضا(ع) داشت و انتخاب «احمد» از سمت حضرت آقای شهید؛ اسمش را احمدرضا گذاشتیم. نام فرزند آخرمان را هم به خاطر ارادتی که به امام حسن(ع) داشتیم، محمدحسن گذاشتیم.
من باید در جنگ با اسرائیل به شهادت برسم
مطهری با اشاره به اینکه همسرم همیشه میگفت: «من باید در جنگ با اسرائیل به شهادت برسم»، یادآور میشود: وقتی جنگ ۱۲ روزه آغاز شد، ما تازه به مشهد رسیده و دو ساعتی برای زیارت به حرم مطهر رفته بودیم. بعد خبر حمله به ایران را شنیدیم. آقا مصطفی اصرار داشت که به تهران برگردیم. من چون آن موقع باردار بودم، گفتم: «نه، مسیر طولانی بوده؛ حداقل دو سه ساعت استراحت میکنیم، بعد برمیگردیم». به همین خاطر دو سه ساعتی استراحت کردیم و وسایلمان را برداشتیم. آقا مصطفی من را به اسفراین برد و خودش به تهران برگشت. خیلیها به همسرم میگفتند: «همه از تهران برمیگردند و فرار میکنند، شما کجا میروی؟» آقا مصطفی در جواب میگفت: «من در همین موقعیت باید آنجا باشم. سنگر من آنجاست. الان من آنجا میتوانم کاری انجام بدهم». همسرم بعد از تمام شدن جنگ ۱۲ روزه تا دو ماه دنبال ما نیامد. میگفت: «شما آنجا بمانید؛ صدای انفجار هست و ممکن است بترسی». هرچه اصرار میکردیم به تهران برگردیم، قبول نمیکرد. بعد از آنکه یک مقدار وضعیت آرام شد، به تهران برگشتم.
او با بیان اینکه فرزند آخرم در اسفند ۶ ماهه بود که همسرم در بیت رهبری به شهادت رسید، عنوان میکند: قبل از شروع جنگ رمضان، همسرم درباره اینکه احتمال دارد جنگی شروع شود، به من چیزی نمیگفت. من هم آنقدر سرگرم بچهها و مسائل روزمره زندگی بودم که اصلاً اطلاعی از این تهدیدها نداشتم. روز قبل از شروع جنگ رمضان، چون نزدیک عید بودیم، خانهتکانی میکردیم. به آقا مصطفی گفتم: «بیا امروز که جمعه است، صندلیها را دستمال بکشیم و خانه را تمیز کنیم». همسرم گفت: «عجلهای نیست، انجام میدهیم». گفتم: «نه دیگه، امروز جمعه است، بیکاریم. گناهان کبیره شما هم بخشیده میشود». بعد هر کاری که انجام میداد، میپرسید: «الان گناهانم بخشیده شد؟ پاک شدم؟» در پاسخ گفتم: «بله، الان بخشیده شدی».
همسر شهید نکویی میافزاید: آقا مصطفی آن شب خیلی آرامش داشت. آخر شب که کارهای خانه تمام شد، گفت: « یکی از دوستانم از افطار مراسم و هیئت برای شب وفات حضرت خدیجه(س) برگزار کرده است». گفتم: «چرا زودتر نرفتی؟» در پاسخ گفت: «نمیخواستم بروم. گفتم کارهای خانه زودتر تمام شود، بعد بروم». برای شرکت در این مراسم به منزل دوستش رفت. انگار شهادتش را از حضرت خدیجه(س) و حضرت پیامبر(ص) در این مراسم گرفته بود. همیشه وقتی میخواست تنهایی جایی برود، سعی میکرد من راضی باشم؛ چرا که دلش نمیآمد تنهایی جایی برود.
مطهری یادآور میشود: همسرم ارادت خیلی زیادی به حضرت محمد(ص) داشت و همیشه میگفت: «اگر برای مادر پیامبر(ص) نذری را نیت کنید، حتماً حاجت میگیرید؛ چرا که من گرفتم، چند بار هم حاجت گرفتم». هرچه از آقا مصطفی پرسیدم چه حاجتی بوده، نمیگفت. فکر کنم آقا مصطفی آن شب آخر زندگی دنیاییاش، شهادتش را از پیامبر(ص) گرفته بود.
او خاطرنشان میکند: شب قبل از ۹ اسفند، پسرم همراه همسرم بود. او به من میگفت همسایهها از آقا مصطفی پرسیده بودند: «آقای نکویی، پمپبنزینها شلوغ است؟ چه اتفاقی میخواهد بیفتد؟ خبری است؟» همسرم در پاسخ گفته بود: «نه، نگران نباشید، آرام باشید، هیچ اتفاقی نمیافتد. شما ماهواره زیاد نگاه میکنید، فکر میکنید خبری است. هیچ خبری نمیشود؛ زندگیتان را ادامه دهید». آن شب این صحبتها را پیش ما مطرح نکرد و درباره اینکه اتفاقی قرار است بیفتد، حرفی نزد. به همین خاطر وقتی خبر هدف قرار گرفتن بیت رهبری و شهادت همسرم آمد، خیلی غافلگیر شدم.
مطهری با بیان اینکه همسرم هیچوقت فکر نمیکرد که در محل کارش چنین اتفاقی برایش بیفتد، ادامه میدهد: فکر میکنم او دوست داشت بماند و بیشتر بجنگد؛ اما حتماً اگر بعد از شهادت حضرت آقا زنده میماند، نمیتوانست دوام بیاورد. بالاخره قسمتش بود که همزمان با حضرت آقا به شهادت برسد. آقا مصطفی یکی دو هفته قبل از شهادت به من گفت اسم مستعار «برگزیده» را برایش انتخاب کردند. این موضوع خیلی برایم جالب بود که همچون اسم مستعارش هم برگزیده شد.






نظر شما