میدان جانباز مشهد امشب شبیه شبهای قبل نبود. بیش از ۲۰۰ شب است که این میدان میزبان مردمی است که پرچم ایران را در دست میگیرند و شبهایشان را در خیابان میگذرانند؛ اما امشب، همزمان با آغاز هفته دفاع مقدس، چیزی به این تصویر همیشگی اضافه شده بود: پردهای بزرگ، ردیفهایی از صندلی و سینمایی که قرار بود نه در سالنی بسته و تاریک، بلکه درست وسط خیابان، زیر آسمان شب و در کنار مجسمههای یادآور رزمندگان دفاع مقدس، قصه قهرمانان ایران را روایت کند.
اینجا «سینما مقاومت» بود؛ ابتکاری از سازمان علمی و فرهنگی آستان قدس رضوی که قرار است طی هفت شب، هفت فیلم با موضوع ایثار، مقاومت و عشق به میهن را برای خانوادهها، نوجوانان و جوانان نمایش دهد.
از خیابان تا پرده سینما
ساعت از ۸شب گذشته بود. پرچمها در دست مردم تکان میخوردند و صدای «اللهاکبر» گاه از گوشهای از میدان بلند میشد و در فضای خیابان میپیچید. در میان جمعیت، نوجوانان و جوانان بیش از همه به چشم میآمدند؛ همان نسلی که حالا قرار بود برای چند ساعت، بهجای ایستادن و شعار دادن، بنشیند و قهرمانانی را تماشا کند که سالها پیش، در روزهای جنگ، ایستادگی کرده بودند.
روی پرده، فیلم «آن بیستوسه نفر» آغاز شد؛ داستان ۲۳ نوجوان ایرانی که در جریان جنگ به اسارت نیروهای عراقی درآمدند. اما آنچه در میدان جانباز میگذشت، صرفاً تماشای یک فیلم تاریخی نبود. نوجوانانِ روی پرده، سالها پیش در میدان جنگ ایستاده بودند و تماشاگران روبهروی پرده، مردمی بودند که خود را راوی ایستادگی دیگری در روزگار معاصر میدانستند.
نزدیک به هزار نفر، نشسته و ایستاده، چشم به نمایشگر دوخته بودند. برخی هنوز پرچم در دست داشتند و خانوادهها کنار هم نشسته بودند. بچهها میان صندلیها جابهجا میشدند و نوجوانها با دقت فیلم را دنبال میکردند. موکبهای اطراف میدان هم فعال بودند و جمعیت دیگری در رفتوآمد و برنامههای خود حضور داشتند؛ اما اینجا، برای لحظاتی، میدان شکل دیگری پیدا کرده بود.
مردمی که بیش از ۲۰۰ شب کنار یکدیگر جمع شده بودند، حالا کنار هم نشسته بودند تا «ایران» را روی پرده ببینند؛ ایرانی که قصهاش برای نسلهای مختلف با واژههایی چون جنگ، ایثار، اسارت، دلتنگی و مقاومت گره خورده است.
«آنها دست به اسلحه بودند، ما دست به پرچم»
کنار صندلیها، احمدرضا نشسته بود؛ پسری دوازده ساله که فردا باید نخستین روز مدرسهاش را آغاز میکرد. میگفت بسیاری از شبها تلاش کرده خودش را به میدان برساند، اما امشب برایش فرق داشت. او تجربه تماشای فیلم در میدان را متفاوت از حضور در سالن سینما میدانست و گفت: «تجربه امشب، تماشای فیلم در میان صدها نفر و در دل خیابان بود؛ شنیدن از قهرمانان در کنار قهرمانان. فرقی نمیکند فیلم باشد یا نباشد؛ ما بالاخره شبها به خیابان میآییم، اما حالا که این برنامه هست، خیلی مفیدتر شده. هم چیزی یاد میگیریم و هم یاد زمانی میافتیم که جوانها در خط مقدم میجنگیدند». احمدرضا در پایان جملهای گفت که شاید خلاصهای از ایده این شب بود: «آنها دست به اسلحه بودند، ما دست به پرچم».
چند قدم آن طرفتر، محمدجواد هم قصه خودش را داشت. او هم قرار بود فردا، اول مهر، راهی مدرسه شود. میگفت برای پیدا کردن دوستش به میدان آمده، اما وقتی چشمش به پرده نمایش افتاد، همان جا ماند و تا پایان فیلم نشست.
مردی که از دل فیلم به میدان آمد
با پایان فیلم، بخش دیگری از «سینما مقاومت» آغاز شد. قرار بود پس از هر نمایش، میهمانی مرتبط با موضوع اثر روی سکو بیاید تا میان قهرمانان قصههای روی پرده و کسانی که هنوز خاطره آن روزها را با خود دارند، پلی شکل بگیرد.
میهمان آن شب محمود رعیتنژاد بود؛ تخریبچی مشهدی و یکی از همان ۲۳ نوجوانی که سالها پیش به دست نیروهای بعثی عراق اسیر شده بودند. مردی با موها و ریشهای سفید و دستانی لرزان، اما صدایی همچنان محکم، روی سکو آمد و پیش از هر چیز به مردمی سلام کرد که بیش از ۲۰۰ شب در این میدان حاضر شده بودند. او از روزهای جنگ گفت؛ از گرما و سرما، شکنجه و دوری. وقتی مجری از او پرسید «اسارت را چگونه گذراندید؟»، پاسخ داد: «ما را صدام اسیر نکرد؛ ما فقط گرفتار شده بودیم».
او توضیح داد که از نگاهش، اسیر کسی است که اختیار و آزادگیاش را تسلیم کند و تأکید کرد که آنها چنین نکرده بودند. رعیتنژاد از روزی گفت که مجبور شده بودند مقابل صدام قرار بگیرند؛ دیداری که به گفته خودش، از تحمل بسیاری از سختیهای دوران اسارت دشوارتر بود. او همچنین از حاجآقا ابوترابی و وعدهای گفت که در دوران اسارت به او داده بود: اگر قرآن را حفظ کند، او را به دیدار امام خمینی(ره) خواهد برد. همین وعده یکی از انگیزههایش برای حفظ قرآن شده بود.
«نترسید»
بعد نوبت به جوانها رسید. مجری از تفاوت نوجوانان آن روزها با نوجوانان امروز پرسید. رعیتنژاد بیدرنگ گفت: «هیچی» و اضافه کرد که شاید اگر جوانان امروز در شرایط آن روز قرار میگرفتند، حتی «گرانتر» هم میبودند. سپس رو به جمعیت کرد و با صدایی بلند گفت: «نترسید».
همین یک کلمه، مهمترین توصیهای بود که میتوان از میان خاطرات سالهای دور برای جوانان امروز بیرون کشید. اما پشت صدای محکم او، بغضی پنهان بود. از مشکلی در سلامت خود گفت؛ مشکلی که سالهاست با او مانده و به گفته خودش، توان گریه و خندیدن را از او گرفته است. گفت آرزو دارد روزی دوباره بتواند گریه کند یا بخندد؛ چراکه بغضها و خندههایش را در دلش حبس کرده است. سکوت برای لحظاتی میدان را پر کرد. مردی که روزگاری نوجوانی در جنگ بود، حالا مقابل نوجوانهایی ایستاده بود که فردا به استقبال اول مهر میرفتند. جنگ برای او خاطرهای دور نبود؛ بخشی از زندگیاش بود. جوانها هم قصهای بودند که همان شب از پرده سینما به خیابان آمده بودند.
تشویق برای قهرمان واقعی
وقتی سخنانش تمام شد، مردم ایستادند و به احترام مردی دست زدند که خاطرات تلخ سالهای اسارت را با خود حمل میکرد. نوجوانها، جوانها، پسرهای کوچک و پیرمردهای میدان، از گوشهوکنار به سوی او آمدند. یکی در آغوشش گرفت، دیگری برای عکس کنارش ایستاد و نفر بعدی چند کلمه از احترامش گفت. وقتی قرار شد از روی سکو پایین بیاید، جمعیت همچنان ایستاده بود و صلواتها در میدان پیچید. اکران تمام شده بود، اما انگار فیلم اصلی تازه آغاز شده بود. این بار قهرمان روی پرده نبود؛ مردی بود که از میان همان مردم عبور میکرد.
وقتی سینما به گفتوگو تبدیل میشود
«سینما مقاومت» شاید با ایدهای ساده آغاز شده باشد: هفت شب، هفت فیلم و خانوادهها و نوجوانانی که کنار هم قصههایی از ایثار و دفاع مقدس را تماشا میکنند. اما آن شب در میدان جانباز، اتفاقی فراتر از یک اکران سینمایی رخ داد.
دو نسل روبهروی هم نشستند؛ نسلی که جنگ را زیسته بود و نسلی که امروز در جستوجوی الگو و راه است. یکی خاطره داشت و دیگری سؤال؛ یکی از اسارت میگفت و دیگری پرچم در دست داشت؛ یکی از روزهای خط مقدم روایت میکرد و دیگری از روزهای خیابان.
میان این دو نسل، پردهای بزرگ ایستاده بود که قصه ایران روی آن نمایش داده میشد. شاید ارزش چنین ایدهای هم در همین باشد: سینما را از سالن بیرون بیاورد، به میان مردم ببرد و فرصتی فراهم کند تا تماشای فیلم به گفتوگو تبدیل شود؛ گفتوگویی میان گذشته و امروز، خاطره و تجربه، قهرمانان دیروز و مردم امروز.
آن شب، میدان جانباز فقط محل نمایش یک فیلم نبود؛ خانوادهای بزرگ شکل گرفته بود؛ خانوادهای که کنار هم نشست، تماشا کرد، شنید، یاد گرفت و برای قهرمانی از نسل پیشین دست زد.
«سینما مقاومت» ادامه دارد
۶شب دیگر «سینما مقاومت» با حضور میهمانان و قهرمانانی از جنس مقاومت ادامه دارد، اما شب نخست تصویری ماندگار بهجا گذاشت: پردهای روشن در دل تاریکی شب، پرچمهایی که در هوا تکان میخوردند، نوجوانهایی که به صفحه خیره شده بودند و مردی سپیدموی که سالها پیش یکی از آن ۲۳نوجوان بود .مردی که آن شب، پس از پایان فیلم، از روی پرده پایین نیامد؛ از دل تاریخ بیرون آمد و درست وسط جمعیتی ایستاد که آمده بودند ایران را ببینند. این بار، ایران روی پرده نبود؛ ایران روبهروی پرده نشسته بود.




نظر شما