سرآسیاب، جایی است که خستگیهای بتنی شهر در آیینه قنات شسته میشوند و ظرفیتهای بکر جامعه محلی، در انتظار گشوده شدن دروازه باغهاست. کافی است فرمان اتومبیل را از هیاهوی خاکستری بزرگراههای منتهی به مشهد و گلبهار، کج کنی سمت جایی که خط افق ناگهان با چینخوردگیهای سبز و دامنههای خنک «گلمکان» پیوند میخورد. اینجاست که جهان در یک چشم برهم زدن دگرگون میشود. صداهای صنعتیِ بوقهای ممتد و فرسایش روزمرگیهای مدرن، پشت دیوار بلند درختان جا میمانند و جای خود را به یک سکوت زنده میدهند. سکوتی که نه از جنس نیستی، بلکه حاصل ارکستر پیوسته باد در شاخسار گردوها و نجواهای زیرپوستی آب است. در نزدیک به این همه شکوه، نخستین نشانهای که چشم را به درنگ وامیدارد، کالبد خشتی و آجری بنایی است با پنجرههای هلالی فیروزهایرنگ و تابلویی که نامی دیرین را بر سینه دارد؛ «آرامگاه عابد زاهد خواجهداد»؛ اینجا دروازه ورود به جهانی دیگر است؛ تلفیقی کمیاب از سلوک معنوی و فوران زیستشناختی طبیعت.
قنات سرآسیاب هم که آیینهای است از جنس آب؛ چند قدم آنسوتر از مزار، قنات و حوضچه سرآسیاب جان گرفته است؛ استخری از آب گوارا و کریستالی که بستر شنی و جلبکهای مخملین کف آن با وضوحی مینیاتوری در برابر چشم عیان است. این آب صرفاً یک عنصر طبیعی نیست؛ روحی است روان که از رگهای عمیق کوهستان سرچشمه گرفته و بر سطح صیقلیاش، تصویر آسمان شفاف پاییزی و شاخههای درهمتنیده گردوها را بازتاب میدهد. نگاه کردن به این زلال بیبدیل، چیزی از جنس تطهیر روانی است. املاح زلال و خنک این قنات، گویی حرارت و تنش انباشتهشده در ستون فقرات انسان شهری را در کسری از ثانیه میمکد. انعکاس برگهای سبز و طلایی بر پهنه این استخر طبیعی، نوعی بیزمانی را رقم میزند. نقطهای که در آن گردشگر فراموش میکند چه روزی از هفته است و چه شتابی برای بازگشت دارد.
پیوند مزار و زلال قنات
در کمتر اقلیمی میتوان چنین همنشینی دلنشینی را تجربه کرد. زائرانی که پای در این خاک میگذارند، پیش از آنکه دست بر سینه بگذارند و فاتحهای نثار روح آن عابد گوشهنشین کنند، مسحور موسیقی آب میشوند. آرامگاه خواجه داد عاری از زرقوبرقهای تجملاتی آرامگاههای کلانشهری است. دیوارهای آجری با بندکشیهای ساده، درهایی که رو به خاک و درخت گشوده میشوند و سقفی که زیر سایبان طبیعی چنارها و گردوهای صدساله نفس میکشد.
این همان زهد اصیل خراسانی است؛ خلوتگاهی در میان آبهای روان، جایی که امر قدسی و امر زمینی، زیارت و تفرج، و تقوا و طراوت در تعادلی شگفتانگیز به یکدیگر میرسند. انسان در اینجا نه در دالانهای تاریک، بلکه در پهنای نوری که از میان برگها فیلتر میشود به نیایش میایستد.حالا کافی است مسیر آسفالت را پشت سر بگذاری و به کوچهباغهای خاکی پشت آرامگاه قدم بگذاری؛ دالانهایی طبیعی از دیوارهای گلی و بلوکی که بر فراز آنها، چتری متراکم از شاخههای پربار گردو، سیب و میوههای فصلی سایه انداختهاند. عطر تند و صمغی پوست سبز گردوهای نوبر در هوای خنک عصرگاهی پیچیده است. ریشههای قطور درختان کهن، خاک شستهشده حاشیه راهها را مانند پنجههایی استوار در آغوش کشیدهاند؛ تصویری زنده از ایستادگی حیات در اقلیم خراسان. قدم زدن در این کوچههای نیمهسایه، حس نوستالژیک پرسه زدن در خاطرات گمشده نیاکان را بیدار میکند. کوچههایی که گویی زمان در آنها کش آمده است.
فراخوان به بازیافت آرامش
رستاخیز طبیعتگردی (اکوتوریسم) و گشوده شدن دروازه باغها، تلاشهای اخیر مدیریت میراث فرهنگی و گردشگری گلبهار است برای بازتعریف گلمکان به عنوان یک قطب شاخص بومگردی که البته نیازمند یک گام مردمی است. تصور کنید اگر مالکان این باغهای افسانهای اطراف چشمه سرآسیاب و جوار مزار خواجهداد، دروازههای چوبی باغهایشان را به روی مسافران خسته و مشتاق بگشایند، آن وقت شاهد برپایی چایخانههای سنتی زیر سایه گردوها، عرضه بیواسطه محصولات ارگانیک، خشکبار و میوههای تازه گلمکان خواهیم بود. این چرخه اقتصادی، نه تنها گلمکان را از یک گذرگاه ییلاقی ساده به مقصدی ماندگار برای سفر تبدیل میکند، بلکه درآمدی پایدار و شایسته را مستقیماً به سفره باغداران و اهالی بومی سرازیر خواهد ساخت. گلمکان و قنات سرآسیاب در کنار مزار خواجهداد، نسخه شفابخش طبیعت است که برای درمان شتابزدگی و خشکی ذهن انسان معاصر پیچیده شده است. اینجا مقصدی نیست که صرفاً با چشم دیده شود. باید در کنار زلال آبش زانو زد، طراوت خاک مرطوب را بویید، در سکوت رازآلود مزارش غرق شد و گذاشت خستگیهای عمیق روان، به دست جریان گوارای سرآسیاب شسته شوند و بروند.
دکتر علیاکبر احمدزاده




نظر شما