جنگ ایران برای آمریکا فقط یک رویارویی نظامی نبود؛ آزمونی برای ساختار تصمیمگیری واشنگتن بود که در آن پاکسازی نهادها، حذف متخصصان و سیاسیسازی اطلاعات، قدرت نظامی آمریکا را به تصمیمهایی پراکنده و اهدافی دستنیافتنی تبدیل کرد.
جنگی که قرار بود پنج هفتهای تمام شود
جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران وارد هفتمین ماه شده، اما فاصله میان وعدههای اولیه دونالد ترامپ و واقعیت میدان هر روز بیشتر میشود. جنگی که رئیسجمهور آمریکا قرار بود در «چهار تا پنج هفته» تمامش کند، اکنون به نبردی فرسایشی تبدیل شده که واشنگتن برای پایان دادن به آن به دنبال توافقی حتی ضعیفتر از وضعیت پیش از جنگ است. هزینه جنگ نیز در دورههای درگیری شدید حدود یک میلیارد دلار در روز برآورد شده است.
با وجود برتری مطلق نظامی آمریکا، اهداف جنگ مدام تغییر کردهاند. در ابتدا، هدف از میان برداشتن حکومتی بود که هم با نارضایتی داخلی مواجه بود و هم از نظر توان متعارف نظامی در سطحی پایینتر از آمریکا قرار داشت. اما جنگ نهتنها به تغییر حکومت منجر نشد، بلکه ایران همچنان کنترل تنگه هرمز را در اختیار دارد؛ گلوگاهی که اکنون به یکی از مهمترین اهرمهای تهران در تعیین سرنوشت جنگ تبدیل شده است.
تناقض اصلی همینجاست؛ آمریکا زمان، مکان و نحوه آغاز جنگ را تعیین کرد، اما در ادامه، ابتکار عمل درباره زمان پایان و شرایط آن را از دست داد. شکست واشنگتن نه از کمبود قدرت آتش، بلکه از فروپاشی سازوکار تصمیمگیری و برنامهریزی در داخل آمریکا سرچشمه گرفت.
واشنگتن پیش از جنگ، ماشین تصمیمگیری خود را خلع سلاح کرد
پشت پرده این شکست، تضعیف نهادی قرار داشت که قرار بود ابزارهای قدرت آمریکا را با یکدیگر هماهنگ کند؛ شورای امنیت ملی. سه موج پاکسازی در ژانویه، آوریل و مه ۲۰۲۵ شمار کارشناسان سیاستگذاری این شورا را به کمتر از ۵۰ نفر رساند؛ پایینترین سطح از دوران آیزنهاور.
مدیر ارشد سیاست خاورمیانه تنها ۱۲ روز در سمت خود بود که حملات ژوئن ۲۰۲۵ آغاز شد و همزمان، تیم او از ۱۰ نفر به پنج نفر کاهش یافته بود. جلسات منظم میان دستگاههای مختلف دولت نیز که باید اهداف سیاسی را با واقعیتهای نظامی، لجستیکی و دیپلماتیک تطبیق میداد، متوقف شد.
نتیجه، تصمیمگیری بدون هماهنگی و برنامهریزی در لحظه بود. نشانه روشن آن، تنگه هرمز بود. دولت ترامپ پیشبینی نکرده بود که ایران برای تحمیل هزینه به آمریکا این گذرگاه را خواهد بست؛ در حالی که دههها بازی جنگی آمریکا علیه ایران بارها به همین سناریو ختم شده بود.
یک مقام ارشد آمریکایی بعدها درباره شورای امنیت ملی گفت این نهاد پیش از پاکسازیها «ترکیبکننده نهایی» گزینهها برای رئیسجمهور بود و پس از حذف آن، «برنامهریزی از هم میپاشد».
حتی برای خروج شهروندان آمریکایی از منطقه نیز آمادگی کافی وجود نداشت. جنگ در شرایطی آغاز شد که برای حدود نیم میلیون آمریکایی ساکن خاورمیانه نه پرواز چارتر آماده شده بود و نه هشدار خروج صادر شده بود. زمانی که وزارت خارجه سرانجام توصیه به خروج کرد، فضای هوایی منطقه عملاً بسته شده بود.
وقتی هشدارها حذف شدند
مشکل دیگر، سیاسیشدن جامعه اطلاعاتی آمریکا بود. مسئله، به تعبیر گزارش، صرفاً یک «شکست اطلاعاتی» مشابه عراق نبود؛ بلکه مشکل اصلی این بود که هشدارهایی که با روایت مطلوب کاخ سفید سازگار نبودند، به حاشیه رانده شدند.
دولت ترامپ از همان ابتدا جامعه اطلاعاتی را بخشی از «دولت پنهان» معرفی کرد؛ ساختاری که به ادعای آن، در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ برای تضعیف او تلاش کرده بود. در چنین فضایی، مقامهایی که ارزیابیهای ناخوشایند ارائه میکردند، کنار گذاشته شدند.
حتی رئیس آژانس اطلاعات دفاعی آمریکا در ماههای پیش از جنگ، پس از آنکه ارزیابیهایش درباره خسارت حملات آمریکا به تأسیسات هستهای ایران با ادعاهای رئیسجمهور همخوانی نداشت، برکنار شد.
نتیجه، معکوس شدن چرخه اطلاعات و سیاست بود. «دولتی که هشدار را مجازات میکند، دیگر هشدار دریافت نمیکند.» وقتی تحلیلگران میبینند ارائه ارزیابیهای ناخوشایند میتواند شغل و اعتبارشان را از بین ببرد، سکوت جای هشدار را میگیرد؛ و حکومتی که هشدارهای لازم را دریافت نمیکند، دیر یا زود وارد بحرانی میشود که از پیش برای آن آماده نشده است.
هرمز؛ جایی که قدرت نظامی به پیروزی سیاسی تبدیل نشد
پاکسازی پنتاگون نیز همین روند را کامل کرد. ترامپ در دوره دوم خود رهبران کمتجربهتری را در رأس وزارت دفاع قرار داد و همزمان شماری از ژنرالها، فرماندهان و مقامهای ارشد نظامی کنار گذاشته شدند. در مقابل، استقرارهای طولانیمدت، افت روحیه، عقبافتادن تعمیرات و کاهش ذخایر مهمات، آمادگی ارتش آمریکا را تحت فشار قرار داد.
اما ضربه اصلی، از دست رفتن ظرفیت برنامهریزی بود. پنتاگون در مقطعی برای شکستن بنبست در تنگه هرمز از کارکنان خود ایده خواست؛ کاری که در حالت عادی باید توسط ساختارهای تخصصی سیاستگذاری و شورای امنیت ملی انجام میشد.
کنگره نیز در این روند نقش بازدارندهای ایفا نکرد. در برابر تضعیف شورای امنیت ملی، پاکسازی فرماندهان و تهی شدن بدنه حرفهای دولت سکوت کرد و اجازه داد جنگ بدون یک سازوکار مؤثر برای پاسخگویی ادامه پیدا کند.
جنگ ایران در نهایت به آزمونی برای ساختار قدرت آمریکا تبدیل شد؛ آزمونی که نشان داد برتری نظامی، بدون نهادهای تخصصی، اطلاعات مستقل و برنامهریزی منسجم، الزاماً به پیروزی سیاسی منجر نمیشود.
آمریکا با قدرتمندترین ارتش جهان وارد جنگ شد، اما هفت ماه بعد، ایران همچنان کنترل تنگه هرمز را در اختیار دارد و واشنگتن برای پایان دادن به جنگ، در حال مذاکره بر سر نتیجهای است که حتی از وضعیت پیش از جنگ نیز مطلوبتر نیست.
ریشه این وضعیت را باید نه فقط در میدان نبرد، بلکه در تصمیمهایی جستوجو کرد که پیش از آغاز جنگ در واشنگتن گرفته شد. ترامپ در جنگ با آنچه «دشمن داخلی» مینامید، همان ساختاری را تضعیف کرد که قرار بود جنگ را برای او برنامهریزی کند، هشدار دهد، مدیریت کند و در نهایت به پایان برساند.
ایران در این میان با دشمنی روبهرو شد که بخشی از توان خود برای فهم میدان، پیشبینی واکنش تهران و طراحی مسیر خروج را پیشاپیش از بین برده بود. شاید مهمترین درس این جنگ همین باشد؛ وقتی یک قدرت بزرگ متخصصانش را از اتاق تصمیمگیری بیرون میکند، حتی بزرگترین ماشین نظامی جهان نیز میتواند در جنگی گرفتار شود که خودش آغاز کرده است.





نظر شما