همزمان با ایام گرامیداشت هفته دفاع مقدس، جمعی از خواهران اداره فرهنگی تبلیغی دفتر خواهران حوزه علمیه خراسان با حضور در منازل شهیدان علیاکبر قدیری و محمود ماسی، با مادران این شهدای والامقام دیدار کردند؛ دیداری که در میان قاب عکسهای شهدا، خاطرات سالهای دور و روایتهایی از صبر و دلتنگی مادرانه، رنگ و بوی دیگری داشت.
در این دیدار، خبرنگار حوزه نیز دقایقی پای صحبت مادران شهیدان قدیری و ماسی نشست؛ مادرانی که سالها از فراغ فرزند گذشتهاند، اما روایتهایشان نشان میدهد برای آنان، شهادت پایان حضور فرزند نیست؛ گاهی شهید همچنان در گوشهوکنار خانه، در قاب عکسها، در خاطرات و حتی در روایتهای شبانه مادر، حضور دارد.
مادری که «از رنج به گنج» رسید
مادر شهید علیاکبر قدیری، بانویی سالخورده و صمیمی بود که سن خود را نیز به یاد نمیآورد. وقتی از او پرسیده شد چند سال دارد، از پسرش خواست سنش را بگوید و پسرش پاسخ داد: «۹۵ سال.»
با وجود سالهای طولانی عمر و سختیهایی که پشت سر گذاشته بود، وقتی از بیماری و مشکلات جسمیاش پرسیده شد، با همان لهجه شیرین مشهدی پاسخ داد: «نه، فقط پیرُم.»
پشت این جمله کوتاه، اما سالها زندگی و رنج نهفته بود. خودش از روزهای سخت زندگی گفت؛ از سال ۱۳۴۹ که همسرش را از دست داده بود و پس از آن، فرزندانش را بدون حضور پدر بزرگ کرده بود.
با این حال، روایت او از گذشته، روایت گلایه نبود؛ با رضایت از مسیری که فرزندانش پیمودهاند، گفت: «خداروشکر همه فرزندانم در مسیر انقلاب و امامشان هستند.»
وقتی از سختیهای زندگی و رنجهایی که در طول سالها متحمل شده بود پرسیده شد، جملهای گفت که شاید خلاصه تمام زندگی او باشد: «رنجهای زیادی کشیدم، ولی از رنج به گنج رسیدم.»
شهید علیاکبر قدیری از جمله رزمندگانی بود که در جریان جنگ تحمیلی در خرمشهر مجروح و به اسارت نیروهای عراقی درآمد و پس از ۲۱ سال اسارت، در زندان عراق به شهادت رسید؛ فرزندی که سالها انتظارش در دل مادر ادامه داشت و سرانجام بازگشتش، با شهادت رقم خورد.
خانهای که دیوارهایش روایت میکردند
خانه مادر شهید قدیری، خانهای قدیمی و بزرگ با اتاقهای متعدد بود؛ خانهای که در گوشهوکنارش گلهای طبیعی جلوه میکرد و حال و هوایی متفاوت داشت.
در و دیوار خانه، پر بود از تصاویر شهدا و امامین انقلاب؛ گویی هر قاب، بخشی از خاطرات این مادر و خانواده را روایت میکرد. در گوشهای از خانه نیز تصویر حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای به چشم میخورد و در کنار دیگر تصاویر، فضای خانه را سرشار از رنگ و بوی معنوی کرده بود.
در میان این همه قاب و خاطره، یک آرزو همچنان در دل مادر باقی مانده بود؛ زیارت کربلا و حرم حضرت معصومه(سلاماللهعلیها).
او با وجود اینکه بارها به زیارت رفته بود، همچنان از زیارت کربلا و حرم حضرت معصومه(سلاماللهعلیها) سخن میگفت و زیارت «ارباب» را آرزوی دل خود میدانست.
شاید برای او، پس از سالها صبر و دلتنگی، زیارت کربلا تنها یک سفر نبود؛ دیدار دوباره با سرزمینی بود که نامش با خاطرات جبهه، شهادت و فرزندی که سالها چشمانتظارش بوده، گره خورده است.
«پیرمرد فوت کرده»؛ شوخیای که پشت آن یک عمر دلتنگی بود
در منزل مادر شهید محمود ماسی، روایت شکل دیگری داشت. مسیر خانه در کوچهپسکوچههای قدیمی قرار داشت و مادر شهید، با وجود سن و سال، خودش تا سر کوچه آمده بود تا از مهمانان استقبال کند.
از همان لحظه ورود، فضای خانه توجه را جلب میکرد؛ خانهای قدیمی و زیبا با حیاطی باصفا که حال و هوایی داشت که انسان را به نشستن در عصرهای آرام، پهن کردن فرش در حیاط و برپا کردن بساط عصرانه دعوت میکرد.
مادر شهید، بانویی شوخطبع و طناز بود. هنوز دقایقی از نشستن نگذشته بود که با همان لحن صمیمی گفت: «از وقتی که پیرمردِ فوت کرده، خیلی تنها شدم.»
این جمله برای لحظهای همه را متعجب کرد. مادر شهید که متوجه نگاههای متعجب مهمانان شده بود، با خنده توضیح داد: «پدر شهید رو میگم؛ من رو تنها گذاشت، رفت پیش پسرش.»
پشت این شوخی ساده، اما داستان یک عمر زندگی مشترک و دلتنگی برای همسر و فرزندش پنهان بود.
مادر شهید از سالهای زندگی مشترک خود نیز گفت؛ از روزهایی که در کنار همسرش گذشت و از آخرین لحظات زندگی پدر شهید که در کنار او بود. از اینکه در همان لحظات، عاشقانه یکدیگر را حلال کردند و پدر شهید به او قول داد سلام مادر را به پسرشان برساند.
روایتی که شاید برای هر شنوندهای ساده نباشد؛ اینکه پدری در واپسین لحظات زندگی، به همسرش وعده دهد سلام او را به فرزندی که سالها پیش از دنیا رفته، خواهد رساند.
«هر شب با پسرش به خانهام میآید»
مادر شهید ماسی با وجود همه دلتنگیها، خود را تنها نمیدانست.
او گفت: «درسته تنها هستم، ولی هر شب پدر شهید با پسرش به منزلم میآیند.»
برای او، این حضور یک خاطره دور نبود؛ چنان با اطمینان از آمدن همسر و فرزندش سخن میگفت که گویی آنان هنوز میهمانان همیشگی خانهاند.
روایت مادر به شبهای جمعه رسید؛ شبی که به گفته او، حتی یک شب جمعه، شهید محمود ماسی همراه دوستان شهیدش به خانه مادر آمده بودند و ظرفی از برنج و مرغ برای او آورده بودند.
مادر شهید میگفت پسرش به او گفته است: «شبهای جمعه همه شهدا مهمونی دارند.»
این روایت، خانه قدیمی مادر شهید را برای لحظاتی به خانهای پر از مهمان تبدیل میکرد؛ مهمانانی که سالهاست از دنیا رفتهاند، اما در قلب و ذهن مادر، هنوز رفتوآمد دارند.
پسری که حتی پس از شهادت، شوخطبعیاش را حفظ کرده است
مادر شهید ماسی از روحیه فرزندش نیز گفت؛ از اینکه محمود در دوران حیات، پسری شوخطبع بوده و حتی در روایتهای مادر، شهادت نیز نتوانسته این ویژگی را از او بگیرد.
او میگفت پسرش پس از شهادت نیز وقتی به خانه میآید، همان شوخطبعی گذشته را دارد و با همان الفاظ و لحنی که در زمان حیات او را صدا میزد، مادرش را خطاب میکند.
شهید محمود ماسی، در ۱۶ سالگی راهی جبهه شد و پیش از آنکه به خدمت سربازی برسد، در منطقه ماووت عراق به شهادت رسید؛ جوانی که هنوز در آغاز راه زندگی بود، اما مسیرش را به سمت جبهه انتخاب کرد و نامش در شمار شهدای دفاع مقدس ماندگار شد.
مادران شهدا؛ روایتهایی فراتر از صبر
دیدار با این دو مادر، تنها دیدار با خانواده دو شهید نبود؛ مواجهه با دو روایت متفاوت از یک حقیقت مشترک بود؛ مادرانی که سالها از فرزندان خود دور ماندهاند، اما هر کدام به شیوهای، فرزند شهیدشان را همچنان در زندگی خود حاضر میبینند.
یکی از رنجهای سالهای طولانی زندگی گفت و آن را «گنج» دانست؛ دیگری از تنهایی گفت، اما خانهاش را محل آمدوشد همسر و فرزند شهیدش میدانست.
یکی آرزوی زیارت کربلا را در دل داشت و دیگری از مهمانی شبهای جمعه شهدا روایت میکرد.
شاید همینجا باید مکث کرد و از خود پرسید: مادران شهدا چه دیدهاند که اینگونه از فرزندانشان سخن میگویند؟ چه حقیقتی را با دل خود لمس کردهاند که پس از سالها، داغ فرزند برایشان تنها روایت یک فقدان نیست؟ چگونه مادری میتواند سالها رنج را تحمل کند و در نهایت بگوید: «از رنج به گنج رسیدم»؟
پاسخ شاید در همان خانههای قدیمی، در قاب عکسهای شهدا، در گلهای حیاط، در بغضهای پنهان پشت شوخیهای مادرانه و در نگاه مادرانی باشد که هنوز فرزند شهیدشان را مهمان خانه خود میدانند.
هفته دفاع مقدس، فقط یادآور میدانهای نبرد و سالهای جنگ نیست؛ گاهی باید آن را در خانههای مادران شهدا جستوجو کرد؛ جایی که جنگ سالهاست تمام شده، اما عشق، دلتنگی و ایمان مادرانه همچنان ادامه دارد.




نظر شما