آمریکاییها چهار روز پیش سالگرد ۱۱سپتامبر و بزرگداشت قربانیان آن را برگزار کردند. با وجود اینکه هنوز و پس از ۲۵ سال سیاستمداران آمریکایی از ۱۱ سپتامبر برای پروپاگاندا و ترویج اسلام هراسی سوءاستفاده میکنند و واقعیتها و اسرار زیادی از این فاجعه، همچنان ناگفته و پنهان مانده، اما به تازگی درباره عوارض و پیامدهای آن اسناد زیادی منتشر شده است.
اسنادی که نشان میدهد برخی از عوارض انفجار و دود شدن برجهای تجارت جهانی هنوز پابرجاست و مردم نیویورک را عذاب میدهد.
غبار مرگ
سیانان چند روز پیش گزارشی منتشر کرد که قصه ۱۱ سپتامبر را از زاویهای کمتر دیدهشده بازخوانی میکند. داستان درباره پسربچهای به نام «فرانک کاتنیک» است؛ پسربچهای که سالها پیش، از آن سوی رودخانه، قد کشیدن برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی را تماشا میکرد. کاتنیک آن روزها نمیدانست این دو ستون آسمان خراش قرار است روزی به نماد نیویورک تبدیل شوند و بعدها هم طی چند ساعت، از دل همین شهر محو شوند. او و دوستانش یک روز هوس کردند یواشکی وارد مرکز تجارت جهانی شوند و خودشان را به پشتبام برسانند تا منهتن را از آن ارتفاع تماشا کنند. تقریباً تا بالای ساختمان رفتند اما نقشهشان نیمهکاره ماند. یک نگهبان امنیتی گیرشان انداخت و ماجرا همانجا تمام شد.
با این حال، کاتنیک همان چند لحظه فرصت کرده بود از پنجره به بیرون نگاه کند؛ به شهری که از آن بالا کوچکتر به نظر میرسید و گویی منهتن، تمام و کمال زیر پایش بود. چند دهه بعد، کاتنیک در ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۱، یعنی دو روز بعد از حملات، مجبور شد دوباره به آنجا برگردد. او به عنوان امدادگر از سوی وزارت حملونقل، همراه دو دوستش راهی محل حادثه شد. آنچه دید، چیزی نبود که بهراحتی بشود باورش کرد؛ جایی که تا چند روز قبل دو برج عظیم ایستاده بود، حالا به تلی از خاک و غبار تبدیل شده بود. زندگیای که روزگاری در آن برجها جریان داشت، حالا زیر آوار خرد شده و به ذراتی معلق در هوا بدل گشته بود. انگار بخشی از یک شهر را با آسیاب پودر کرده و روی منهتن پاشیده باشند.
کاتنیک هفتهها در عملیات امداد و پاکسازی ماند؛ فولاد برید، آوار کنار زد و غبار مرگ را غربال کرد. خودش بعدها گفت: «هزاران نیویورکی کشته شده بودند؛ نمیتوانستم بروم گلف بازی کنم. اگر کاری از دستم برمیآمد، باید انجامش میدادم». این غبار مرگ اما سالهای بعد همچنان ادامه داشت.
پیامدهای سلامتی
حالا تقریباً ۲۵ سال گذشته است. اسناد تازهای که از سوی شهر نیویورک منتشر شده، بیش از ۱۷۰ هزار صفحه اطلاعات پیش روی مردم گذاشته و آنها را با این سؤال روبهرو کرده که در آن غبار دقیقاً چه چیزی وجود داشت؟ مقامات در همان روزها و هفتهها چه میدانستند؟ و آیا کسانی که برای نجات و پاکسازی به منطقه صفر رفتند، واقعاً میدانستند در چه چیزی قدم میگذارند؟ آخر کارشناسان میگویند غبار ۱۱ سپتامبر یک ترکیب پیچیده از مواد معدنی و آلی بود؛ ترکیبی که در حجم بسیار زیاد و برای مدت طولانی در محیط باقی ماند. در میان آن، فلزاتی مانند سرب و کادمیوم وجود داشت و آزبست نیز یکی از نگرانیهای جدی بود؛ مادهای که سالهاست با بیماریهایی ازجمله مزوتلیوما، نوعی سرطان نادر و تهاجمی ارتباط دارد. علاوهبراین چوب، پلاستیک و شیشه هم در جریان فرو ریختن ساختمانها به ذرات بسیار ریزی تبدیل شدند؛ ذراتی که هرچه کوچکتر باشند، راحتتر میتوانند به اعماق ریه نفوذ کنند. به زبان ساده، کسانی که در آن منطقه بودند یک جور کوکتل از مواد مختلف را نفس میکشیدند، آن هم نه برای چند دقیقه یا چند ساعت، بلکه در شرایطی که آلودگی مدتها ادامه داشت.
از طرفی در سالهای نخست، پزشکان با بیماریهایی مانند سینوزیت، برونشیت، آسم، التهاب مجاری تنفسی، رفلاکس معده، اضطراب و اختلال استرس پس از سانحه روبهرو شدند. حتی حدود یک دهه بعد، مواردی از سرطانهایی مانند مزوتلیوما، لوسمی و لنفوم در میان افراد زیر پوشش برنامه سلامت مرکز تجارت جهانی بیشتر دیده شد. کاتنیک هم البته یکی از همان آدمها بود و دو دهه بعد از روزهایی که در میان غبار کار کرده بود، متوجه شد به سرطان مثانه مبتلا شده است.
گفتن یا نگفتن حقیقت؟
در روزهای فاجعه، فضای شهر پر از غرور ملی و میل به کمک بود. مردم میخواستند برگردند، آوار را کنار بزنند و هر کاری از دستشان برمیآمد انجام دهند. اما کارشناسان میگویند بسیاری از کارگران و ساکنان، تصویر کاملی از خطراتی که در برابرشان بود نداشتند. پژوهشگران بعدها شباهتهایی میان آن حادثه و فاجعههایی مانند آتشسوزیهای گسترده لسآنجلس پیدا کردند؛ الگویی که در بسیاری از بحرانها مدام در حال تکرار شدن است. وقتی فاجعه اتفاق میافتد، مردم با اطلاعات ناقص تصمیم به کمک میگیرند و بعد از تمام شدن خطر اصلی تازه متوجه عواقب بعدش میشوند.
کاتنیک حالا ۶۶ سال دارد و در حال بهبود از سرطان مثانه است. بعد از همه این سالها، وقتی از او پرسیدند آیا دوباره حاضر است به همان منطقه برگردد و در آن شرایط کار کند، جواب داد اصلاً اینطور نیست. من احمق نیستم! او برای آنچه بر سرش آمده، عاملان حملات ۱۱ سپتامبر را مقصر میداند و از پزشکانی که این سالها کنارش بودهاند، قدردانی میکند. البته حرف این روایت این نیست که در روزهای فاجعه، مردم دست از کمک بکشند و هرکس کلاه خودش را بچسبد. برعکس؛ در چنین لحظههایی همیشه کسانی لازماند که جلو بیایند و برای نجات دیگران کاری کنند. سؤال اینجاست که چه کسی مسئول گفتن حقیقت درباره خطر است؟ چه کسی باید به کارگری که وارد منطقه میشود یا ساکنی که هنوز در همان حوالی زندگی میکند بگوید دقیقاً با چه چیزی طرف است و برای مواجهه با آن چه امکانات و تجهیزاتی لازم دارد؟ اگر قرار است آدمها برای کمک وارد دل فاجعه شوند، حداقل باید بدانند پایشان را کجا میگذارند. دانستن خطر قرار است کمک را عاقلانهتر و کمهزینهتر کند. اینکه بگوییم «این منطقه خطرناک است، این مواد در هوا وجود دارد و بدون ماسک و تجهیزات مناسب وارد نشوید»، به معنای این است که قهرمان نجات، خودش قربانی بعدی نشود.




نظر شما