میهمان این هفته من محمود کوهستانی از آن آدمهایی است که برایشان کوه فقط یک مقصد برای صعود نیست؛ کوه بخشی از شیوه زندگی است. خودش میگوید از هشتسالگی و با یک همکلاسی، کوه رفتن را از شیرکوه شیروان آغاز کرد و بعدها مسیر زندگیاش با کوه، طبیعت، آثار تاریخی و کمک به دیگران گره خورد. در دیداری با او، از صعودهای انفرادی به شیرباد و دماوند و تجربههای پرخطر در کوهستان گرفته تا تشکیل گروه کوهنوردی، راهاندازی نخستین فروشگاه رسمی و فنی لوازم کوهنوردی در شرق کشور و چند سال همراهی با توانیابان برایم گفت که شنیدنی بود. خودش میگوید هزاران نفر را به عنوان لیدر با خود به کوه برده و در کنار آن، بارها توانیابان را به کوه، جنگل، دریا و بناهای تاریخی برده است. با این حال، هنوز برای خودش هدفهایی تازه دارد؛ از رکاب زدن در اروپا تا کاشت هزاران درخت در مسیر مشهد تا بندرعباس.
از یک شکاف یخی تا عشق به کوه
من سال ۱۳۴۸ در شیروان به دنیا آمدم. پدرم درودگر بود و بخش زیادی از درهای چوبی شیروان را ساخته بود.
وقتی حدود هشت یا نه سالم بود، با یکی از همکلاسیهایم، مرتضی حیدری، تصمیم گرفتیم ببینیم این آدمهایی که بالای کوه میروند چه کار میکنند. زمستان بود، یک چوب دستمان گرفتیم و راه افتادیم سمت شیرکوه شیروان. همان اول کار افتادیم داخل یک شکاف یخی و برفی و تا گردنمان داخل شکاف رفت. با همان چوب و کمک همدیگر توانستیم بیرون بیاییم. آن زمان شیرکوه خیلی دورتر از محدوده شیروان بود؛ پس از قبرستان ارمنیها و ژاندارمری و یک کمربندی قدیمی، چند کیلومتر باید در بیابان پیاده میرفتیم تا به کوه برسیم. برای یک بچه هشتساله کار بزرگی بود، اما نمیدانم چه چیزی موجب شد ادامه بدهیم. شاید همان اتفاق ساده شروع داستانی شد که بعد از آن دیگر تمام نشد.
من فکر میکنم بسیاری از کوهنوردهای قدیمی هم به همین دلیل جذب طبیعت شدند. گرفتاریهای زندگی زیاد بود و آدم به طبیعت پناه میبرد. طبیعت انرژی مثبتی دارد و کمکم آدم جذبش میشود. بعضیها ادامه میدهند و بعضیها نه و من جزو کسانی بودم که ادامه دادم. اول ماهی یک بار با همان دوستم میرفتیم. بعد گفتیم حالا که مردم صبحانه میبرند و آنجا میخورند، ما هم صبحانه ببریم. کمکم ماهی دو بار شد و کوه از یک تفریح کودکانه تبدیل شد به بخش جدی زندگی من.
وقتی خانواده اوایل دهه ۱۳۶۰ به مشهد مهاجرت کردند، در محله آب و برق ساکن شدیم. آن زمان کوهنوردی مثل امروز نبود؛ نه این همه گروه و امکانات وجود داشت و نه تلفن همراه و تجهیزات امروزی. خیلی از مسیرهایی که امروز جاده یا ساختمان شده، آن زمان فقط خاک و باغ و کوه بود. من از آب و برق تا حصار گلستان و وکیلآباد پیاده میرفتم و این مسیرها برایم بخشی از زندگی روزمره شده بود.
شیرباد، شبهای بیچادر
سالها بعد، با زندهیاد نجفی، وکیل پایه یک دادگستری و تیمسار مهدی حبحیدر آشنا شدم. آنها به من گفتند شما که تابستان و زمستان و بهار و پاییز این مسیرها را میروی، بیا تا یک دره زیبا را هم نشانت بدهیم. این طور بود که با جاغرق آشنا شدم. همان تجربهها سبب شد بیشتر به منطقه و مسیرهای اطراف مشهد علاقهمند شوم.
یک روز کوهنوردی را دیدم که با سرعت از کنارم رد شد. پرسیدم از کجا میآیی؟ گفت از قله فلسکه. پرسیدم فلسکه کجاست؟ گفت ته دره است. من آن زمان زیاد ورزش میکردم. بدنم آماده بود و تندرو بودم. فلسکه را هم تنهایی رفتم. بعدها با چند کوهنورد قدیمی آشنا شدم و آنها گفتند میتوانی زشک و شیرباد را هم بروی. آن زمان هنوز جانپناه شهید رضوی شیرباد وجود نداشت. کیسهخواب برادرم را که از جبهه آورده بود با خودم بردم که حدود ۳کیلو و ۲۰۰گرم وزن داشت. شب در همان حدود جانپناه فعلی خوابیدم و صبح زود قله را صعود کردم. بیشتر مسیر تنها بودم و فقط چوپان میدیدم و یک بار هم یک کاروان قاچاقچی را دیدم. آن مسیر در آن سالها یکی از راههای عبور قاچاقچیها بود.
از شیرباد خوشم آمد و هفته بعد دوباره رفتم. آن زمان تجهیزات ما خیلی ساده بود. چادر نداشتیم، چون چادرهای آن دوره سنگین بودند. یک زیرانداز پلاستیکی پهن میکردم و بعد کیسه خواب را روی آن میگذاشتم. یک بادگیر هم داشتم که برادرانم از جبهه آورده بودند.
آن زمان حیوانات وحشی هم در درهها بیشتر بودند. یک شب در سال ۱۳۷۱، در دره زشک پلنگ دیدم. صبح که بیدار شدم، راه افتادم سمت قله. آن زمان برف یک سال به سال بعد میرسید. ساعت را هم همیشه کنترل میکردم. برای خودم زمانهای مسیرها را اندازه گرفته بودم؛ مثلاً میدانستم مسیر چمن سه تا فلسکه در حالت عادی چقدر طول میکشد و در زمستان با برفکوبی چقدر زمان میبرد. اگر زمان خیلی بیشتر میشد، میفهمیدم احتمالاً مسیر را گم کردهام.
رؤیای رفتن به دماوند
پس از حدود ۱۷سال کوهنوردی، سال ۱۳۷۲ برای نخستین بار تصمیم گرفتم دماوند را صعود کنم. اطلاعات امروز را نداشتیم. مجله «کوه» تازه آمده بود و من از همان مجله درباره قلهها میخواندم. تنها با اتوبوس بنز ۳۰۲ راهی آمل شدم. حدود ۲۱ ساعت در راه بودم. کولهپشتی سنگین داشتم. با سختی خودم را به قرارگاه رینه رساندم که آن زمان در اختیار خانواده فرامرزپور بود. از زندهیاد فرامرزپور درباره مسیر پرسیدم و او راه را برایم توضیح داد. در مسیر به گوسفندسرا و مسجد رسیدم و با زندهیاد آقای احسانی، پدربزرگ خانواده احسانی آشنا شدم. او از من پرسید برای چه آمدهای؟ گفتم شنیدهام قله زیبایی است و میخواهم بروم. گفت فصل صعود نیست و باید از پانزدهم مرداد تا بیستوپنجم شهریور بیایی. گفت پسر خوب، تنها آمدی، برگرد و سال آینده تنها نیا. من هم گفتم حالا که آمدهام، ۲۰روز میمانم.
صبح روز بعد حدود ۳۰ سانتیمتر برف روی زمین نشسته بود. چند روز آنجا ماندم، به کارهای خانواده احسانی کمک کردم، با گوسفندها در منطقه میچرخیدم و اطراف را کاملاً گشتم. بعد برگشتم مشهد. سال بعد، یعنی ۱۳۷۳، دوباره در فصل مناسب راه افتادم. این بار هم تنهایی رفتم. چند روز در بارگاه سوم ماندم تا با ارتفاع هماهنگ شوم. آن زمان از ارتفاع شناخت علمی امروز را نداشتم و نمیدانستم همهوایی یعنی چه، اما چهار پنج روز در ارتفاع ماندم تا بدنم آماده شد. بعد به قله رفتم و برگشتم. مجموع رفت و برگشتم حدود ۹-۸روز طول کشید، اما در مجموع حدود ۲۲روز در منطقه ماندم.
در آن ۲۲روز فقط بهدنبال صعود خودم نبودم. به کسانی که از قله برمیگشتند و زخمی یا خسته بودند کمک میکردم. سال ۱۳۷۸ نخستین فروشگاه رسمی و فنی لوازم کوهنوردی در شرق کشور را راه انداختم. حتی مشتریهایی از استانهای گلستان و سیستان و بلوچستان برای خرید وسایل فنی مثل کارابین و طناب به من مراجعه میکردند.
کوه برای من فقط یک علاقه نبود؛ روی کار و زندگیام هم اثر گذاشت. در چند کارخانه و اداره کار کردم و به خاطر کوهنوردی کارم را از دست دادم. نخستین مورد نیروگاه توس بود. حدود ۹ماه کار کرده بودم که با ۲۱نفر از دوستان برای رفتن به سبلان برنامه گذاشتیم. مرخصی ندادند، اما من یک هفته کار را رها کردم و رفتم سبلان. وقتی برگشتم، گفتند برو همان کوهی که بودی؛ شما به درد این کار نمیخوری. بعد با کمک دوستان کوهنورد، به نیروگاه مشهد رفتم. آنجا هم پس از مدتی به دلیل کوه رفتن از کار بیرون آمدم. بعد به ایران رادیاتور رفتم. حدود ۲۱روز آنجا کار کردم اما آنجا هم نشد بمانم و بیرون آمدم. آن اتفاقها موجب شد سبک زندگیام را عوض کنم. کار آزاد انجام دادم؛ حتی مدتی صندوقدار بودم. همیشه مورد اعتماد بودم و سعی کردم این اعتماد را نسوزانم. زندگی من طوری نبود که بخواهم همه جوانیام را برای پول و آیندهای دور بگذارم. خیلیها جوانیشان را کار میکنند تا در پیری بتوانند لذت ببرند، اما وقتی پیر میشوند دیگر توان رفتن به کوه و دیدن آثار تاریخی را ندارند. من معتقدم آدم تا جوان است باید گردش و کوهنوردی کند و آثار تاریخی را ببیند.
کوه، راهی برای توانمند شدن
سال ۱۳۷۵ نخستین گروه کوهنوردی دوستانه خودم را تشکیل دادم. اسم گروه را «کوهستان» گذاشتم. بعدها اسمهایی مثل «سروش» و... هم آمد، اما در نهایت گروه با نام «کوهستانی» ادامه پیدا کرد.
سال ۱۳۷۷ دوستم امیر ظهوریان با من تماس گرفت و گفت گروهی هستند که میخواهند آنها را به اردو و کوه ببری. من هم رفتم و با مجتمع معلولین جسمی - حرکتی توانیابان در بولوار وکیلآباد آشنا شدم. دوستم گفت اینها را ببر کوهنوردی. من هم همان هفته برنامه گذاشتم. حدود ۴۰ تا ۵۰ نفر را به تپههای شاندیز بردم. تعدادی ویلچری بودند و باید ویلچرهایشان را هل میدادیم. چند نفر نابینا بودند و بعضیها دست یا پا یا دو دست نداشتند. برای من این یکی از بهترین و پرانرژیترین کوهنوردیها بود. اصلاً احساس نمیکردم دارم کار دشواری انجام میدهم. سالها کوه رفتن به من اعتماد به نفس داده بود و همین اعتماد به نفس موجب شد بگویم میتوانم این کار را انجام بدهم.
یکی از بچههای ویلچری، آقای مرتضی عبدی که تبعه افغانستان است، نخستین کوهش را با من آمد که بعدها به دماوند هم رفت. من هم مؤسس گروه کوهنوردی معلولین «افق» شدم. تا پیش از کرونا، توانیابان را به بسیاری از کوهها بردم. برای آنها یک تپه هم میتواند قله باشد. از بین کوهنوردها کمک جمع میکردم و خودم هم بیشتر وقتم را گذاشتم و واقعاً از این کار لذت بردم. ۶بار توانیابان را به شمال بردم. آدمهایی را میبردم که جنگل و دریا ندیده بودند. یک آدم سالم میتواند خودش راه بیفتد و به شمال برود، اما یک فرد دارای معلولیت جسمی- حرکتی ممکن است به دلیل شرایط جسمی و زندگی، هیچ وقت چنین فرصتی پیدا نکند.
آنها را به طبس، یزد و شیراز بردم؛ تخت جمشید، پاسارگاد و نقش رستم را دیدند. نیشابورگردی کردیم، کلات نادر رفتیم و خیلی جاهای دیگر. پیش از کرونا برنامهها تعطیل شد، اما من ارتباطم را قطع نکردم.
عوض شدن شکل کمک
پس از تعطیلی برنامههای گروهی، من کمک کردن را کنار نگذاشتم؛ فقط شکلش عوض شد. الان از مصلی و دوستان قدیمی کمک جمع میکنم و گاهی کمکهای غیرنقدی میبرم. بیشتر به خیریه امید و امام جواد(ع) کمک میکنم. برایشان قند شکسته و حبه، مواد شوینده، ایزیلایف، کره بادامزمینی و شکلات میبرم. در تمام این سالها فکر میکنم حدود ۶-۵هزار نفر در سراسر ایران با من به عنوان لیدر به کوه آمدهاند. شیرباد، فلسکه، بینالود و قلههای مختلف را با افراد زیادی رفتهام. مدتی هم لیدر طرح سیمرغ بودم؛ طرحی که ۳۱ قله بلند در ۳۱ استان را شامل میشد و آن زمان شاهجهان و شیرباد در حوزه کاری من بود.
یکی از بهترین بازخوردهایی که از توانیابان گرفتم، حرف یکی از دخترها بود. یک روز به من گفت: «آقای کوهستانی، از وقتی ما را کوه میبری، آن قدر ارادهمان قوی شده که احساس میکنیم میتوانیم بیشتر از شما درآمد داشته باشیم و در جامعه موفقتر باشیم». این جمله برای من بزرگترین هدیه بود.
آرزوهایم را هدف کردهام
من اتفاقهای زیادی در کوه دیدهام. سال ۱۳۷۹ در ارتفاعات آل، یک بار به اشتباه هدف گلوله قرار گرفتم. لباسهای آن زمان مثل امروز رنگارنگ نبود؛ لباس پشمی پوشیده بودیم. کسانی که تیراندازی کردند فکر کرده بودند قاچاقچی هستیم. گلوله به پایم خورد و مرا به بیمارستان بردند و بخیه زدند. گفتند خدا را شکر کنید که شما را نکشتیم. از آن طرف، در آبگرم کلات هم یک بار ناخواسته گرفتار قاچاقچیها شدیم. حدود ۲۰ نفر بالای سرمان بودند و حتی گفتند شاید این دو نفر را بکشیم و برویم. ما را مجبور کردند قسم بخوریم که چیزی ندیدهایم. ما را ۶ساعت آنجا نگه داشتند. آن اتفاق فشار عصبی زیادی به من وارد کرد و آثارش هنوز در بدنم مانده است. با این حال، باز هم کوه را کنار نگذاشتم.
در کنار کوه، به آثار تاریخی هم علاقه زیادی پیدا کردم. حدود ۸۵ درصد آثار شاخص تاریخی ایران را دیدهام و بیشتر موزههای ایران را رفتهام. من از کودکی به کتاب علاقه داشتم. در کانون پرورش فکری شیروان و بعد مشهد کتاب میخواندم. مجلات «دانستنیها» و «دانشمند» را زیاد میخواندم. درس را خیلی دوست نداشتم و خودم فکر میکنم بخشی از آن به خاطر کوه بود؛ یعنی درسم را فدای کوه کردم. البته شرایط مدرسه هم تأثیر داشت. در سالهای ابتدایی تحصیل؛ انقلاب و تعطیلی مدرسه را تجربه کردیم و بعدها هم بعضی معلمها به دلیل حضور در جبهه مرتب غایب بودند. مهاجرت خانواده از شهر کوچک به مشهد هم روی تحصیلم اثر گذاشت.
در دوران راهنمایی آرزو داشتم مخترع بزرگی بشوم. آن زمان فکر میکردم اگر قرار است مخترع شوم، همه چیز را فارسی مینویسم بنابراین نیازی به انگلیسی ندارم! بعدها فهمیدم این تصور اشتباه بوده، چون بیشتر ابزارها و تجهیزات دنیا اطلاعات انگلیسی دارند. انگلیسی و ریاضی من ضعیف ماند، اما علاقهام به تاریخ، جغرافیا و ادبیات بیشتر شد.
امروز اگر بخواهم آرزوهایم را بگویم، ترجیح میدهم از «هدف» حرف بزنم. من آرزو را تبدیل به هدف کردهام؛ چون اگر آرزو باشد و به آن نرسی، ممکن است سرخورده شوی، اما وقتی هدف باشد، برایش برنامه میریزی و تلاش میکنی.
یکی از هدفهایم این است که از ۶۰ تا ۶۵سالگی با دوچرخه از مرز بازرگان وارد اروپا شوم و در مدت پنج سال کل اروپا را رکاب بزنم. میخواهم در طول سفر کار هم داشته باشم. الان صبحها هر کار باغبانی که پیدا کنم انجام میدهم و بعدازظهرها در یک تولیدی ۵-۴ساعت کار میکنم. این سبک زندگی را دوست دارم.
هدف بعدیام درختکاری است. حساب کردهام اگر از مشهد تا بندرعباس، در دو طرف جاده و نزدیک شهرها درخت بکارم، حدود ۳۸ هزار و ۶۰۰ درخت میشود. میخواهم درآمد سفر اروپاییام را صرف همین درختکاری کنم. برای این کار حتی گودالکن گرفتهام و میخواهم یک تراکتور کوچک تهیه کنم، دو سال اول آبیاری لازم است و خودم میخواهم این کار را انجام بدهم. حساب کردهام اجرای این طرح حدود سه، چهار سال زمان میبرد. پس از آن، اگر توانستم، همین کار را در مسیر مشهد تا چابهار هم انجام میدهم؛ دو طرف جاده درخت میکارم. شاید همه این اهداف به نتیجه نرسد، اما برای من مهم است که فکرش را کردهام و برایش برنامه دارم.





نظر شما